eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
159 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید آوینی: «سنت لایتغیر خداوند این است که مؤ‌منین را در کوره‌ شداید و بلایا آن‌همه بگدازد تا کارآموخته شوند و استقامت پیدا کنند.❤️‍🩹🥲 درخت‌های کویر را بنگر، سِرِّ استواری آنان در تشنگی و گرسنگی و گِردبادهای بنیان‌کَن کویری است. ما خود را به او سپرده‌ایم و او مصلحت کار ما را بهتر می‌شناسد.» ❤️منبع: کتاب «گنجینه آسمانی» @mohgomshode313
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام حسینم روز عاشورا نماز خوند دیگه❤️‍🩹🥲 +روایت شهید مصطفی صدر زاده از نماز اول وقت در جنگ با داعش ، به مناسبت سالگرد شهادت شهید صدر زاده ❤️ @mohgomshode313
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه غریبانه می گذرند جمعه ها وقتی هنوز چشم به راه آمدنت هستیم... 💔🥀 @mohgomshode313
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونستی اگه در هر ساعتی امام‌ زمان رو یاد کنیم، چه اتفاقی میوفته؟؟🥲🤍 @mohgomshode313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷💞أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يُولِجُ ٱلَّيْلَ فِى ٱلنَّهَارِ وَيُولِجُ ٱلنَّهَارَ فِى ٱلَّيْلِ وَسَخَّرَ ٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ كُلٌّۭ يَجْرِىٓ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى وَأَنَّ ٱللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌۭ﴿٢٩﴾ 🌷💞آیا ندیدی که خداوند شب را در روز، و روز را در شب داخل می‌کند، و خورشید و ماه را مسخّر ساخته و هر کدام تا سرآمد معینی به حرکت خود ادامه می‌دهند؟! خداوند به آنچه انجام می‌دهید آگاه است.💚 «سوره لقمان ، آیه ۲۹» @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و سی و سوم سردرگم بودم. محمدعلی را بغل کرده و راه می‌رفتم و می‌گفتم: خدایا به همین بچه‌ای که توی بغلمه قسم، هیچی از تو نمی‌خوام. فقط مصطفی برگرده. حتی اگه قطع نخاع باشه هم مهم نیست، فقط برگرده. فقط چشماش باز باشه، من خودم کنیزیش رو می‌کنم و هیچ گله‌ای هم نخوام داشت. مامانم حالش خراب شد. چادر سر کرد و گفت: «من می‌رم مزار شهدای گمنام.» یکی از خانم‌های همسایه هم بلند شد و با او رفت. من هم بچه‌ها را گذاشتم و پشت سر آن‌ها رفتم. ساعت دوازده شب بود که رسیدم آنجا، دیدم مامان ضجه می‌زند و از شهدا می‌خواهد مصطفی سالم برگردد. پدرت با ماشین آمد و زن همسایه رفت پیش پدرت چیزی گفت. من کنار مزار شهدا بودم که پدرت آمد صفحهٔ موبایلش را روبه‌روی صورتم گرفت و درحالی که سرم را می‌بوسید گفت: «این پیام رو الان دادن.» نگاه کردم: سیدابراهیم به ملکوت اعلی پیوست. دوسه دقیقه گریه کردم. بعد ساکت شدم و دور و برم را نگاه کردم. دیدم پر از مرد است. بلند شدم و آمدم طرف خانه. مادرم سوار ماشین پدرت شد، اما من پیاده آمدم. باید پیاده می‌آمدم. چند نفر از دوستانم به من پیوستند. آن‌ها را چه کسی خبر کرده بود؟ آمدیم خانه. مادرم هم آمد بالا. پدرت و دوستانت. مادرت نشسته بود کنار بچه‌ها. رفتم پیش او، زانو زدم و در بغلش فرو رفتم. یادم نیست چه حرف‌هایی زدیم. یادم نیست چه گفتم و چه گفت. فقط حس می‌کردم چقدر بوی تو را می‌دهد. پدرم که آمد حیرت کردم: «بابا چرا دولادولا راه می‌ری؟» · همین جوری! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و سی و چهارم مامان بی‌تابی می‌کرد، می‌گفت: «جواب فاطمه رو چی بدیم؟» گفتم: «خودم با فاطمه حرف می‌زنم!» او را بردم داخل اتاق، بغلش کردم: «مامان توی این مدت که بابا نبود، اگه اتفاقی می‌افتاد چطوری بهش می‌گفتی؟» · زنگ می‌زدم بهش! · حالا می‌خوام یه خبر خوب بهت بدم. ازاین‌به‌بعد نیازی نیست به بابا زنگ بزنی، هر اتفاقی که برای تو بیفته، قبل از اینکه کسی متوجه بشه، بابات متوجه می‌شه. هرجا بخوای بری همراهته و هیچ‌وقت از تو دور نمی‌شه! کمی مرا نگاه کرد، بغض کرد و درحالی‌که بغلم کرد گفت: «یعنی بابا شهید شده؟» · آره ولی نمرده! سرش را روی سینه‌ام گذاشت و هق‌هق کرد. محمدعلی را آوردند شیرش بدهم، احساس کردم جان به تن ندارم چه برسد به شیر. هشت روز بعد پیکرت را آوردند. گفتند از مسئولت خواسته بودی برای تو و من در معراج دیدار خصوصی بگذارد. به معراج که می‌آمدم با خودم فکر می‌کردم هنوز زنده‌ای. هرکس با من حرف می‌زد یا می‌خواست تسلیت بگوید می‌گفتم: «مصطفی زنده‌س. هروقت شنیدین مرده هر کاری خواستین بکنین و هرچی خواستین بگین، ولی حالا زنده‌س!» کنار تابوت که رسیدم، دیدم چقدر چهره‌ات پر از آرامش است. نشستم و آرام گفتم: «تو مصطفای منی؟» مصداق آیهٔ ما زن و مرد را برای آرامش همدیگر خلق کردیم را احساس می‌کردم، ولی فاطمه شوکه شده بود. داخل دهان و بینی‌ات پنبه گذاشته بودند. جمعیت آمده بودند و می‌خواستند تو را ببینند. مداحی آمده بود و می‌خواست روضه بخواند. داد زدم: «اینجا جای روضه‌خوندن نیست، من تحملش رو ندارم!» می‌دانستم اگر روضه بخوانند حالم بد می‌شود و دیگر نمی‌توانم خوب تماشایت کنم و حرف‌هایی را که باید، با تو بگویم. وقتی همه دیدار کردند، پیکرت را بردند پشت معراج و گفتند: «خودش خواسته با همسرش تنها باشه.» وقتی رفتم، مامان و برادرانم هم آمدند. مامان بی‌قراری کرد، حالش بد شد و او را بردند بیرون. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313