419.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای بهار
پاییز است دل هایمان،
تشریف نمی آورید؟❤️🩹
#الّلهُــمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَــــالْفَــرَج
@mohgomshode313
560K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پناه ایران شما هستید
امام رضا 🥲💚
#چهارشنبههایامامرضایی
@mohgomshode313
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نا امید نشید!💞🇮🇷
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذشتند تا ما بگذریم...🙂❤️🩹
#شهیدمصطفیعلیخانی
@mohgomshode313
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی قشنگه زندگیم با تو...❣️✨
#امام_رضا
@mohgomshode313
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاخِ همه شاهان جهان را که بگردی
دربارِ کسی پنجره فولاد ندارد!❤️🩹
#چهارشنبههایامامرضایی
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت هشتاد و هفتم
بعد از اینکه راه افتادی متوجه شدم، قرار است برویم قم دیدن مادر شهید صابری.
بعد از آنکه آنجا رفتیم، شروع کردی تو گوشم خواندن: «عزیز بریم کرمان؟»
· آقامصطفی میدونی چقدر راهه؟
· میدونم، ولی هرجا خسته شدی بگو نگه میدارم. دلم میخواد یه تفریح درستوحسابی بکنی!
به کرمان که رسیدیم، رفتیم خانهٔ حاجحسین بادپا. خانوادههای دو تن از دوستانت هم همراهمان شدند و حالا شده بودیم سه ماشین. از خانهٔ آقای بادپا شب راه افتادیم برای دیدن حاجقاسم سلیمانی. باورم نمیشد. گفتی: «حاجی هیئت داره.»
· جدی میگی؟ اصلاً باورم نمیشه از نزدیک بچه دیدش! اگه ببینمش، شکایتت روبهش میکنم!
· تو رو خدا عزیز، آبروم رو نبری!
وقتی رسیدیم هیئت، سفره پهن بود: مردانه و زنانه. حاجقاسم به استقبالمان آمد. حرفهایتان را که زدید رفتیم جلو. دویدی کنار حاجقاسم ایستادی و با دستکشیدن به محاسن و چشم و ابروآمدن، از من خواستی که چیزی نگویم. دلم برایت سوخت و سکوت کردم. وقتی حاجقاسم تعریفت را میکرد، احساس کردم چقدر خوشحال شدی. برای خوردن شام که رفتیم، من و خانم بادپا در قسمت زنانه کنار هم نشستیم.
· حاجحسین چند روزه مدام از سیدابراهیم تعریف میکنه و میگه داره میاد.
تازه دوزاریام افتاد که از قبل قرارومدارها را گذاشته بودی و سفر کاری را به پای سفر تفریحی بهخاطر من زدی.
شب خانهٔ حاجحسین بادپا ماندیم و صبح قرار شد بریم باغ شازده. از خانم بادپا پرسیدم: «اونجا پله داره؟»
· صدتایی داره.
· صد تا!
آمدم اتاق: «دستت درد نکنه آقامصطفی، خیلی هوای منو داری! با خودت نمیگی این زن حامله چطور صد تا پله رو بالا و پایین بره؟»
گفتی: «الان درستش میکنم!»
رفتی بیرون و کمی بعد صدای حاجحسین آمد که با تلفن صحبت میکرد: «ما مریض داریم، نمیشه از در اصلی بیایم؟ از در بالا؟»
هماهنگی انجام شد و با خوشحالی گفتی: «عزیز راه بیفت که باغ شازده عجب دیدنیه!»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت هشتاد و هشتم
رفتیم و از در بالا وارد شدیم. ناهار دلچسبی خوردیم و از آن بالا به منظرهٔ روبهرویمان نگاه کردیم. وای که چقدر زیبا بود! درختان و گلها و عمارتی قرینه. در رستورانش بودیم و کنار آب فیروزهای و روان. چند تا عکس گرفتی که حاجحسین آمد و شروع کرد به تعریف از تو: «حاجخانم، سیدابراهیم یه چیز دیگهس توی رزمندهها!»
او تعریف میکرد و من سکوت کرده بودم. در دلم قند آب میشد، اما لب از روی لب برنمیداشتم. این عادتم بود. خوب یا بد، هروقت کسی از تو تعریف میکرد با همهٔ شادی و غرور سکوت میکردم، سکوت.
شب دوم هم در خانهٔ حاجحسین بادپا بودیم. صبح برای نماز که بیدار شدم، صدای صحبت تو را با حاجحسین شنیدم.
· حاجی حالا چی کار کنیم؟
سرک کشیدم. دیدم حاجحسین روبهروی تلویزیون نشسته بود و تسبیح میانداخت: «توکل به خدا.»
چادرم را سر کردم و آمدم داخل، پرسیدم: «چیزی شده آقامصطفی؟!»
· به یمن حمله کردهن!
حاجحسین گفت: «﴿أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ﴾ نگران نباشین!»
بعد از خوردن صبحانه حاجحسین گفت: «آماده بشین بریم خونهٔ فامیل شیخمحمد..»
· کجاست حاجی؟
· یکی از روستاهای کرمان، پشت کوه دشتی.
پابهماه بودم و اوضاع و احوالم خوب نبود، اما نمیشد نه بیاورم. این بار با یک ماشین راه افتادیم. من و خانم بادپا و بچهها عقب، تو و حاجحسین جلو. در راه صحبت میکردیم که حاجحسین گفت: «خانم من هروقت میخوام راهی سوریه بشم، جلوتر از اینکه به زبون بیارم، ساکم رو حاضر میکنه!»
رو کردم به خانمش: «واقعاً؟»
· بله! وقتی میبینم این قدر دوست داره بره، مانعش نمیشم.
· آهی کشیدم و آهسته گفتم: «لابد صبر شما خیلی زیاده، ولی من وقتی به رفتن آقامصطفی فکر میکنم دیوونه میشم!»
· همیشه به خودم میگم اگه حاجی قسمتش باشه اون اتفاقی که باید میافته، اگه نباشه نه.
· واقعاً راست میگین؟
· چراکه نه!
· نه، من نمیتونم مثل شما باشم!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
❤️📜حکایتی از مهربانی امام رضا (علیه السلام)
مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید.»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوش آمدی!»
«ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم.»
امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم».
در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد.
مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم.»
امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد،
فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم
که میهمان را به زحمت بیندازیم.»🥹🩵
#امامرضاجان
@mohgomshode313
941.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از اسرارآمیزترین جملات تاریخ انقلاب😎🇮🇷
#سید_مجتبی
@mohgomshode313
فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم💕
اگه دیدی فراموشی بدان تن در کفن دارم❤️🩹
#رهبر_شهید
#شعر
@mohgomshode313