eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
161 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.5هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
🩷💫إِنَّ ٱلَّذِينَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسْتَقَٰمُوا۟ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ﴿١٣﴾ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلْجَنَّةِ خَٰلِدِينَ فِيهَا جَزَآءًۢ بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ﴿١٤﴾ 🩷💫کسانی که گفتند: «پروردگار ما اللّه است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین می‌شوند. آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن می‌مانند؛ این پاداش اعمالی است که انجام می‌دادند. «سوره احقاف آیه ۱۳ و ۱۴» @mohgomshode313
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا چقدر منو عوضم کرد🫠 یااباصالح💚 من برنگشتم اما تو برگرد🥲 یااباصالح🩵 @mohgomshode313
456.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری سطلی سوز جواد قارایی +سطلی بسوزد😌😏 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و سیزدهم بچه‌های گردان عمار آمده بودند. قابلمه را گذاشتی وسط و برایشان کشیدی. داخل ماشین نشسته بودم. با یک تکه نان و دو تا کاسه آمدی. دوستانت از تو فیلم می‌گرفتند. دلم لرزید. · این چه کاریه که می‌کنن؟ · اشکالی نداره، بذار دلخوش باشن! · دلم می‌لرزه. دوست ندارم این‌جور کارا رو، انگار باور کردن که می‌خوای شهید بشی! · بی‌خیال سمیه! دیگر سمت من نمی‌آمدی و می‌رفتی لابه‌لای مزارها. گاه می‌آمدی محمدعلی را می‌بردی، دور می‌زدی و می‌آمدی تحویلم می‌دادی و باز... پدر و مادرم آمدند. پدرم پیش شماها آمد و مامان کنار من داخل ماشین نشست. وقت برگشتن، از دوستانت خداحافظی کردی. می‌دیدم که بعضی باز فیلم می‌گیرند، اما دوربین را طرف ما نمی‌گرفتند. پدر و مادرم رفتند و ما هم حرکت کردیم. سر راه گفتی: «باید برم اسلامشهر. یکی از دوستام شهید شده. باید توی مراسمش شرکت کنم!» · کی هست؟ · از شهدای مدافع حرم! داخل ماشین گرم بود، به‌حدی که فاطمه و محمدعلی هم که خواب بودند، از شدت گرما بیدار شده بودند. یک ساعت طول کشید تا آمدی. چند نفر آمده بودند بدرقه‌ات و سه تا ظرف غذا هم دستت بود. راه که افتادی پرسیدم: «چقدر طول دادی آقا مصطفی، پختیم از گرما!» · رفته بودم سخنرانی. از بچه‌های فاطمیون بود. این غذاها هم مال شهیده و تبرکه. یه روز توی همون قرارگاهی که بودیم اومد و گفت بیا باهات کار دارم. خیلی خسته بودم، گفتم تو برو من میام. با خودم گفتم اینم مثه بقیهٔ رزمنده‌ها می‌خواد درد دل کنه، منم که امروز حوصله ندارم. دوباره اومد و به‌زور دستم رو کشید و برد داخل اتاق. یه قابلمهٔ کوچک روی گاز سه‌شعله بود. گفت: «تا نخوردی از اینجا بلند نمی‌شی!» دیدم کله‌پاچه‌س. بغض کردی و نگاهت را انداختی به افق. · حالا او اون بالابالاهاست! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و چهاردهم وقت تنگه، دیگه باید از پنج شهید گمنام خداحافظی کنم و برگردم خانه. امروز آمدم سر مزارت. باز می‌خواهم برایت حرف بزنم و حرف‌هایم را ضبط کنم. این، ادامهٔ همان حرف‌هایی است که مدتی است شروع کرده‌ام. باز آسمان ابری است و نگاه تو هم. دریغ از همان یک گل آفتاب که آن‌دفعه افتاده بود وسط ابروانت. حداقل آدم می‌دانست اخمت به‌خاطر آفتاب است اما حالا چی؟ بگذریم. بهتر است از حال کنندە شوم و بروم به گذشته. همیشه می‌گفتی: «دوست دارم به‌خاطر سختی‌هایی که این مدت کشیدی، یه بارم شده بیای سوریه و اونجا رو ببینی، ببینی چقدر قشنگه! خصوصاً شب‌ا وقتی رزمنده‌ها با لباس نظامی و اسلحه میان دست‌به‌دست نامزدا یا همسرانشون توی خیابون قدم می‌زنن. دلم می‌خواد تو هم بیایی، دستت رو بگیرم و باهم قدم بزنیم!» آن‌قدر زیبا از آنجا حرف می‌زدی که رؤیای من هم شده بود آمدن و عاشقانه با تو قدم زدن. پیش از آنکه بروی سوریه، روز شهادت امام صادق (ع) بود و قرار بود دو شهید گمنام را بیاورند در منطقهٔ فردوسیه به خاک بسپارند. پدرم زنگ زد: «بین مصطفی میاد؟» · بیرونه، اجازه بدین زنگ بزنم و بپرسم. زنگ زدم. گفتی: «کار دارم!» · سفره صبحونه پهنه، جمع کنم یا میای؟ · میام! · پس من می‌رم تشییع جنازه، اومدی سفره رو جمع کن! بچه‌ها را برداشتم و رفتم. بعد مراسم که آمدم، آمده بودی. دیدم سفره پهن است و داخل آشپزخانه نشسته‌ای و به فکر فرو رفته‌ای. · چرا اینجا نشستی؟ · اومدم صبحونه بخورم و برم! · چرا جمع نکردی؟ · همین طوری! رفتم داخل اتاق لباس عوض کنم. در کمد لباس‌ها باز بود. از پنج تا ساک، چهار تا ساک بود و یکی نبود. تو هر بار بعد از مجروحیتت که بیمارستان می‌رفتی آنجا ساک مشکی بهت می‌دادند که رویش نوشته بود VIP. این غیر از مجروحیت‌هایی بود که کار به بیمارستان نکشیده بود. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پایان خوش این قصه ی پـر غـصه، شـمایی آقـا...» 🥲❤️‍🩹 @mohgomshode313
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخ تو حرم بمیرمو 🫀 همونجا میبینیم همو🥹❤️‍🩹 @mohgomshode313