eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
164 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.5هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
امام سجاد (ع) می‌فرماید: 🥹💞اَلمُنتَظِرونَ لِظُهورِهِ أفضَلُ أهلِ کُلِّ زَمانٍ. 🥹💞منتظران ظهور امام مهدى (ع) برترینِ اهل هر زمان‏اند. «کمال الدین و تمام نعمه ج ۱، ص ۳۲۰» @mohgomshode313
هر روز ۲۴ ساعته،۵ دقیقه رو خرج حضرت عشق کن،یار امام زمان❤️ 💚✨دعای عهد برای تجدید بیعت با امام زمان (عج)✨💚 ✨﷽✨ اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْکرْسِىِّ الرَّفيعِ، وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ، وَمُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْأِنْجيلِ وَالزَّبُورِ، وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ، وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْمَلائِکةِ الْمُقَرَّبينَ وَالْأَنْبِيآءِ وَالْمُرْسَلينَ، اَللّهُمَّ اِنّى‌ اَسْئَلُک بِوَجْهِک الْکريمِ، وَبِنُورِ وَجْهِک‌ الْمُنيرِ، وَمُلْکک الْقَديمِ، يا حَىُّ يا قَيومُ، اَسْئَلُک بِاسْمِک الَّذى‌ اَشْرَقَتْ‌ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ، وَبِاسْمِک الَّذى‌ يصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ‌ وَالْأخِرُونَ، يا حَياً قَبْلَ کلِّ حَىٍّ وَيا حَياً بَعْدَ کلِّ حَىٍّ، وَيا حَياً حينَ لا حَىَّ ،يا مُحْيىَ الْمَوْتى‌ وَمُميتَ الْأَحْيآءِ، يا حَىُّ لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ، اَللّهُمَ‌ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقآئِمَ بِاَمْرِک، صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ و عَلى‌ ابآئِهِ الطَّاهِرينَ، عَنْ جَميعِ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ فى‌ مَشارِقِ‌ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها، سَهْلِها وَجَبَلِها وَبَرِّها وَبَحْرِها، وَعَنّى‌ وَعَنْ‌ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ، وَمِدادَ کلِماتِهِ، وَما اَحْصاهُ‌ عِلْمُهُ وَاَحاطَ بِهِ کتابُهُ، اَللّهُمَّ اِنّى‌ اُجَدِّدُ لَهُ فى‌ صَبيحَةِ يوْمى‌ هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيامى‌، عَهْداً وَعَقْداً وَبَيعَةً لَهُ فى‌ عُنُقى‌، لا اَحُولُ‌ عَنْها وَلا اَزُولُ اَبَداً، اَللّهُمَّ اجْعَلْنى‌ مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ، وَالذَّابّينَ‌ عَنْهُ، وَالْمُسارِعينَ اِلَيهِ فى‌ قَضآءِ حَوآئِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلينَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامينَ عَنْهُ، وَالسَّابِقينَ اِلى‌ اِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَينَ يدَيهِ، اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَينى‌ وَبَينَهُ الْمَوْتُ الَّذى‌ جَعَلْتَهُ عَلى‌ عِبادِک حَتْماً مَقْضِياً، فَاَخْرِجْنى‌ مِنْ قَبْرى‌ مُؤْتَزِراً کفَنى‌، شاهِراً سَيفى‌، مُجَرِّداً قَناتى‌، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعى‌ فِى الْحاضِرِ وَالْبادى‌، اَللّهُمَّ اَرِنىِ‌ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ، وَالْغُرَّةَ الْحَميدَةَ، وَاکحَلْ ناظِرى‌ بِنَظْرَةٍ منِّى‌ اِلَيهِ، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَاَوْسِعْ مَنْهَجَهُ، وَاسْلُک بى‌ مَحَجَّتَهُ‌ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ، وَاشْدُدْ اَزْرَهُ، وَاعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَک، وَاَحْىِ بِهِ عِبادَک، فَاِنَّک قُلْتَ وَقَوْلُک الْحَقُّ، ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کسَبَتْ‌ اَيدِى النَّاسِ، فَاَظْهِرِ الّلهُمَّ لَنا وَلِيک وَابْنَ بِنْتِ نَبِيک الْمُسَمّى‌ بِاسْمِ‌ رَسُولِک، حَتّى‌ لا يظْفَرَ بِشَىْ‌ءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلاَّ مَزَّقَهُ، وَيحِقَّ الْحَقَ‌ وَيحَقِّقَهُ، وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِک، وَناصِراً لِمَنْ لا يجِدُ لَهُ ناصِراً غَيرَک، وَمُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ اَحْکامِ کتابِک، وَمُشَيداً لِما وَرَدَ مِنْ اَعْلامِ دينِک، وَسُنَنِ نَبِيک صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ، وَاجْعَلْهُ‌ اَللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِن بَاْسِ الْمُعْتَدينَ. اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِيک مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ بِرُؤْيتِهِ، وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى‌ دَعْوَتِهِ، وَارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ، اَللّهُمَّ اکشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَعَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، اِنَّهُمْ يرَوْنَهُ بَعيداً وَنَريهُ قَريباً بِرَحْمَتِک يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ. پس سه مرتبه دست بر ران راست خود بزنید و در هر مرتبه‌ بگویید: ✨«اَلْعَجَلَ الْعَجَلَ يا مَوْلاىَ يا صــاحِبَ الزَّمــانِ»✨ @mohgomshode313
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو مهم بود بمانی که نماندی، رفتی جان که باید برود سفت به من چسبیده💔🫠 @mohgomshode313
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همین که بدونیم او نگاه می‌کنه خیلی به ما آرامش میده🥹🩷 @mohgomshode313
به عشق امام زمان ۱ صلوات بفرست ❤️
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و پنجم شبانه راه افتادیم سمت مشهد. در طول راه محمدعلی بدقلقی می‌کرد، طوری که گاهی مجبور می‌شدی نگه داری و پیاده شویم تا هوایی بخورد. محمدعلی و فاطمه که خوابیدند، همان‌طور که می‌راندی گفتی: «عزیز، دعای ندبه رو برام می‌خونی؟» خواندم. گفتی: «یه دعای دیگه!» گفتم: «اصلاً نگران نباش آقامصطفی! من مفاتیح شما‌م، هرچه خواستی بگو رودروایسی نکن!» خندیدی: «تو که برام می‌خونی یه‌جور دیگه کیف می‌کنم!» نزدیک مشهد باز ماشین خراب شد. بردی تعمیرگاه. تعمیر کار گفت: «آرام‌آرام ببرین تا نمایندگی خودش.» بقیهٔ راه خیلی اذیت شدیم: ماشین خرابی که باید آرام می‌راندی، محمدعلی که بداخلاقی می‌کرد، دردی که گاه در پشت و کمرت می‌پیچید، خستگی خودم و نق‌نق فاطمه. بالاخره بعد از ۲۴ ساعت رسیدیم مشهد و رفتیم خانهٔ خانم قاسمی. ما را که دید خیلی خوش‌حال شد: «خدا رو شکر. می‌خواستم برای میلاد آقا امام‌زمان (عج) جشن بگیرم. خوب شد که اومدین!» یک هفته ماندیم مشهد. خانم قاسمی دانا جشن گرفت و دوستانش و خانوادهٔ رزمندگان را هم دعوت کرد. بعد از یک هفته به تهران برگشتیم. ماه رمضان از راه رسید و من با اینکه نمی‌توانستم روزه بگیرم، دوست داشتم سحرها بیدار شوم و کنار تو بنشینم. دلم می‌خواست لحظه‌به‌لحظه بودن‌ت را حس کنم، ولی تو نمی‌خواستی صدامیم بزنی. بی‌تابی محمدعلی نمی‌گذاشت خواب پیوسته‌ای داشته باشم. دوست داشت یکی با او بازی کند و تو بیشتر وقت‌ها او را بغل می‌کردی و از کنار من می‌بردی تا راحت بخوابم. طبق روال همیشگی در ماه رمضان، در هر شب افطاری منزل یکی بود. شبی که منزل عموجعفر بودیم گفتم: «آقامصطفی الان که همه هستند دعوت کن تا یه شبم بیان منزل ما!» آهسته گفتی: «نمی‌تونم زمان مشخص کنم، هرلحظه ممکنه زنگ بزنن و مجبور بشم برم!» اخم‌هایم در هم رفت. بلند گفتی: «شنبهٔ هفتهٔ دیگه، همگی برای افطار منزل ما!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و ششم اما دو روز مانده به آن شب تلفن خانه زنگ خورد: «سلام عزیز، من دارم می‌رم!» · کجا؟ · سوریه! و رفتی. به همین راحتی. اولین کاری که کردم این بود که زنگ بزنم و مهمانی را به‌هم بزنم و بعد نشستم و به حال خودم گریه کردم. محمدعلی نمی‌خوابید، او هم گریه می‌کرد و گریه‌هایش دلم را به‌آشوب می‌کشید. لابد قرار بود اتفاقی بیفتد. عرق نعنا به او دادم، جایش را عوض کردم، بغلش گرفتم و راه بردم، روی پا خواباندمش، ولی آرام نمی‌گرفت. پدرم زنگ زد: «باباجون بلند شو بیا خونهٔ ما.» ولی من با دو تا بچه راحت‌تر بودم که خانهٔ خودمان بمانم. شب‌های تنهایی و بی‌خوابی شروع شده بود. سایه‌ات همه‌جا بود، اما خودت نبودی. به خودم می‌گفتم: باید بزرگ بشی سمیه، باید طاقت و صبرت رو بیشتر کنی، تو حالا مادر دو تا بچه‌ای. یک هفته شد دو هفته. دو هفته شد سه هفته. سه هفته شد چهار هفته. پس تو کجا بودی؟ چطور مرا با گریه‌های سوزناک و نفس‌گیر محمدعلی تنها گذاشته بودی؟ درست روز سی‌ام بود. بعد از یک شب سخت، شبی که محمدعلی نگذاشته بود خوب بخوابم، تازه پلک‌هایم روی هم رفته بود که فاطمه صدامیم کرد: «مامان پاشو گرسنمه!» · توی یخچال نون و پنیر هست! · نه تو باید بهم صبحونه بدی! · فاطمه جان بذار بخوابم، داداشی تا صبح گریه می‌کرد! · من گرسنمه! بلند شدم، اول به حال خودم و محمدعلی و فاطمه و بعد برای کل زندگی‌ام گریه کردم. بعد هم رفتم صبحانهٔ فاطمه را آماده کردم گذاشتم جلویش. تا آمدم بخوابم گفت: «مامان چشاتو باز کن، می‌ترسم!» · من که اینجام فاطمه، تلویزیون هم که روشنه. بذار بخوابم! · نه تو باید بیدار باشی، نباید بخوابی! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313