eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
161 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.5هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
رمزموفقیت‌شمادرزندگی‌چه‌بود ؟ گفت : من‌هرموفقیتی‌درزندگی‌ به‌دست‌آوردم ؛ ازنمازاول‌وقتم‌بود ! 💝💫 -شهیدصیادشیرازی؛ @mohgomshode313
خوشا به حال کسی که تمام خلوتش را با «امام زمان»پر کرده باشد:)))🥹💚 @mohgomshode313
من‌خوداين‌راه‌راانتخاب‌نموده‌ام . . وبه‌عقيده‌ی‌من ، زندگى‌يعنى‌همين ؛ يعنى‌جهاددرراه‌عقيده !🤍🌷 - شهید‌محمود‌ابراهیمی ؛ @mohgomshode313
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر به استغاثه نرسیم حل نمیشه مصائب ، ادامه داره❤️‍🩹🫠 -استاد شجاعی @mohgomshode313
بره رو پروفایل هامون؟🥹💞 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و یازدهم به خانه که رسیدیم گفتم: «آقا مصطفی با این بچه چطوری شام درست کنم؟» · با کمک هم. تو برنج بگذار، من هم از بیرون کباب می‌گیرم. سبزی خوردنم با من! اتاق را با سلیقهٔ خودت مرتب کردی. ساعتی بعد برای نماز مغرب رفتی مسجد. مامانم این‌ها و برادرم و زن‌داداشم آمدند. تو که رسیدی شام خوردیم و بعد از شام، وقتی شیرینی و چای آوردی، نیم‌ست را آوردی و نشان همگی دادی. گردنبند را گردنم انداختی، اما گوشواره را گوشم نکردی: «دلم نمیاد!» نشستی کنارم، شادی کردی و انگشتر را دستم کردی. به زن‌داداشم گفتی: «آبجی اگر تو هم اجازه بدی شوهرت بره سوریه، برات از این کارا می‌کنه!» خندید و گفت: «نه این چیزا رو می‌خوام، نه اجازه می‌دم بره سوریه!» نگاهی به اطرافم می‌کنم. چه آرامشی دارد اینجا! کنار مزار رفقای شهیدت. درست است که برای ما گمنام‌اند، اما آنجا حتماً باهم دوستید و قهقههٔ مستانه می‌زنید. · پانزده مرداد توی بهشت زهرا سالگرد بچه‌های گردان عماره. یعنی فردا! · می‌خوای بری؟ · حتماً! صبحونه هم می‌دن. · مصطفی، بگو صبحونه را ما می‌دیم! · واقعاً می‌تونی؟ · آره، برو عدس بگیر بیار خیس کنم تا فردا می‌پزم و می‌بریم! صبح بود که گفتم، اما عدس را ساعت یک بعدازظهر که از مسجد آمدی گرفتی. · می‌خواستی از جایی بگیری که عدسش خوب باشه! · از آقارحمان گرفتم. با این بدبختی مغازه‌ش را راه انداخته به امید من و تو. از تهران که نمیان ازش بخرن. من و تو باید بخریم! · چون به امید من و تو کسب‌وکار می‌کنه باید عدس ناپز بخریم؟ · بذار دو ساعت بیشتر بجوشه! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و دوازدهم در همین حال تلفن زد، دوستم بود: «میای بریم استخر؟» رو به تو کردم: «محمدعلی را نگه می‌داری برم استخر؟» · بله، مخصوصاً که کم ورزش می‌کنی و استخوان‌درد داری! · پس نگهش می‌داری؟ · برو استخر، ولی محمدعلی را بذار پیش مامانت! · پس پنج کیلو عدس دستت رو می‌بوسه، پاکش کن! · باشه! از استخر که آمدم نصفی از عدس‌ها را پاک کرده بودی و نصف دیگر آنجا بود. · پس چرا پاک نکردی آقا مصطفی؟ · خسته شدم! · باید خیس بشه، نمی‌پزه ها! · ان‌شاءالله که می‌پزه! شب که از مسجد آمدی گفتم: «قابلمه‌بزرگه رو از بالای قفسهٔ آشپزخانه بیار پایین!» · هنوز زوده، بذار کمی استراحت کنم! محمدعلی را گذاشتم بغلش. صندلی زیر پایم گذاشتم و قابلمه را به‌سختی آوردم پایین. عدس‌ها را ریختم و تا صبح مدام سر زدم، ناپز بود و نمی‌پخت. کلافه شده بودم، بیدارت کردم. · آقا مصطفی دیرپزه و لعاب نمی‌ده! · اشکالی نداره. خورده می‌شه! صبح بلند شدی و لباس پوشیدی. · کجا؟ · گمان نمی‌کنم کسی خانمش را بیاره، خودم می‌رم! · منم میام، اجازه نمی‌دم تنها بری. جاهای خوب باید زنت رو هم ببری! · پس آماده شو! فاطمهٔ خواب‌آلود را به هر زبانی بود بلند کردم و لباس پوشاندم. محمدعلی را هم آماده کردم. قابلمهٔ عدسی و وسایل لازم را بردی و در صندوق عقب ماشین گذاشتی. با بچه‌ها نشستیم داخل ماشین و راه افتادیم. شب قبل به مامانم این‌ها هم گفته بودم و قرار بود آن‌ها هم بیایند. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
704.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برایم دعا کن ای رفیق شهیدم؛ تا من هم مثل تو عاقبت به خیر شوم :)) ❤️‍🩹🥲 @mohgomshode313
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لازمه پاسخ درخور آقای رسایی به کسی که ظریف رو سرباز نظام خطاب کرد یه بار دیگه بشنویم☺️😌 @mohgomshode313