🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت صد و بیست و یکم
همهٔ این لحظهها در کنار تو و با عطر تو پر می شد. انگار شیشههایی بلورین با اشکالی مختلف. خصوصاً که زیارت خانم زینب کبری (س) و حضرت رقیه (س) هم لذتی دیگر داشت.
· صبح زود می رم پادگان، ماشین خودم رو میارم و باهم می ریم زیارت حضرت رقیه (س). بعدم می ریم بازار.
· بازار زینبیه که چیزی نداشت!
· بازاری هست رویهروی مسجد اموی!
صبح فردا ماشین آوردی و من و بچهها سوار شدیم. کلتت را هم مسلح کردی و کلاشی را هم گذاشتی کنار دست من.
· نترس محض احتیاطه، شاید نیاز بشه!
فاطمه عقب ماشین بود و محمدعلی روی پای من. حرکت کردی سمت حرم حضرت رقیه (س).
باز اشاره به مسجد اموی کردی: «اینجا مقام رأس حسین (ع) است، ولی با اوضاعی که هست وارد این مسجد نمی شیم. وارد بازارم شدیم به فارسی صحبت نکن، با اشاره حرف بزن!»
ماشین را رویهروی بازار پارک کردی و پیاده شدیم. ابتدا برای زیارت رفتیم و بعد بازار. شبی که وارد سوریه شده بودیم برای هدیهٔ تولدت که هنوز نداده بودم، شلوار کتان طوسی و بلوزی به همان رنگ و یک شیشه عطر خریدم. مقابل مغازهٔ عطرفروشی بودیم که مردی جلو آمد و به عربی گفت: «برو داخل کوچه لباسای زنونه و مردونهٔ خوب هست!»
پرسیدی: «فکر می کنی کجایی هستیم؟»
· یا ایرانی یا لبنانی!
· از کجا حدس می زنی؟
· از لباست و چادر خانمت!
باز اصرار کرد که همراهش به داخل کوچهای که می گفت برویم. قبول کردی، اما همین که جلوتر از ما راه افتاد گفتی «برگرد. زود.» هفتهٔ پیش همین طور لبنانیا را
بردن سرگرم کردن و بعد به اتوبوسشون بمب وصل کردن. بهمحض استارت، اتوبوس منفجر شد. بیا سوار ماشین بشیم و بریم!»
در مسیر برگشت استرس داشتی و به یک دوربرگردان که رسیدی سریع دور زدی. پرسیدم: «آقامصطفی چیزی شده، خیلی مضطربی؟»
·اینجا حالت شهرک رو داره، مصالحهای شده که هیچکس تیراندازی نکنه، ولی بهمحض دیدن ماشین نظامی و فرد غیربومی تیراندازی میکنن.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت صد و بیست و دوم
محمدعلی را که به گریه افتاده بود بوسیدم و ناز کردم، برایش شعر خواندم و پسرپسرم گفتم. نگاهم کردی و گفتی: «عزیز حواست باشه، زیادی داری وابستهش میشی! خوابی رو که برایت تعریف کردم یادت رفته؟»
دلم لرزید: «نه یادم نرفته!»
ـ پس زیاد وابستهش نشو، اون مال تو نیست! باید بدیش بره!
ـ بدی نه، باهم بدیم!
ـ شاید من نباشم!
ـ نه، یا تو یا محمدعلی. اگه تو باشی محمدعلی که هیچ، فاطمه را هم میدم، ولی تو نباشی نه!
نگاه تندی کردی: «با این کارات هم خودت هم من رو اذیت میکنی! من فقط نگران تو هستم! همیشه آدم با چیزایی که خیلی دوست داره امتحان میشه. من نگران امتحانی هستم که تو باید پس بدی!»
ورودی زینبیه یک گیت داشت که این طرف شیعهنشین و آنطرف سنینشین بود. مسجد اهل تسنن هم آنجا بود. قبل از گیت، ماشین را پارک کردی. آنطرف گیت رفتیم غذا بخوریم که ساعت ناهار تمام شده بود.
گفتم: «بریم هتل!»
ـ نه، بریم جلوتر مغازه کبابی هست!
رفتیم. دیدم مغازه قصابی است. همانجا گوشت را میبرند و کباب میکنند. سر میز باز کباب را برایم لقمه میگرفتی و در دهانم میگذاشتی، اما در همان حال یک لحظه مکث کردی و آه کشیدی: «آخرین بار با شهید بادپا اینجا اومدیم، من رو مهمون کرد!»
کباب که تمام شد دوباره سفارش دادی.
بعد از ناهار رفتیم حرم زیارت.
گفتم: «امشب شب تولدته، پیشاپیش مبارک!»
دست دور شانهام انداختی و مرا به خود فشردی.
ـ این بهترین هدیهایه که توی عمرم گرفتم. همین که حضرت زینب (س) شماها رو اینجا آورده تا کنارم باشین، بزرگترین هدیهس.
در هتل، ساعتی به استراحت گذشت. مادر شهید صابری صدايم کرد: «سمیهخانم بیا خریدام رو ببین!»
رفتم و دیدم.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتمااااااااا این فیلم رو ببینید❤️
+مدد ز غیر تو ننگ است،
یاعلی💚💫
#امام_علی
#منبر_مجازی
@mohgomshode313
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی خدا کمه تو زندگیت . .❤️🩹✨
#خدایمهربون
@mohgomshode313
غمهایبعدازمُحرمراجمعکردهام ،
تادرفاطمیهیمادربازکنمدردِدلم💔'!
#درددل
@mohgomshode313
دیروز سالگرد شهادت شهید القدس شهید یحیی سنوار بود🥲
شادی روح شهدای قدس ۳ صلوات💞💞💞
#شهیدالقدس
@mohgomshode313