eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
173 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3.4هزار ویدیو
14 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
💗بسم الله الرحمن الرحیم💗
امام جعفر صادق (ع) : 💚🫧 شرافت مؤمن به شب زنده داري و عزتش به بي نيازي از مردم است . «اصول كافي ، ج 3 ، ص 218» @mohgomshode313
❏چِہ‌‌انتِـظار‌عَجیـبۍ.. توبیـن‌مُنتظِران‌هَم‌،عزیـز‌مَن‌چِہ‌غَریبۍ! عَجیب‌تَر‌کہ‌چِہ‌آسـٰان‌نَبودنت‌شُده‌عـٰادت چِہ‌بیخـیال‌نِشستیـم‌ نَہ‌کوشِشۍ‌نَه‌وفـٰایۍ‌فَقط‌نِشستہ ‌و‌َگفتیم‌خُداکنـَد‌کِہ‌بیـٰا‌یۍ..💔!' ‌‌ـ ـ ـ ـ ــــــــــ✾ــــــــــ ـ ـ ـ ـ ای‌ زندگۍ‌🌱 بہ بندِ هوآیِ تــــــو ‌دݪ بسته‌امღ ❣ @mohgomshode313
💞🌱ٱتْلُ مَآ أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ ٱلْكِتَٰبِ وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ ۖ إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ ۗ وَلَذِكْرُ ٱللَّهِ أَكْبَرُ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ﴿٤٥﴾ 💞🌱آنچه را از کتاب (آسمانی) به تو وحی شده تلاوت کن، و نماز را برپا دار، که نماز (انسان را) از زشتیها و گناه بازمی‌دارد، و یاد خدا بزرگتر است؛ و خداوند می‌داند شما چه کارهایی انجام می‌دهید! «سوره عنکبوت ، آیه ۴۵» @mohgomshode313
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهمتر از شهادت، انجام وظیفه است و کسب رضایت خدا...❤️🌱 @mohgomshode313
براے ٺوبہ امروز و فردا نڪـن از کجا معلوم این نَفَسے ڪہ الان می‌ڪشي، جزو نَفَس هاےِ آخر نباشہ خیلیا بـےخیال بودن، و یهو غافلگیر شدن🙂💔 @mohgomshode313
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کنج از حرم بهم جا بده دلم تنگته خدا شاهده...🥺❤️‍🩹 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت پنجاه و هفتم به بزرگراه آزادگان که رسیدیم، به‌جای اینکه به‌طرف شهریار بپیچی، پیچیدی طرف اتوبان امام‌رضا (ع) و رفتی به‌طرف مشهد. یک شب آنجا ماندیم، صبح رفتیم زیارت و چرخى در مشهد زدیم و دوباره حرکت به‌سوی تهران. هرجا صدای اذان می‌شنیدی، می‌ایستادی برای نماز. نرسیده به آزادی، بزرگراه فتح، پارک المهدی نگه داشتی و صندلی‌ات را عقب دادی و خوابیدی. هرچه گفتم دو قدم مونده به خونه، گفتی: «نای حرکت ندارم، نذار مسافر امام‌رضا تلف شه.» وقتی چیزی را می‌خواستی، کسی نمی‌توانست رأی تو را بزند. پشت فرمان خوابت برد و من بچه‌به‌بغل پلک نزدم. همان‌طور که نگاهت می‌کردم، سعی می‌کردم حدس بزنم بزنم داری چه خواب خوشی می‌بینی که گوشه‌ لبت این‌طور لبخند پرپر می‌زند. جنگ در سوریه مدت‌ها بود که شروع شده بود و این حال تو را بد می‌کرد. حالا ذهنت از استخرداری و برنج‌فروشی و رفتن به پایگاه و درس و مشق رفته بود سراغ سوریه. _باید هرطور شده برم پدر تکفیریا و داعش رو دربیارم! نگرانت بودم. از این فکر تازه، از این خیره‌شدن به اخبار تلویزیون، از این عشقی که ممکن بود بال‌وپرت را بسوزاند. زمزمه‌هایت شروع شد: «سمیه با یک نفر از اهالی شهر ری آشنا شده‌ام که در سوریه برای رزمنده‌ها غذا تدارک می‌بینه. می‌خوام همراهش برم.» _یعنی می‌خوای بری غذا درست کنی؟ تو یک نیرو بلد نیستی درست کنی آقامصطفی! _بحث غذا درست‌کردن نیست، بحث رفتنه! _نمی‌فهمم، می‌خوای بری بجنگی؟ _نه بابا! همین که توی آشپزخونه باشم، بالای سر سرآشپز و آشپزخونه. _من که سر درنمیارم. حالا واقعاً تصمیمت رو گرفتی؟ _تصمیمم را گرفته و ول نمی‌کنم! _از حالا دل‌شوره به جونم انداختی آقامصطفی! وای خدا چی کار کنم؟ _هیچ کاری نکن، فقط بخواه که رفتن من هرچه زودتر درست بشه! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت پنجاه و هشتم هنوز در اندیشه می‌نشستیم. همان آپارتمان ۵۹ متری. برای رفتن به هیئت می‌آمدیم کهنز منزل آقای حاج‌نصیری. خانه سه‌طبقه بود. طبقه‌ سوم خودشان می‌نشستند، طبقه‌ اول حسینیه‌ای برای آقایان بود و طبقه‌ وسط را هم بعد از رفتن مستأجر به هیئت خانم‌ها اختصاص داده بودند. پیش از سفرت به سوریه، رفتیم آنجا. طبقه‌ دوم را فرش کرده و پشتی گذاشته و بخاری روشن کرده بودند برای خانم‌ها. بعد از پایان مراسم، خانم حاج‌آقا گفت: «مستأجرمو رو جواب کردیم، اگه مستأجر خوب می‌شناسین معرفی کنین.» _شرطتون چیه؟ _ماهواره نداشته باشن و با هیئتم مشکلی نداشته باشن. برای رفتن به سوریه پانزده میلیون گرو گذاشته بودی. آن را از دایی‌ات قرض کرده بودی و حالا دستت خالی بود، اما با آقای حاج‌نصیری صحبت کردی. گفت: «رهن کامل اینجا بالاست، اما شما پانزده میلیون بده با اجاره‌ای مختصر، فقط ماهواره نباشه!» خندیدی: «حاج‌آقا ما که بدون ماهواره نمی‌تونیم زندگی کنیم!» _جسارت نباشه پسرم، ولی مستأجر قبلی توری رو سوراخ کرده بود و سیم ماهواره رد کرده بود. _پس این سوراخا رو نگیرید تا دوباره توری رو سوراخ نکنیم! حاج‌آقا گفت: «شما مثه پسرم هستی، اگه بیاین اینجا خیالم راحت می‌شه.» از همان جا رفتیم منزل پدرت. دیروقت بود. بعد از کمی صحبت گفتی: «خانه‌ حاج‌نصیری رو دیدیم و پسندیدیم.» _اگه خوبه، معامله کنید! کمی مکث کردی: «نه بابا همین جا که نشستیم خوبه!» _اگه مشکلت پوله، به شما قرض می‌دم! هم آدم مغروری بودی هم صاحب عزت نفس، ولی بالاخره قبول کردی از پدرت قرض بگیری و قرارداد خانه را بستیم. خانه نه پرده داشت نه وسایل اندک ما آنجا را پر می‌کرد، اما تو مدام دل‌داری‌ام می‌دادی. _یه‌موقع فکر و خیال نکنی ها! همه‌ی این وسایل روی می‌خرم برات. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313