eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
173 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.4هزار ویدیو
13 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
یادته سید بهت تهمت زدن ۶ کلاس سواد داری بازم دارن بهت تهمت میزنن آقا گفت : 💔 اما پاکیِ تو همه چیز رو ثابت کرد و باز هم ثابت خواهد کرد💕💚 از اول مظلوم بودی و هنوز هم مظلوم هستی💔 اما اونی که عزت میده خداست❣ خدا هم روز تولد امام رضا تو رو آورد پیش خودش🤍🕊 بعد هم در قطعه ای از بهشت جسمِ پاکت جا گرفت ، درست نزدیک امام رضا🥲💚 تو و شهید رجایی و رهبر شهید بهترین رئیس جمهور های ایران و جهان بودید و هستید و خواهید بود✨💞 +ما نخ عبای سوخته‌ی تو را به بنفش و دار و دسته اش ترجیح می‌دهیم😌❤️ (ز.ص) @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت پنجاه و یکم برای رونق گاوداری، نیسان را فروختی و یک موتور خریدی. بیشتر روزها من و تو کلاه کاسکت می‌گذاشتیم و ده کیلومتر را در سرمای زمستان و گرمای تابستان از خانه می‌رفتیم تا گاوداری. می‌توانستی از پدرم، برادرت یا پدرت ماشین‌شان را قرض کنی، اما غرورت اجازه نمی‌داد. کمی گذشت که پولی دستت رسید و قرار شد پاترول دایی‌ات را قسطی بخری. پاترول در ملایر بود. با اتوبوس رفتیم قم و از قم به ملایر و آنجا ماشین را تحویل گرفتیم و آمدیم. فردای آن روز اخبار اعلام کرد بنزین سهمیه‌بندی شده. هرکسی شنید، سرزنشت کرد: «پاترول بنزین زیاد می‌سوزونه آقامصطفی!» اما تو کم نیاوردی: «لابد یه حکمتی توی این خرید بوده!» رفته بودیم اندیشه سر بزنیم. موقع برگشت دیدیم پیکان‌وانتی در جوی افتاده و راننده نمی‌توانست ماشین را دربیاورد. تو آن را بکسل کردی و درآوردی. _حالا فهمیدی حکمت خرید این ماشین چیه؟ اومده تا کار مردم رو راه بندازه، اومده به بقیه کمک کنه. اگه بنا بود این آقا جرثقیل بیاره، باید کلی هزینه پرداخت می‌کرد، اما من به‌خاطر خدا این کار رو کردم. بعدها هم یک میلیون دادی و آن را گازسوز کردی. با آن، ده پانزده نفر از بچه‌هات را سوار می‌کردی و می‌بردی گردش. کارهای پایگاه را هم با همین پاترول، یا خودت انجام می‌دادی یا می‌دادی دست بچه‌هات و آن‌ها انجام می‌دادند. هنوز برای گاوداری کارگر نگرفته بودی. هر شب یکی از بچه‌های بسیج می‌رفت پیش گوساله‌ها. تو هم صبح‌ها می‌رفتی برایشان علف می‌ریختی و آن کسی را هم که شب مانده بود برمی‌گرداندی. شبی گفتی: «امشب کسی نیست بره گاوداری، وسایل فاطمه رو بردار خودمون بریم.» _اونجا گاوداریه مصطفی! اگر حشره‌ای فاطمه رو بزنه؟ _بد به دلت نیار، بسپار به خدا. رفتیم. غروب مادرت زنگ زد: «کجایین شما؟» _گاوداری. شبم همین جا می‌خوایم! _می‌خوابین! اگه بچه رو حشره‌ای نیش بزنه چی؟ راه بیفتین بیاین همین حالا! مادرت حرص می‌خورد و تو می‌خندیدی. آن شب همان‌جا ماندیم. بو و صدا اذیتم می‌کرد. ما در اتاق سرایداری بودیم. دم صبح خوابم برد. چشم که باز کردم دیدم رفته‌ای نان داغ خریده‌ای و از گاوداری بغلی که مرغ و خروس داشت، چند تخم‌مرغ رسمی گرفته‌ای و با چای‌ساز جهیزیه‌ام که آورده بودی تا برای گوساله‌ها شیر بجوشانی، چای درست کرده‌ای. چه چایی‌ای! ظهر برگشتیم خانه. بعدها یک کارگر افغانی پیدا کردی و در همان اتاقک به‌همراه زنش جایشان دادی. گاه می‌رفتیم شام و ناهار پیش آن‌ها. آن‌قدر با آن کارگر افغانی خوب بودی که هرچه دستت می‌آمد می‌بخشیدی به او. حتی گفتی:«قراره بچه‌شون به‌دنیا بیاد، ما که می‌خوایم هدیه بدیم، بهتره سیسمونی بدیم.» _فکر می‌کنی یک قرون دو زاره آقامصطفی؟ _هرچی می‌خواد باشه، من که تصمیمم رو گرفته‌م! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت پنجاه و دوم آن‌ها را با خودت بردی کهنز و تخت، کمد، ننو، پوشک، لباس و اسباب‌بازی خریدی و دادی برندند. داخل گاوداری یک زمین خالی بود که در آنجا یونجه کاشتی و چند تا مرغ و خروس هم خریدی. وقتی گوساله‌ها را با دست خودت شیر می‌دادی، از ذوق تو، ذوق می‌کردم. از دور می‌ایستادم و تماشایت می‌کردم. فاطمه را بغل می‌کردی و پیش آن‌ها می‌بردی. اولین گوساله را که بزرگ کردی و فروختی، گریه‌ات گرفت و گفتی: «این رو به نیت مامانت خریدم که سیده، پولشم برای او.» از فروش هدیه‌های تولد فاطمه هم گوساله‌ای برای او خریدی. آن را بزرگ کردی و فروختی. می‌خواستی برای فاطمه حساب باز کنی، اما درگیر مشکلات اقتصادی شدی و نتوانستی. درگیری‌ها تمامی نداشت، اما ایمان و توکل تو هم بی‌انتها بود. تازه به آپارتمان دوخوابه ۵۹ متری در اندیشه اسباب‌کشی کرده بودیم که یک روز صبح کارگر گاوداری تماس گرفت: «آقامصطفی بدبخت شدیم، گوساله‌ها رو دزد برد!» یازده گوساله به سن فروش رسیده بود. آن‌ها را در آخور جای داده بودی و قرار بود همان روزها بفروشی. اما دزدهای مسلح، شبانه به آخور زده و همه را برده بودند. کارگر افغانی هم می‌گفت: «چون دزدا مسلح بودن، نتونستم از اتاق بیرون بیام.» شکایت کردی اما بی‌فایده بود. چند بار از کلانتری زنگ زدند که دزد احشام در اطراف کرج پیدا شده، بیا شناسایی. می‌گفتی: «من اونجا نبودم.» می‌گفتند: «راهش همینه باید شناسایی کنی و بگویی که اینان!» _چه‌طور متهم کنم وقتی یقین ندارم؟ تدریجاً مأیوس شدی و از گاوداری دلسرد. باید ۲۲ میلیون تومان برای جمع‌کردن گاوداری ضرر و زیان داده می‌شد. البته آنجا را به‌ صورت سهامی راه انداخته بودی. آن روزها خجالت‌زده بودی و کمتر صحبت می‌کردی. در خودت بودی، زود عصبانی می‌شدی و سر هر مسئله‌ای جوش می‌آوردی. ادارهٔ آگاهی می‌گفت: «از سرایدارت شکایت کن.» می‌گفتی: «چطور این کار رو بکنم؟ وقتی زنگ زد و خبر داد، اول چیزی که بهش گفتم این بود که حالش خوبه؟ براش اتفاقی نیفتاده؟ حالا بیام ازش شکایت کنم؟» بقیهٔ گوساله‌ها را فروختی و مقداری از بدهی را دادی. هرچه طلا داشتیم فروختیم و باقی‌ماندهٔ بدهی را هم صاف کردی. حالا فقط از راه فروش برنج درآمد داشتی، پدرم از شمال می‌آورد و تو بازاریابی می‌کردی و در سودش شریک می‌شدی. روزگار این جور می‌گذشت، اما با همهٔ بالا و پایین‌ها، ندیدم ناشکری کنی. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا ابوفاضل بِحقِّ اُمِک اُمُّ البنین🥲❤️‍🩹 @mohgomshode313
🖼 جبهه مقاومت در کنار ایران 📝 با سلاح الله اکبر بود که نیروهای مسلّح جان‌فدا در ایران اسلامی، با همراهی مجاهدان جبهه‌ی مقاومت خصوصاً لبنان عزیز به پیروزی‌های چشمگیر در برابر دو ارتش تروریستی امریکایی‌ـ صهیونیستی در جنگ تحمیلی سوم دست یافتند.| ۵/خرداد/۱۴۰۵ 🖨 نسخه کیفیت اصلی 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
و خدا کوخ نشینان یمن را بر کاخ نشینان عربستان پیروز کرد.❤️🥹 @mohgomshode313
هر وقت دیدے گناه ڪردے عین خیالت نبود بدون از چشم خدا افتادے... ولے اگه گناه ڪردے غصه خوردے بدون هنوز میخوادت...♥️ @mohgomshode313
بزرگترین حسࢪٺ قیامت اینه که می‌فهمی با نمـازتا کجـاها می‌تونستے بالا بری و نࢪفتے💔 از هࢪجهنمے بیشتࢪ آدمو عذاب میده هنوز دیࢪ نشدھ! نمـازٺ ࢪو دࢪیاب🕊🌿🌸 @mohgomshode313