eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
173 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.4هزار ویدیو
13 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«فَمَن یَمُت یَرَنی» با مرگ اگر توان تو را دید کی میرسد این تولد ما؟🥹💚 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت پنجاه و سوم پژاک در کردستان غائله برپا کرده بود و همین کافی بود تا تو تلاش کنی که خودت را آنجا برسانی. پیگیری کردی: «گفتن فقط بچه‌های صابرین رو می‌فرستیم.» گفتم: «یعنی باید همیشه دنبال درگیری و استرس باشی؟» _همیشه که درگیری نیست خانم! _بیا برو سر یک کار ثابت مثل سپاه یا آتش‌نشانی که دوست داری! _بعضی جاها شرط سنی داره و من یکی دو سال سنم زیاده، مدرک پایان‌خدمتم می‌خوان. به همین آتش‌نشانی پارک چیتگر مدارکم رو دادم، ولی کارت پایان‌خدمت می‌خوان. _بابا داره برای سپاه تلاش می‌کنه شاید اونجا درست بشه. _خیال می‌کنی برم سپاه، می‌رم قسمت اداری؟ تازه کارت پایان‌خدمتم ندارم! _می‌دونم اگه وارد سپاه هم بشی می‌ری تو سخت‌ترین و پراسترس‌ترین جاها کار می‌کنی تا من حرص بخورم و حالم جا بیاد! راستی تازگی که کارت پایان‌خدمت نشونم دادی! آقامصطفی دنبال درددسر می‌گردی؟ _بله درست کردم، اما کو نتیجه؟ کارت داداش رو گرفتم و عکس خودم رو چسبوندم روش. پرونده‌م که به جریان افتاد از فرمانده صابرین گواهی اعلام نیاز و پذیرش گرفتم، اما تا نوبت به من رسید، آسمون تپید و غائله ختم شد. بعدها به سپاه رفتی. معاینات پزشکی را که انجام دادی، مصاحبه کردی، اما ایراد گرفته و گفته بودند: «اینجا نوشتی سربازی نرفتی، اما کارت پایان‌ خدمت توی پرونده‌ته. باتوجه‌ به جعل اسنادی که کردی حق ورود به سپاه رو که نداری هیچی، تازه باید به مراجع قضایی هم معرفیت کنیم.» _حالا که دارین من رو بازخواست می‌کنین شهید فهمیده رو هم بیارین و بپرسین چرا توی شناسنامه‌ش دست برد؟ همون‌طور که او جعل امضا کرد، منم کردم تا برم لب مرز برای دفاع از دین و کشورم. بعدم که به اون قافله نرسیدم و سفره بسته شد، بی‌خیال کارت شدم و تو فرمم حقیقت رو نوشتم. گفته بودند: «باید ببینیم کمیسیون چی می‌گه.» اما تو بی‌اجازه زدی به جادهٔ عشق. این‌طور موقع‌ها صبوری در مرام تو نبود آقامصطفی! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت پنجاه و چهارم زندگی در آپارتمان ۵۹ متری اندیشه جالب بود. آن روزها پاترول داشتیم. برای ماه رمضان حاج آقایی را دعوت کرده بودی که در منطقهٔ ملت کهنز، به حسینیه برود. صبح‌ها با ماشین او را می‌بردی و شب‌ها برمی‌گرداندی و تمام ماه رمضان خانهٔ ما بود. عید فطر که شد گفتی: «حاج‌آقا بطحایی، خانمتون رو هم بیارین چند روزی مهمون ما باشین.» حاج‌آقا خانمش را هم آورد. روزها من و خانم او در خانه بودیم و تو و او می‌رفتید دنبال کارهای بسیج. ایامی که درس طلبگی می‌خواندم، بچه‌ها شوخی می‌کردند: «سمیه از هرچی دست بکشه، از غذا درست‌کردن برای شوهرش دست نمی‌کشه. باباجون دو وعده‌ای درست کن!» · یعنی غذای مونده بدم شوهرم؟ می‌گفتند: «شوهرذلیلی خواهر! چی کارت کنیم؟» چون بچه شیر می‌دادم، نمی‌توانستم روزه بگیرم. صبح که می‌رفتید، ظرف‌های سحری را می‌شستم، ناهار برای خودم آماده می‌کردم و افطار برای شما و شب‌ها هم سحری را. بعد ماه رمضان مهمانمان را رساندیم قم. سال بعد دو ماه شعبان و رمضان آمدند. برای اینکه راحت باشند گاهی آن‌ها را در خانهٔ خودمان می‌گذاشتیم و می‌رفتیم منزل مادرم. این‌طوری راحت‌تر بودم. چند روزی که کولر خراب بود، وقتی که از گرما بی‌حال بودم و به‌خاطر حضور حاج‌آقا مجبور بودم با چادر و مقنعه و جوراب باشم، کلافه‌تر هم می‌شدم، اما همهٔ این‌ها با عشق تو ساده می‌شدند و قابل حل. رمضان سال ۱۳۹۰ بود که با حاج‌آقا بطحایی و خانمش رفتیم پارک. فاطمه و پسر حاجی را برداشتید و به‌اتفاق حاجی رفتید در پارک دوری بزنید، ولی زود برگشتید. آهسته پرسیدم: «چی شد؟» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
خدا الان صدامون کرد پس پاشو بریم سراغ نماز🥹💞
رفیق یه سوال تا الان برا امام زمان چه کار کردی؟؟؟؟ +یه جوری باش که اگه ازت پرسیدن برا امام زمانت چه کار کردی ، خجالت نکشی!💔🙃 @mohgomshode313