eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
166 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.5هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت هشتاد و نهم · به حاج‌حسین گفتم بعد از شهادتش شفاعتم رو بکنه. · ولی من نمی‌تونم خودم رو راضی کنم مصطفی بره. ترس از ندیدنش خیلی اذیتم می‌کنه! تو در حال رانندگی بودی. از پشت سر نگاهت می‌کردم و دلم می‌لرزید. من و خانم بادپا باهم آهسته حرف می‌زدیم. انگار می‌ترسیدیم کمی بلندتر بگوییم همان اتفاق بیفتد. حتی خانم بادپا هم. حاج‌حسین گفت: «همین جا نگه دار سیدابراهیم.» · چیزی شده؟ · نماز اول وقت! پیاده شدیم. از صندوق عقب زیراندازی درآوردی و پهن کردی. هرکس مهری از جیب و کیفش درآورد و ایستادیم به نماز. حاج‌حسین جلو و ما پشت سرش. باد می‌آمد، بادی ملس که با خود بوی غربت و عطر شهادت می‌آورد، البته شاید این حس من بود. بعد از نماز رفتیم خانهٔ آقای سیدی، یک خانهٔ ویلایی در روستا. مادر شیخ‌محمد را آنجا دیدم. او هم همان حرف خانم بادپا را می‌زد: «اگه اتفاقی بیفته خدا خواسته، هرچی او بخواد. پس توکل به خدا!» وقتی شنیدم خواهرش گفت: «دعا می‌کنم شیخ‌محمد شهید بشه»، دست‌هایم می‌لرزید. آن‌ها را مشت کرده و پنجه‌هایم را به‌هم فشار می‌دادم و دهانم خشک شده بود. در سرم این جمله می‌پیچید: «من فقط مصطفی رو می‌خوام، هیچی نمی‌خوام. شفاعت و این چیزا رو هم نمی‌خوام. فقط مصطفی رو.» سر ناهار حاج‌حسین گیر داد: «باید خانمم کنار من غذا بخوره!» خانمش خجالت می‌کشید، اما حاج‌حسین به‌زور او را کنار خود نشاند: «اگه نشستی ناهار می‌خورم وگرنه که هیچ!» بعد از ناهار وقتی آماده شدیم که راهی شویم، صاحب‌خانه تو و حاج‌حسین را بغل کرد و گفت: «می‌خوام با این دو شهید عکس بندازم!» از اینکه با شهادت تو شوخی می‌کردند، حالم بد شد. با ناراحتی رفتم داخل ماشین نشستم و هرکسی هرچه گفت جواب ندادم. خانم بادپا که متوجه شده بود، آهسته دلداری‌ام داد: «خودت رو اذیت نکن عزیزم!» · نمی‌تونم. همه‌ش ترس دارم. ترس دارم وقت زایمانم آقا مصطفی نباشه! خانم بادپا سرش را جلو برد و در گوش حاج‌حسین گفت: «کاری کن سیدابراهیم فعلاً نتونه بره!» حاج‌حسین بلند گفت: «خانم سیدابراهیم نگران نباشین، خیالتون راحت! حاج‌آقا تون این یه مدت رو پیشش شما می‌مونه.» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت نود قرار بود تا به‌دنیاآمدن پسرمان بمانی. پس باید نفسی از سر راحتی می‌کشیدم و می‌کشیدم. از خانوادهٔ بادپا که جدا شدیم رفتیم یزد. جمعه بود و همه‌جا سوت‌وکور. از آنجا به قم و به دیدن شیخ رفتیم که مادر و همسرش لبنانی بودند. صبح سری هم به خانهٔ شهید صابری زدیم. در راه برگشت بودیم که تلفنت زنگ زد. زدی روی پخش. · امشب کجایی سید؟ · خونه‌مون. · ما داریم میایم اونجا. · قدمتون سر چشم. شام منتظریم. گفتم: «توی خونه که چیزی نداریم!» · سر راه نگه می‌دارم می‌خرم! وقتی رسیدیم جلوی در، خریدت را کرده بودی و مهمان‌ها هم رسیده بودند. آهسته گفتی: «شما برنج بذار، من کباب می‌خرم.» شب به پذیرایی گذشت. انگارنه‌انگار از سفر آمده‌ای و خسته‌ای. همیشه از حضور مهمان شاد می‌شدی. مهمان‌ها که رفتند، بهانه‌گیری فاطمه شروع شد: «چرا ما سفرهٔ هفت‌سین نداریم؟» سفره‌ای پهن کردم. چند تخم‌مرغ آوردم، باهم نشستیم به رنگ کردن. من و فاطمه سبز و سرخ رنگ کردیم و تو سیاه و با رنگ زرد رویش نوشتی: یا زهرا (س). تعطیلات نوروز تمام شد و گل‌های بنفشه حاشیهٔ باغچه‌ها می‌گفتند بهار آمده است. شب سیزدهم گفتی: «حاج‌حسین بادپا قراره فردا بیاد و از اینجا برنامهٔ سفرش رو بچینه.» دوستانت هم مثل خودت بودند. یک جا ماندن را بلد نبودند. ساعت چهار صبح بود که از کنارم بلند شدی گفتی: «دارم می‌رم فرودگاه، کاری نداری؟» با پلک‌های بسته گفتم: «وقتی اومدی نونم بگیر!» ولی باید بلند می‌شدم و نمازم را می‌خواندم و اسباب صبحانه را آماده می‌کردم. تمام شب تا صبح دل‌شوره داشتم. آقای بادپا که می‌آید برود سوریه، نکند تو را هم ببرد. نکند خودت هوایی شوی و راه بیفتی. شما به هم که می‌رسیدید انگار روح‌هایتان به هم گره می‌خورد و می‌شدید مثل این پروانه‌هایی که دور چراغ می‌گردند. چنان مجذوب هم و آن شعله‌ای که ما نمی‌دیدیم و شما می‌دیدید می‌شدید که آدم غصه‌اش می‌گرفت از این همه پرت‌افتادگی و بی‌خیال‌شدن دربارهٔ بقیهٔ چیزها. بلند شدم. نمازم را خواندم، صبحانه را آماده کردم: پنیر و گردو و کره و مربا. سفره را انداختم. نگاهم به عقربه‌های ساعت بود. می‌ترسیدم به‌جای آوردن حاج‌حسین با او بروی سوریه، ولی دو ساعت بعد آمدی. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روبه شش گوشه‌ترین قبله‌ی عالم هر صبح بردن نام حـسـیـن‌ بن علی می‌چــســبــد...❤️‍🩹🥹 @mohgomshode313
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست!؟❤️‍🩹🙂 +صدای حاج قاسم @mohgomshode313
💙بسم الله الرحمن الرحیم💙