eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
169 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.4هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
📝 قالَ الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْکَری علیه السلام: «خَصْلَتانِ لَیْسَ فَوْقَهُما شَیءٌ: الاْیمانُ بِاللهِ، وَنَفْعُ الاْخْوانِ» 💬 امام حسن عسکری علیه السلام: «دو خصلت و حالتی که والاتر از آن دو چیز نمی باشد عبارتند از: ایمان و اعتقاد به خداوند، نفع رساندن به دوستان و آشنایان» 📖 مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۳۹۱ | تحف العقول، ص ۴۸۹ ✍🏼انتشار به مناسبت ولادت امام حسن عسکری علیه‌السلام 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
امروز مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتی؟ ✊ ✊ @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت شصت و هفتم فاطمه را که بغل کردی گفت: «بابا برام چی خریدی؟» به من نگاه کردی و گفتی: «ته ساکم گذاشتم، رسیدیم خونه بهت می‌دم بابایی.» رسیدیم خانه. گفته بودم آن را کجا گذاشتم. رفتی برداشتی و فاطمه را صدا زدی. وقتی کادویش را دادی خیلی ذوق کرد. مامان کمکم کرد و شام را کشیدیم. هنوز لقمهٔ اول را نخورده بودیم که دوستانت آمدند جلوی در و صدایت زدند و رفتی. هرچه منتظر شدم نیامدی. صدایت زدم، نیامدی و وقتی برگشتی که غذا از دهان افتاده بود، ولی چشمانت برق می‌زد: «سمیه نمی‌دونی چه شوقی توی وجود این بچه‌هاست! مطمئنم ما هم نباشیم اونا هستن و حرم بی‌دفاع نمی‌مونه!» حالا که کنارم بودی راحت‌تر می‌شد از زیر زبانت کشید که آنجا چه می‌کردی؟ در زیرزمین حرم حضرت رقیه (س) پخت‌وپز می‌کردیم. آمریکا که تهدید به حمله کرد مسئولان تصمیم گرفتن آشپزخانه رو تعطیل کنن تا اگه حمله شد کسی آسیب نبینه. از گروه خواستن همگی برگردن که من و دوستم پاسپورتامون رو برداشتیم و مخفی شدیم. بعد شنیدیم به گیت‌های بازرسی سوریه سپردن اگه کسانی رو با این مشخصات دیدن دستگیر کنن و به اونا تحویل بدن. ما هم خودمون رو به رزمنده‌های عراقی رسوندیم. رزمنده‌هایی که ۲۴ ساعت توی خط بودن و ۴۸ ساعت استراحت می‌کردن. اونا عملیات شبانه نداشتن و فقط روزا عملیات می‌کردن. هوا که تاریک می‌شد تغییر قیافه می‌دادن، لباسا را عوض می‌کردن و دور هم می‌نشستن و قلیان و سیگار می‌کشیدن. گل می‌گفتن و گل می‌شنیدن! مدتی پیش اونا موندیم، اما از ساعت‌ها لم‌دادن و ول‌گشتن اونا کفری شدیم و رفتیم بین بچه‌هایی که توی خط بودن. آموزش نظامی دیدیم و یه شب که عراقیا خواب بودن بهشون خشم شب زدیم و حسابی گوشمالی‌شون دادیم. طوری که بعد از این زهرچشم، عملیات شبونه رو هم گذاشتن تو برنامه‌ها و ماها رو هم به‌عنوان رزمنده‌های شجاع معرفی کردن. حتی یه بار که در حرم حضرت زینب (س) دستگیرمون کردن، ضمانتمون رو کردن و گفتن اینا خیلی دلیرن و می‌شه روشون حساب کرد. بعد ما رو هم شبیه نیروهای خودی تحویل گرفتن تا به ایران برگردونده نشیم. بعد از چند روز دوستم در عملیاتی مجروح شد و برای اینکه اخراج نشیم، رفتیم دفتر حضرت آقا توی سوریه. اونجا مقداری از هزینهٔ برگشت ما رو دادن و اومدیم ایران، حالا هم تصمیم دارم به راهم ادامه بدم. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت شصت و هشتم می‌دانستم اگر تصمیم به کاری بگیری، از آن برنمی‌گردی، حتی اگر من بخواهم. بار اول که رفتی سوریه، ۴۵ روز ماندی، اما همان یک دفعه که نبود. بار دوم از عراق با دلشوره‌ها و دلتنگی‌های خودم یک‌طرف، حال بد فاطمه یک‌طرف. خیلی بی‌قراری می‌کرد و این بیشتر نگرانم می‌کرد. سعی می‌کردم خودم را با پختن آش پشت پا و دعوت از در و همسایه و انداختن سفرهٔ حضرت رقیه (س) و دعای توسل مشغول کنم. هروقت هم که تنهایی زیاد فشار می‌آورد فاطمه را برمی‌داشتم و می‌رفتم منزل پدرم. چند روز آنجا می‌ماندم و برمی‌گشتم و فاطمه را می‌بردم کلاس قرآن. معلمش می‌گفت: «خیلی بی‌قراره.» · چون پدرش مأموریه. · پس هم باید براش پدر باشین و هم مادر. یکی باید به خودم می‌رسید. من که آن‌طور بی‌قرار بودم، چطور می‌توانستم به او قرار بدهم؟ · مامان، بابا کجاست؟ · رفته با آدم بدا بجنگه. · من بابام رو می‌خوام، نمی‌خوام بجنگه! · بابا قهرمانه و قهرمانا تو خونه نمی‌مونن! · نمی‌خوام قهرمان باشه، می‌خوام مثل باباهای دیگه، مثل بابای سارا پیشم باشه! گوله‌گوله اشک‌هاش می‌آمد و مثل موج مرا به ساحل ناامیدی می‌کوباند. یک بار زنگ زدی، روز تولد دخترعمه‌اش بود: «بابا خوشش به حال سارا که باباش براش تولد گرفته!» · مگه مامان برات تولد نگرفت؟ · اینکه بابای آدم بگیره خوبه! من که گوشی را گرفتم، گفتی: «چقدر دخترمون زبون‌درازه!» · دختر توعه دیگه! · نه اینکه مامانش بی‌زبونه! راست می‌گفتی، زبان من دراز بود ولی فقط برای تو. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسن عشقه؛ میتونه اسم حسن گره گشا باشه...🎉✨ @mohgomshode313
شادی دل امام زمان (عج) صلوات🥹🌱
🩵بسم الله الرحمن الرحیم🩵