گرچه این شهر شلوغ است
ولی باور کن؛
آنچنان جای تو خالیست صدا میپیچد:)️💔
#رهبر_شهید
#دلتنگی
@mohgomshode313
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یمنیها با دمپایی تنگه میگیرند ولی سطلیها با کمک عمو ترامپ یه دستشویی هم در ایران نتونستن بگیرن😂😂😂
#یمن_قهرمان
@mohgomshode313
دیروز تولد آقا مصطفی صدر زاده بود❤️🩹✨
+آقا مصطفی تولدت مبارک 💞💞💞
#شهیدصدرزاده
@mohgomshode313
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ جذاب از مجاهدین یمنی و ابراز ارادت به رهبر شهید انقلاب😍✨
#یمن_قهرمان
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت چهل و نهم
فاطمه که بهدنیا آمد دیگر نه مدرسه رفتم نه حوزه و نه بسیج. نمیشد هم کار کرد، هم درس خواند، هم مادری کرد و هم همسری. در جریان فتنهٔ ۸۸، هم به تحصیلات لطمه خورد هم ضرر مالی دادی. آن روزها در کنار برنج، پلاستیک و نایلون هم میفروختی. آنها را با چک از یکی از اقوام خریدی و گذاشتی در مغازه تا فروش بروند. به قول خودت میخواستی به او کمک کنی، اما در روزهای شلوغی، مغازه نیمهتعطیل شد. یا چیزی فروش نمیرفت یا اگر میرفت، درست یادداشت نمیشد و سود و زیان نامشخص بود. بالاخره آنجا را تعطیل کردی و خلاص. برای پول پلاستیکها و نایلونهایی هم که فروش نرفته بود چک دست فروشنده داشتی. از من خواستی طلاهایم را بفروشم که فروختم و بدهیات را صاف کردی. آن روزها یک نیسان داشتیم که از آن برای خریدوفروش و جابهجایی گونیهای برنج استفاده میکردی و تا سهچهارماهگی فاطمه هنوز آن را داشتیم.
شبی مهمان داشتیم، وقتی که مهمانها رفتند گفتی: «بلند شو بریم بیرون.»
_کجا؟
_اشتهارد.
_با نیسان؟ بچه اذیت میشه!
_چه اذیتی؟ هرجا دیدم اذیت میشه نگه میدارم!
وسایلی را که لازم داشتیم گذاشتی پشت ماشین و راه افتادیم. در آن سفر، فاطمه آرام بود. همین باعث شد که بعد از آن، سفرهای تفریحی ما شروع شود. آن روزها هم پایگاه بسیج را اداره میکردی، هم دانشگاه آزاد درس میخواندی، هم جهاد دانشگاهی دورهٔ پرورش و نگهداری گاو میدیدی. گاهی هم بازاریابی برنج برای رستورانها و تالارها میکردی. کارهایت را هماهنگ میکردم و سعی میکردم کنارت باشم. اگر قرار بود جایی بروی یا چیزی را به کسی تحویل دهی یا به کارهای اجرایی پایگاه بررسی خبرت میکردم. حتی ساعاتی را که در دانشگاه بودی، منتظر میماندم تا کلاست تمام شود. وقتی میآمدی فاطمه را برمیداشتم باهم میرفتیم فروشگاه و خرید میکردیم.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت پنجاهم
بعد، قدمزنان به خانه میآمدیم. بودن با تو، رؤیای من بود. اینکه باشی، با تو حرف بزنم، صدایت را بشنوم، به حرفهایم گوش بدهی، نظرت را بگویی، حس کنم کنارمی و حس کنم دوستم داری و حس کنم در جهان کوچک با تو بودن، فقط ما سه نفریم: من و تو و فاطمه. حتی گاهی بودن او را هم فراموش میکردم، فقط من و تو. یک روز بعدازظهر آمدی خانه و گفتی: «عزیز، بیا توی پارکینگ باهات کار دارم!»
تعجب کردم: «چه کاری؟»
_بیا تا بگم!
هنوز پایم را از آپارتمان بیرون نگذاشته بودم که صدایی شنیدم: «آقامصطفی این چه صداییه؟»
_صدای گاوه!
تو هنوز گاوداری نگرفته گاو خریدی؟ تا حالا کی اول نعل خریده بعد اسب؟!
_بیا ببین چه قشنگه خانم!
آمدم و دیدمش. یک گوسالهٔ سیاه و سفید که مقداری علف جلویش گذاشته بودی و ظرفی آب.
مادرت را صدا زدی. آمد. از ذوق کردن تو ذوق کرد: «مصطفاست دیگه، آدم رو غافلگیر میکنه!»
فکر نمیکنم آن شب تا صبح همسایهای خوابیده باشد.
رفتی و جایی را اجاره کردی. دوستی که قرار بود با تو شریک شود، منصرف شد. برای همین با چند نفر از فامیل وارد صحبت شدی. پول جمع کردی و تعدادی گوساله خریدی. اوایل کارگر نداشتید. من و تو، مادر و پدرت با مامان و بابای من. گاوداری در شاهدمهر بود و ده کیلومتر با شهریار فاصله داشت. نگهداری و محافظت از آنجا سختی زیادی داشت، چون گوسالهها را باید شیر میدادی.
چون گوسالهها را باید شیر میدادی. از گاوداریهایی که گاوشیری داشتند، شیر میخریدی، گرم میکردی و با شیشه و پستانک به گوسالهها میدادی.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفته بودی که بیایی؛
چــقــدر طــول کشــیــد:))❤️🩹
#العجل
@mohgomshode313
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرماندهدنیاست؛
صــٰاحِــبالـزَمــانِمــن:)))✨❤️
#امام_زمان
@mohgomshode313