eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
164 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.5هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاخِ همه شاهان جهان را که بگردی دربارِ کسی پنجره فولاد ندارد!❤️‍🩹 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت هشتاد و هفتم بعد از اینکه راه افتادی متوجه شدم، قرار است برویم قم دیدن مادر شهید صابری. بعد از آنکه آنجا رفتیم، شروع کردی تو گوشم خواندن: «عزیز بریم کرمان؟» · آقامصطفی می‌دونی چقدر راهه؟ · می‌دونم، ولی هرجا خسته شدی بگو نگه می‌دارم. دلم می‌خواد یه تفریح درست‌وحسابی بکنی! به کرمان که رسیدیم، رفتیم خانهٔ حاج‌حسین بادپا. خانواده‌های دو تن از دوستانت هم همراهمان شدند و حالا شده بودیم سه ماشین. از خانهٔ آقای بادپا شب راه افتادیم برای دیدن حاج‌قاسم سلیمانی. باورم نمی‌شد. گفتی: «حاجی هیئت داره.» · جدی می‌گی؟ اصلاً باورم نمی‌شه از نزدیک بچه دیدش! اگه ببینمش، شکایتت روبهش می‌کنم! · تو رو خدا عزیز، آبروم رو نبری! وقتی رسیدیم هیئت، سفره پهن بود: مردانه و زنانه. حاج‌قاسم به استقبالمان آمد. حرف‌هایتان را که زدید رفتیم جلو. دویدی کنار حاج‌قاسم ایستادی و با دست‌کشیدن به محاسن و چشم و ابروآمدن، از من خواستی که چیزی نگویم. دلم برایت سوخت و سکوت کردم. وقتی حاج‌قاسم تعریفت را می‌کرد، احساس کردم چقدر خوش‌حال شدی. برای خوردن شام که رفتیم، من و خانم بادپا در قسمت زنانه کنار هم نشستیم. · حاج‌حسین چند روزه مدام از سیدابراهیم تعریف می‌کنه و می‌گه داره میاد. تازه دوزاری‌ام افتاد که از قبل قرارومدارها را گذاشته بودی و سفر کاری را به پای سفر تفریحی به‌خاطر من زدی. شب خانهٔ حاج‌حسین بادپا ماندیم و صبح قرار شد بریم باغ شازده. از خانم بادپا پرسیدم: «اونجا پله داره؟» · صدتایی داره. · صد تا! آمدم اتاق: «دستت درد نکنه آقامصطفی، خیلی هوای منو داری! با خودت نمی‌گی این زن حامله چطور صد تا پله رو بالا و پایین بره؟» گفتی: «الان درستش می‌کنم!» رفتی بیرون و کمی بعد صدای حاج‌حسین آمد که با تلفن صحبت می‌کرد: «ما مریض داریم، نمی‌شه از در اصلی بیایم؟ از در بالا؟» هماهنگی انجام شد و با خوش‌حالی گفتی: «عزیز راه بیفت که باغ شازده عجب دیدنیه!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت هشتاد و هشتم رفتیم و از در بالا وارد شدیم. ناهار دل‌چسبی خوردیم و از آن بالا به منظرهٔ روبه‌رویمان نگاه کردیم. وای که چقدر زیبا بود! درختان و گل‌ها و عمارتی قرینه. در رستورانش بودیم و کنار آب فیروزه‌ای و روان. چند تا عکس گرفتی که حاج‌حسین آمد و شروع کرد به تعریف از تو: «حاج‌خانم، سیدابراهیم یه چیز دیگه‌س توی رزمنده‌ها!» او تعریف می‌کرد و من سکوت کرده بودم. در دلم قند آب می‌شد، اما لب از روی لب برنمی‌داشتم. این عادتم بود. خوب یا بد، هروقت کسی از تو تعریف می‌کرد با همهٔ شادی و غرور سکوت می‌کردم، سکوت. شب دوم هم در خانهٔ حاج‌حسین بادپا بودیم. صبح برای نماز که بیدار شدم، صدای صحبت تو را با حاج‌حسین شنیدم. · حاجی حالا چی کار کنیم؟ سرک کشیدم. دیدم حاج‌حسین روبه‌روی تلویزیون نشسته بود و تسبیح می‌انداخت: «توکل به خدا.» چادرم را سر کردم و آمدم داخل، پرسیدم: «چیزی شده آقامصطفی؟!» · به یمن حمله کرده‌ن! حاج‌حسین گفت: «﴿أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ﴾ نگران نباشین!» بعد از خوردن صبحانه حاج‌حسین گفت: «آماده بشین بریم خونهٔ فامیل شیخ‌محمد..» · کجاست حاجی؟ · یکی از روستاهای کرمان، پشت کوه دشتی. پابه‌ماه بودم و اوضاع و احوالم خوب نبود، اما نمی‌شد نه بیاورم. این بار با یک ماشین راه افتادیم. من و خانم بادپا و بچه‌ها عقب، تو و حاج‌حسین جلو. در راه صحبت می‌کردیم که حاج‌حسین گفت: «خانم من هروقت می‌خوام راهی سوریه بشم، جلوتر از اینکه به زبون بیارم، ساکم رو حاضر می‌کنه!» رو کردم به خانمش: «واقعاً؟» · بله! وقتی می‌بینم این قدر دوست داره بره، مانعش نمی‌شم. · آهی کشیدم و آهسته گفتم: «لابد صبر شما خیلی زیاده، ولی من وقتی به رفتن آقامصطفی فکر می‌کنم دیوونه می‌شم!» · همیشه به خودم می‌گم اگه حاجی قسمتش باشه اون اتفاقی که باید می‌افته، اگه نباشه نه. · واقعاً راست می‌گین؟ · چراکه نه! · نه، من نمی‌تونم مثل شما باشم! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
❤️📜حکایتی از مهربانی امام رضا (علیه السلام) مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید.» امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوش آمدی!» «ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم.» امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم». در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم.» امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم.»🥹🩵 @mohgomshode313
941.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از اسرارآمیزترین جملات تاریخ انقلاب😎🇮🇷 @mohgomshode313
فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم💕 اگه دیدی فراموشی بدان تن در کفن دارم❤️‍🩹 @mohgomshode313