9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی یک شب
هزار شب میشه‼️🫠
#یار_واقعی
@mohgomshode313
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کار را مردم تمام خواهند کرد❤️🥹
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت شصت و سوم
مرا همراه خانوادهام راهی شمال کرده بودی و خودت در تهران مانده بودی. حال
خوشی نداشتم. مدام زنگ میزدم. دوست داشتم تو هم بیایی. هر بار میپرسیدم: «کجایی؟ چه میکنی؟ نمیای؟» و تو به این اخلاقم عادت داشتی. اینکه مدام زنگ بزنم و دلشورهام را به جانش بریزم. گاه عصبی میشدی، گاه جواب پیامکم را نمیدادی و گاه جواب میدادی و غر میزدی که «سمیه دست بکش!»
میدانستی اگر جوابم را ندهی سردرد میگیرم، طوری که از کردهات پشیمان شوی. برای همین اگر در مراسمی بودی یا داخل پایگاه، گوشی را روشن میکردی تا متوجه شوم در چه موقعیتی هستی. همین که صدای نفسهایت را میشنیدم آرام میشدم و تلفن را قطع میکردم تا
فرصتی مناسب.
آن روز هم در حال برگشت به تهران بودم. کاموای قهوهای و زردی هم گرفته بودم تا برایت شال گردن ببافم. آنها را در دست گرفته و در عالم خیال شال گردنی تصور میکردم که بافته و به گردنت انداختهام. شال گردن بوی روزهای بارانخورده را میداد که تلفنم زنگ زد. اسم تو روی صفحه افتاده بود.
-هیچ معلومه کجایی آقا مصطفی؟
-اول سلام!
-بسیار خب، علیک، حالا کجایی؟
-فرودگاه!
-کجا میری؟
-بگم جیغ وداد راه نمیندازی؟
-بگو آقا مصطفی، قلبم اومد تو گلوم!
-عراق!
گلولههای کاموا را چنگ زدم.
-میری عراق؟ به اجازهٔ کی؟ که بعد بری سوریه؟
-رشتهای بر گردنم افکنده دوست!
زدم زیر گریه.
-کاش الان اونجا بودم عزیز!
-که چی بشه؟
-آخه وقتی گریه میکنی خیلی خوشگل میشی!
-لذت میبری زجر بکشم؟
-بس کن سمیه! چرا فکر میکنی من دل ندارم؟ خیال میکنی خوشم میاد از تو و فاطمه دل بکنم؟
بلندتر گریه کردم. انگار همهٔ مسافرها متوجه شده بودند.
-خداحافظ سمیه، مواظب خودت و فاطمه باش!
گوشی را قطع کردی. چند بار شمارهات را گرفتم، اما گوشیات خاموش بود. سرم را به شیشهٔ پنجره تکیه دادم، درحالی که اشکهایم میآمدند. کجا میرفتی آقا مصطفی؟ میرفتی تا ماه شوی.
«باید وقتی میره و زنگ میزنه کلی هم بهش روحیه بدی دخترم.» این را مامانم گفت.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت شصت و چهارم
کل خانوادهام موافق سوریه رفتنت بودند. فقط مامان میگفت: «کاش قبل رفتنش بگه و بره!» اما خودم میدانستم چندان فرقی هم نمیکرد، چه میگفتی چه نمیگفتی. تازه اگر از قبل میدانستم روزهای بیشتری زجر میکشیدم. از سفر
شمال آمدم. فاطمه را گذاشتم پیش مامان و آمدم خانهٔ خودمان که دیدم آنجا شده بود سلول انفرادی. چند دست لباس برای خودم و فاطمه برداشتم و زدم بیرون. از همان روز حال من بد شد و حال فاطمه بدتر. تب کرده و تهوع داشت، اما آزمایشها هیچ ویروس یا میکروبی را نشان نمیداد. به دکتر گفتم: «پدرش مأموریته.میتونه علت بیماریش همین باشه؟»
گفت: «چراکه نه؟ ولی باهاش مدارا کنین.» او را میبردم خرید، پارک، شهربازی، اما فاطمه فقط تو را میخواست، مثل دل من.
پدرت، پدرم و داییهایش میآمدند کمک حال فاطمه باشند، حالی که خراب بود و او که جیغ میزد و گریه میکرد. گاه مجبور بودم مسافتی طولانی را بغلش کنم و این به قلبم فشار میآورد. کافی بود به دلش راه نیایم، ساعتها گریه میکرد، جانسوز و بیامان و من هم پایهپای او.
روزی پدرت ما را به حضرت عبدالعظیم (ع) برد. چون فاطمه توانسته بود آیتالکرسی را حفظ کند، برایش چادر خرید. از آنجا ما را به دریاچهٔ چیتگر برد تا قایقسواری کنیم. فاطمه میخندید و شاد بود و من به خورشید در حال غروب نگاه میکردم و آبی که به رنگ خون درآمده بود. اشکهایم میآمدند. یادم افتاد که یک بار فاطمه از روی چهارپایه افتاد و گل سری که به موهایش زده بودم در سرش فرو رفت و خون پیشانیاش را پوشاند. دست و صورتش را شستم و سرش را
چسب زدم و او را خواباندم و رویش را پوشاندم. وقتی آمدی با مقدمهچینی و دلهره گفتم: «شرمنده، حواسم به فاطمه بود، فقط یک لحظه از او غافل شدم که از روی چهارپایه افتاد و سرش شکست!»
گفتی: «میخوای فاطمه رو قربونی کنم تا از روی اون رد شی؟»
تو نبودی و من تمام دلتنگیام را در دفتری جلدچرمی که ماه و ستارهای روی آن بود با کاغذهایی صورتی میریختم. برایت دلنوشته مینوشتم و رد اشکهایم را بهجا میگذاشتم. میخواستم وقتی آمدی، بدهم آنها را بخوانی. دفتر شده بود سنگ صبور و من منتظر که بیایی و سنگ صبورم را جلوی چشمانت بگیری و بگویم: «بخون آقا مصطفی! بخون و ببین چه خونابهای در دلش موج میزنه!»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ کی به داد این
دلم خستم نمیرسه🫠❤️🩹
#امام_زمان
@mohgomshode313
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔎 #رسم_بندگی | نکات معنوی و اخلاقی از زبان حضرت آیتالله سیّدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب
🎞 دو نور هدایت
▪️اگر به یک چیزی از قرآن مجید به نحو یقینی برسید، میتوانید یقین داشته باشید که نظر مبارک امام هم همین است؛ ولو درِ منزلِ امام بسته باشد، نگذارند کسی برود سؤال بکند.
▪️بالعکسش هم همینطور است؛ هر چه امام بفرمایند، یقیناً یک جایی از قرآن است؛ حالا آنجا را یا ما میدانیم یا نمیدانیم.
▪️دو تا نورند؛ نور با نور تضاد ندارد. اینها یکی است و در هر دوی اینها برای ما هدایت هست.
🗒 مجموعه #رسم_بندگی نکات معنوی و اخلاقی برگرفته از درسهای حضرت آیتالله سیّدمجتبی حسینی خامنهای است که به مرور توسط رسانه رهبر معظّم انقلاب منتشر خواهد شد.
📀 نسخه کیفیت اصلی | پخش تلویزیونی
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهر از راه میرسد،
اما جای خالیشان هیچگاه پُر نمیشود..🕊️🌹
#میناب
@mohgomshode313
774.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا…
دنیا بیقرارِ آمدنِ توست،امام زمانم...🥹❤️🩹
#الّلهُــمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَــــالْفَــرَج
@mohgomshode313
پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
❤️🌱إنَّ العَبْدَ لَیُدْرِکُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ دَرَجَةَ الصَّائِمِ القَائِم ِ.
❤️🌱بنده با خوشاخلاقی به مقام روزهگیر شبزندهدار میرسد.
«بحارالانوار ، ج ۷۱، ص ۳۷۳»
#حدیث
@mohgomshode313