eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
166 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.4هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
🩷🫧وَلَوْ أَنَّمَا فِى ٱلْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَٰمٌۭ وَٱلْبَحْرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعْدِهِۦ سَبْعَةُ أَبْحُرٍۢ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَٰتُ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ﴿٢٧﴾ 🩷🫧و اگر همه درختان روی زمین قلم شود، و دریا برای آن مرکّب گردد، و هفت دریاچه به آن افزوده شود، اینها همه تمام می‌شود ولی کلمات خدا پایان نمی‌گیرد؛ خداوند عزیز و حکیم است. «سوره لقمان ، آیه ۲۷» @mohgomshode313
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها کسی که میتونه نسل جدیدو عاشق امام حسین کنه : @mohgomshode313
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سگ زرد خودش تحمل این صدا را ندارد با قلب کودکان معصوم غزه چه کردی؟ ای شمر زمان💔✊ @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت هفتاد و نهم فاطمه آرام شده بود و با ریش‌هایت بازی می‌کرد. پرنده‌ای پشت پنجره می‌خواند. آن‌موقع شب چه وقت خواندن بود! نمی‌دانستم چه کار کنم. چند بار دور تختت چرخیدم که تازه متوجه پدر و برادرم شدم. یک نگاه به اطراف می‌کنم. چقدر خلوت است. فقط پیرزنی سر مزار یکی از شهدای گمنام نشسته و با شن‌ریزه‌ای به سنگ قبر می‌زند. انگارنه‌انگار که آنجایم. دوست دارم برگردم به عقب، به خیلی عقب‌تر. روزهایی که هنوز به سوریه نرفته بودی، روزهایی که هنوز نشده بودی مدافع حرم. · آقا مصطفی باید توی کارای خونه کمکم کنی! · باز شروع کردی خانم؟ · از اتاق فاطمه شروع کن. · همین؟ · و آشپزخونه. · نه دیگه نشد، من اتاق فاطمه، تو آشپزخونه! · قبول! خوش‌حال رفتم آشپزخانه. ربع ساعتی نگذشته بود که آمدی دم در. · عزیز، یه چایی بهم می‌دی، کمرم درد گرفت! · یعنی تموم شد؟ · می‌تونی ببینی! چای را ریختم و دادم دستت. خسته و عرق‌ریزان آشپزخانه را تمیز کردم و به اتاق خواب رفتم تا از داخل کمد لباسم را بردارم. ناگهان کوهی از لباس و اسباب‌بازی‌های فاطمه ریخت روی سرم. · آقا مصطفی اینا اینجا چی کار می‌کنن؟ جوابم را ندادی. چایت را خورده بودی و جلوی تلویزیون خوابت برده بود. به اتاق فاطمه سرک کشیدم، ظاهراً مرتب بود. خم شدم زیر تختش را وارسی کردم، وای! هرچه دستت رسیده بود چپانده بودی زیر تخت! روی تخت نشستم و سرم را بین دست‌هایم گرفتم، به‌جای گریه زدم زیر خنده. راست می‌گفتی تو مرد کارهای کوچک نبودی. تو مرد صحنه رزم بودی و افق‌های باز. نباید از تو می‌خواستم در چهاردیواری به کارهای کوچک زنانه بپردازی، نباید! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت هشتاد امیدوار بودم پای بخیه‌خورده و گچ‌گرفته تو را برای من نگه دارد، اما یک‌باره غیب شدی. طبق معمول علی ماند و حوضش. رفتم در خانهٔ یکی از دوستانت که با هم خیلی رفیق بودید. از مادرش سراغش را که گرفتم، گفت: «نیست. با مصطفی صدرزاده رفته.» گفتم: «من زن مصطفی صدرزاده‌ام، برای همین او را خبر بگیرم.» · رفتن عراق و از آنجا می‌رن سوریه. با گریه رفتم خانهٔ پدرت. در زدم، پدرت در را باز کرد. سروصدا می‌آمد و پیدا بود مهمان زیادی دارند. تعارف کرد، بالا نرفتم. رفتم به اتاق خوابی که جلوی در ورودی بود. نشستم لب تخت و زدم زیر گریه: «باز مصطفی گذاشت رفت، حالا چی کار کنم؟» حیرت‌زده نگاهم کرد. · دفعهٔ قبل دلم خوش بود توی آشپزخونه‌س، حالا چی؟ مادرت آمد: «سمیه جان مطمئن باش او هم دل‌تنگ زن و بچه‌شه، مطمئن باش حالش خوب نیست!» عصبانی شدم: «خاطرتون جمع مامان، اون حالش از من و شما خیلی بهتره!» از آنجا که آمدم، تا فردای آن روز کلافه بودم که زنگ زدی: «عزیز من حالش چطوره؟» · اگه این زبون رو نداشتی که کلاغه می‌بردت، حالا کجایی؟ · نجف. · پیش کی؟ · سید. او یکی از دوستانت بود. · غذات؟ جات؟ دوستات؟ · خیالت راحت همه‌چی عالیه. · یعنی الان خونهٔ سیدی؟ · نه بابا رویه‌روی حرم امیرالمؤمنینم. · بازم تک‌خوری آقامصطفی؟ من رو گذاشتی و خودت عید غدیر تنهایی رفتی نجف؟ چطور دلت اومد؟ · به خدا همه‌ش به فکرتم، برات کلی هم دعا می‌کنم! اشک‌هام تندتند می‌آمد: «نمی‌خوام یادم باشی! خداحافظ!» روز بعد باز زنگ زدی. · کجایی؟ · کربلا، بین‌الحرمین. سرسنگین گفتم: «کاری نداری؟ خداحافظ!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان واقعی شناسایی یکی از شهدای میناب +سخت است برای یک مادر که گلش را پر پر ببیند💔🥀 @mohgomshode313
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
افتادنی که اوجِ پرواز بود، و صورتش بود که زمین را بوسید...💔😭 @mohgomshode313
آقا جون… دلتنگم و دیدار تو درمان من است…!💔 @mohgomshode313
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 سلاح اصلی رزمندگان اسلام 🗒 با همین سلاح الله اکبر بود که پس از تجاوز رژیم بعث صدّامی به خاک ایران، مجاهدان غیور و جوانان از خود گذشته، حماسه‌ی هشت سال دفاع مقدس را رقم زدند و علی‌رغم حمایت همه‌ی قدرتهای شرق و غرب از رژیم بعث، او را بر سر جای خود نشاندند. ۵/خرداد/۱۴۰۵ 🔁 بازنشر به مناسبت هفته دفاع مقدس 💻 Rahbar.ir |