eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
158 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در روزگاری که هیچکس پناهمان نیست، خدایا ما را از شفاعت شهدا و اهل‌بیت محروم نکن❤️‍🩹🥹 @mohgomshode313
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تبیین وجه موجودیت مقاومت؛ وظیفه مهم امروز❤️✨❤️ @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و بیست و سوم دیدن سوغاتی‌هایی که دیگران خریده بودند یکی از لذت‌های من بود. بعد فکری به ذهنم رسید: «حاج‌خانم می‌شه فاطمه رو پیش شما بگذاریم و بریم خرید؟» چشمانش برق زد: «به شرطی که زود برگردین و خریداتون رو هم اول از همه به من نشون بدین.» با خوش‌حالی قبول کردم. محمدعلی را آماده و تو را که خواب بودی بیدار کردم. فاطمه را پیش مادر شهید صابری گذاشتم و رفتیم، اما این بار پیاده رفتیم. دست‌هایت را قلاب کرده بودی دور شانه‌ام. اگر هم محمدعلی را می‌گرفتی باز دستت را دور شانه‌ام می‌انداختی. سر راه روسری خریدیم. گفتم: «چون حضرت زینب (س) تو رو رسمأ توی این شب به من داده و سالگرد ازدواجمونه، دوست دارم شیرینی بخرم و توی حرم پخش کنم.» روبه‌روی هتل یک قنادی بود، رفتیم آنجا. نگاهی به شیرینی‌ها کردی و گفتی: «ما که سلیقه‌أ اینا رو نمی‌دونیم! بهتره پولش رو بدی ایستگاه صلواتی حرم، خودشون هرچی دوست داشتن بخرن!» در وقت برگشت گفتی: «می‌خوام برای بچه‌ها جوراب بخرم، تو جنس جورابا رو خوب می‌شناسی، بیا جنسی انتخاب کن که پای بچه‌ها عرق نکنه.» در حال انتخاب جوراب بودم که کسی از پشت زد روی شانه‌ات. فهمیدم فرمانده‌ات کار داشته و آن سرباز را فرستاده دنبال‌ت، ولی چون دیده دست دور گردنم انداختی خجالت کشیده جلو بیاید. پیغامش این بود که فردا بروی حلب، گفتی: «چشم!» پول جوراب‌ها را حساب کردی. شماره‌ فرمونده را گرفتی و بعد از صحبت با او گوشی را به من دادی. ـ فرمونده می‌خواد با تو صحبت کنه! گوشی را گرفتم و او گفت: «دست شما درد نکنه که دوری رو تحمل می‌کنین و اجازه می‌دین سیدابراهیم بیاد اینجا. او یکی از بهترین نیروهای ماست. به سید گفتم سیصد دلار به حساب من براتون خرید کنه.» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و بیست و چهارم تشکر کردم. بعد از رفتن سرباز گفتی: «خب حالا با این سیصد دلار چی می‌خری؟ به‌نظرم بیا یه گوشی بخر!» ـ نه تو گوشیت رو به من بده، من برات گوشی جدید می‌خرم. این سیصد دلار رو هم نگه می‌دارم با پول النگویی که فروختم النگو می‌خرم. محمدعلی که بغلت بود، شست پایش را به دهان برده و می‌مکید و تو ذوق کرده بودی. گوشی‌ات را دادی به من: «فعلأ یه عکس از من و محمدعلی بگیر!» عکس گرفتم و برگشتیم هتل. خریدهایمان را به مادر شهید صابری نشان دادیم و با فاطمه برگشتیم اتاقمان. شب چمدانم را بستم. قرار شد صبح زود به زیارت خانم زینب (س) برویم. در دلم با خانم قرارى گذاشتم. کافی بود کنار ضریح حرمش قرار بگیرم و همان را بگویم. وقتی آفتاب‌نزده رفتیم حرم گفتی: «زود یه سلام بده و بیا بیرون!» جلوی ضریح ایستادم و قرارم را مرور کردم. باید به خانم می‌گفتم کاری کند که دیگر مصطفی پیش خودم بماند و نتواند بیاید آنجا، اما هرچه کردم زبانم نچرخید. شرم وجودم را گرفت. گفتم: «خانم مصطفای من امانت برای شما باشه، برای شما دفاع کنه، ولی سالم برگرده!» سلام دادم و آمدم بیرون. دیدم جلوی کفشداری روی پله کوتاهی محمدعلی به بغل نشسته‌ای و با فاطمه بازی می‌کنی. ـ زیارت کردی؟ ـ بله! ـ زیرآبم رو زدی؟ ـ نتونستم! ـ اگه اتفاقی برام بیفته چی؟ ـ نه نمی‌افته! ـ چه با اطمینان! ـ حضرت زینب (س) مادر شیعه‌ها و پشتیبانشونه، راضی نمی‌شه برای بچه‌هاش اتفاقی بیفته. اون خودش از عزیزش دور شده، راضی نمی‌شه من از عزیزم دور بشم! خندیدی: «فیلم داره خیلی هندی می‌شه، راه بیفت بریم!» کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- از وقتی این رو شنیدم تصمیم گرفتم نمازهامو اول وقـت بخونم؛❤️‍🩹 @mohgomshode313
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیر نبینن حسودا؛ قد و بالات نظر خورد🫠💔 @mohgomshode313
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانی‌جماعت‌فرار‌نمیکنه ؛ تو‌خیابون‌منتظرتون‌‌میمونه😎🇮🇷 @mohgomshode313