إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا۟ وَجَٰهَدُوا۟ بِأَمْوَٰلِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ﴿١٥﴾
مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند، سپس هرگز شکّ و تردیدی به خود راه نداده و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردهاند؛ آنها راستگویانند.🥹💚✨
«سورهی حجرات ، آیه ۱۵»
#بشارت_قرآن
@mohgomshode313
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمی ارزه تو عالم .....❤️🩹❤️🩹
#شهید_رئیسی
@mohgomshode313
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-باور کنید
چادرِ شما نعمـت است ،
قدر این نعمت را بدانید
که به برکتِ
مجاهدتِ حضرت زهرا (س)
بدست آمده🥹🤍
شهید مجتبی بابایی زاده
#حجاب
@mohgomshode313
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرف آنجاست
آنجا که خاک پای حیدر شی🥹💚
#یکشنبههایعلوی
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت نود و پنجم
به مامان زنگ زدم. آمد و گفتم که تماس گرفتهای. صبح هم مادرت آمد، از مجروحیت خبر داشت: «مصطفی رو امروز میارن تهران.»
بلندبلند خندیدم. دستهایم را بههم زدم و خندیدم: «خدایا پس مصطفی برمیگرده، چقدر خوبه! دیگه میشینه سر جاش و نمیره!»
قیافهٔ مادرت هم در هم رفت. مامانم مرا کشید داخل آشپزخانه: «خجالت بکش دختر، دل این بندهخدا میشکنه!»
همان موقع گوشیام زنگ خورد، یکی از دوستانم بود: «سمیهجان از شوهرت خبر داری؟»
· بله مجروح شده، ولی خوشحالم!
مامان عصبانی شد: «دختر، چه بیرحمی!»
· بیرحم یا با رحم فرق نمیکنه، فقط میخوام تو خونه باشه. کنار من و بچههام!
تازه یاد فاطمه افتاده بودم که با دهان باز نگاهم میکرد. مادرت چادرش را سر کرد و رفت و کمی بعد هم مامانم. چند ساعت بعد زنگ زدی: «توی پروازم، اما جون من نیا! از همونجا مستقیم مرا میبرن بیمارستان، تا برسم شب میشه!»
· دیوونه میشم اگه نیام!
زنگ زدم به پدرت. میدانستم آمدنت را میداند و مجروحیتت را: «بابا شب میای من رو ببری بیمارستان؟»
· چرا که نه بابا!
ساعتی بعد زنگ در بهصدا درآمد. پدرت بود که از پشت آیفون گفت: «آقاجون اومدیم دنبالِت بریم بیمارستان.»
فاطمه را آماده کردم و آمدم پایین. پدر و مادرت داخل ماشین منتظر من نشسته بودند. دوونیم شب رسیدیم بیمارستان. از جلوی در بیمارستان به گوشیات زنگ زدم: «کجایی آقا مصطفی؟ کدوم بخش؟ کدوم طبقه؟»
· نگفتم نیا؟!
· باید ببینمت!
· صبر کن!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت نود و ششم
انگار یادم رفته بود که پدر و مادرت با من هستند و آنها هم آرزوی دیدارت را دارند. چقدر خودخواه شده بودم! اما در آن لحظه تشنه بودم، تشنهٔ دیدار. چند دقیقه بعد یکی از بچههای حراست آمد و ما را برد طبقهٔ پنجم.
· همین جا منتظر باشین، مییاریمش بیرون.
بین دو بخش، داخل سالن انتظار بودیم. مردی داشت زمین را تی میکشید و بوی وایتکس و بوی دیگری که مثل بوی نم و کهنگی بود، در سرم پیچیده بود.
با لباس شیریرنگ بیمارستان آوردنت، بیحال و پژمرده و تکیده. وقتی روی تخت نقرهای نشستی، نگاهت کردم و زیر لب خنده. روبهرویت ایستادم و احساس گرما کردم، حتی از آن بدن سرد. نگاهی به پدر و مادرت کردی. پدرت، فاطمه را که روی شانهام خواب بود گرفت. دستم را گرفتی و مرا بردی آنطرف راهرو و روی صندلی نشاندی و خودت هم کنارم نشستی: «نگران نباش سمیه، حالم خوبه!»
در نگاهم چه دیدی که این را گفتی؟
· میبینم که خوبی!
تو زنده بودی و همین برای من بس بود. ساعتی حرف زدیم و بعد پدر و مادرت و فاطمه هم به ما پیوستند، البته باز ما دو تا باهم حرف میزدیم، با نگاه و با حس.
ساعت شش صبح بود که از بیمارستان بیرون آمدیم. به خانهٔ مادرم رفتم. در رختخواب که افتادم از هوش رفتم. شاید چون مطمئن بودم زیر همان آسمانی هستی که من هم.
چشمم را که باز کردم، گفتم: «مامان من میرم بیمارستان.»
مامان که در حال پهن کردن سفرهٔ صبحانه بود گفت: «علیک سلام. بذار از جا بلند بشی!»
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
گویند:🌿
درآخرالزمانآنقدربهبلادچارمیشویدڪـه
تنهـانداشتهتان
مهـ🫀ـدیموعوداست...
#الهمعجلالولیڪالفرجـ
@mohgomshode313
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یارب برسانم به نجف دغدغه دارم... 🥹❤️🩹
#حضرت_حیدر
@mohgomshode313