حضرت فاطمه زهرا (س) فرمود:
💕🌺مَنْ اصْعَدَ إ لیَ اللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ، اهْبَطَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ افْضَلَ مَصْلَحَتِهِ.
💕🌺هر کس عبادات و کارهای خود را خالصانه برای خدا انجام دهد، خداوند بهترین مصلحت ها و برکات خود را برای او تقدیر می نماید.
«بحارالانوار:ج67، ص249، ح25»
#حدیث
@mohgomshode313
هر روز ۲۴ ساعته،۵ دقیقه رو خرج حضرت عشق کن،یار امام زمان❤️
💚✨دعای عهد برای تجدید بیعت با امام زمان (عج)✨💚
✨﷽✨
اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْکرْسِىِّ الرَّفيعِ، وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ، وَمُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْأِنْجيلِ وَالزَّبُورِ، وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ، وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ، وَرَبَّ الْمَلائِکةِ الْمُقَرَّبينَ وَالْأَنْبِيآءِ وَالْمُرْسَلينَ، اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُک بِوَجْهِک الْکريمِ، وَبِنُورِ وَجْهِک الْمُنيرِ، وَمُلْکک الْقَديمِ، يا حَىُّ يا قَيومُ، اَسْئَلُک بِاسْمِک الَّذى اَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ، وَبِاسْمِک الَّذى يصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَالْأخِرُونَ، يا حَياً قَبْلَ کلِّ حَىٍّ وَيا حَياً بَعْدَ کلِّ حَىٍّ، وَيا حَياً حينَ لا حَىَّ ،يا مُحْيىَ الْمَوْتى وَمُميتَ الْأَحْيآءِ، يا حَىُّ لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ،
اَللّهُمَ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقآئِمَ بِاَمْرِک، صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ و عَلى ابآئِهِ الطَّاهِرينَ، عَنْ جَميعِ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ فى مَشارِقِ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها، سَهْلِها وَجَبَلِها وَبَرِّها وَبَحْرِها، وَعَنّى وَعَنْ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ، وَمِدادَ کلِماتِهِ، وَما اَحْصاهُ عِلْمُهُ وَاَحاطَ بِهِ کتابُهُ، اَللّهُمَّ اِنّى اُجَدِّدُ لَهُ فى صَبيحَةِ يوْمى هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيامى، عَهْداً وَعَقْداً وَبَيعَةً لَهُ فى عُنُقى، لا اَحُولُ عَنْها وَلا اَزُولُ اَبَداً،
اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ، وَالذَّابّينَ عَنْهُ، وَالْمُسارِعينَ اِلَيهِ فى قَضآءِ حَوآئِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلينَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامينَ عَنْهُ، وَالسَّابِقينَ اِلى اِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَينَ يدَيهِ، اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَينى وَبَينَهُ الْمَوْتُ الَّذى جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِک حَتْماً مَقْضِياً، فَاَخْرِجْنى مِنْ قَبْرى مُؤْتَزِراً کفَنى، شاهِراً سَيفى، مُجَرِّداً قَناتى، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعى فِى الْحاضِرِ وَالْبادى، اَللّهُمَّ اَرِنىِ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ، وَالْغُرَّةَ الْحَميدَةَ، وَاکحَلْ ناظِرى بِنَظْرَةٍ منِّى اِلَيهِ، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَاَوْسِعْ مَنْهَجَهُ، وَاسْلُک بى مَحَجَّتَهُ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ، وَاشْدُدْ اَزْرَهُ،
وَاعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَک، وَاَحْىِ بِهِ عِبادَک، فَاِنَّک قُلْتَ وَقَوْلُک الْحَقُّ، ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کسَبَتْ اَيدِى النَّاسِ، فَاَظْهِرِ الّلهُمَّ لَنا وَلِيک وَابْنَ بِنْتِ نَبِيک الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسُولِک، حَتّى لا يظْفَرَ بِشَىْءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلاَّ مَزَّقَهُ، وَيحِقَّ الْحَقَ وَيحَقِّقَهُ، وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِک، وَناصِراً لِمَنْ لا يجِدُ لَهُ ناصِراً غَيرَک، وَمُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ اَحْکامِ کتابِک، وَمُشَيداً لِما وَرَدَ مِنْ اَعْلامِ دينِک، وَسُنَنِ نَبِيک صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ، وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِن بَاْسِ الْمُعْتَدينَ.
اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِيک مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ بِرُؤْيتِهِ، وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى دَعْوَتِهِ، وَارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ، اَللّهُمَّ اکشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَعَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، اِنَّهُمْ يرَوْنَهُ بَعيداً وَنَريهُ قَريباً بِرَحْمَتِک يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ.
پس سه مرتبه دست بر ران راست خود بزنید و در هر مرتبه بگویید:
✨«اَلْعَجَلَ الْعَجَلَ يا مَوْلاىَ يا صــاحِبَ الزَّمــانِ»✨
#دعایعهد
@mohgomshode313
حضرت عشق، جهان نام تو را میخواند…
آنقدر جای تو خالیست خدا میداند!💔🥺
#امام_زمان
@mohgomshode313
پیرگَشتیآخرشپایعلی ،
ماهِعلی ؛
بیتومیمیردعلیبرخیز ،
همراهِعلی💔:)'!
#شعر
#فاطمیه
@mohgomshode313
؛
گناه همیشه از جایی شروع نمیشود که شیطان تو را وسوسه میکند؛
گاهی از جایی شروع میشود که
دلت میداند خدا راضی نیست، اما توجیهش میکنی:)🫠🙃
#تلنگرانه
@mohgomshode313
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر شما به حضرت زهرا سلام الله علیها محبت داشته باشید...💕✨
#رهبر_شهید
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت صد و سی و هفتم
شب خوابیدم. صبح که بلند شدم برادرم پیام داد که برادرخانمش آقاناصر خوابی دیده. زنگ زدم به آقاناصر و گفتم: «اون خواب چی بوده؟» در جوابم گفت: «خواب دیدم در پذیرایی اتاق شما نشستهم و جلسه داریم و آقامصطفی یک سری نکات رو گفت. جلسه که تمام شد خونه شلوغ و آشفته بود. به من گفت: ناصر بلند شو اینا رو جمع کن، الان خانمم میاد ناراحت میشه. در همان حال محمدعلی میخواست بره دستشویی. آقامصطفی گفت: صبر کن الان مامانت میاد. گفتم: مگه باباش نیستی؟ خوب ببرش دستشویی. گفت: الان یک سری کارا هست که من نمیتونم انجام بدم، فقط خانمم باید انجام بده. پرسیدم: پس شما چه میکنی؟ گفت: باید حواسم به خانمم و بچهها باشه و با اونا بیشتر بازی کنم. بعد حس کردم وقت اذانه. گفت: بلند شو وضو بگیر یا نماز بخون. سجاده رو پهن کرد و شروع کرد به نمازخوندن. گفتم: تو که همیشه مسجد نماز میخوندی؟ گفت: چند وقته نمازم رو تو خونهٔ خودم میخونم..»
همان روز گلدان شمعدانی گرفتم و آمدم اینجا سر مزارت و تشکر کردم.
چند روز بعد مادرت از سفر خوزستان آمد و تلفن زد: «نمیدونم چرا چهارشنبه شب خواب مصطفی رو دیدم. خواب دیدم اورکت خاکی سپاه تنشه و کنارم دراز کشیده و من هی توی ذهنم میگم خدا را شکر که مصطفی هوای سمیه رو داره و برایش ظرف میشوره و این طرف و آن طرف میبردش. دیگه خیالم راحته..»
دو روز بعد خواهرشوهرم خوابی را که دیده بود تعریف کرد: «شما و داداش مصطفی بالای سفره نشسته بودید و بقیه پایین سفره، مدام به حلقهای که توی دستش بود نگاه میکرد و میپرسید: آبجی حلقهم قشنگه؟ میگفتم: خیلی! گفت: عزیز برام خریده. همون رو به مامان نشان داد و گفت: ببین حلقهم قشنگه؟ مامانم گفت: زیاد! داداش گفت: عزیز برام خریده..»
دیدن این خوابها به یقینم رساند که حواست به من و بچهها هست.
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨
❣❣❣﷽❣❣❣
♡اسـم تو مصطـفاسـت♡
❤️🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده
💕نویسنده: راضیه تجار
📚 قسمت صد و سی و هشتم
(قسمت آخر)
چند شب پیش داداش سجادم که میدید خیلی توی خودم هستم دعوتم کرد خانهاش. آنوقتها که تو بودی همیشه ماهی یکی دو بار میرفتیم خانهشان یا هر پنجشنبه همگی جمع میشدیم خانهٔ مادرم. خانمها یک اتاق، آقایان یک اتاق. صدای خندهٔ تو و داداشها خانه را لبریز از انرژی مثبت میکرد. شوهرخواهرم هاجوواج شماها را نگاه میکرد و پدرم میرفت اتاق دیگر تا به خیال خودش جوانها راحت باشند. گاه تا چهار پنج صبح بیدار میماندیم. صبح هم هشت بلند میشدیم و صبحانه کلهپاچه یا حلیم.
اما این بار که رفتم، سجاد گوشهای نشسته بود و سبحان هم گوشهای. کسی به کسی کاری نداشت. صدا از هیچکس درنمیآمد. خیلی دلم گرفت. رفتم پای ظرفشویی، اشکم سرازیر شد. دوستم زنگ زد: «کجایی؟»
· چطور؟ خانهٔ داداشم.
· خواب آقامصطفی رو دیدم.
· کی؟
· همین حالا! از کلاس که اومدم خسته بودم خوابیدم. دیدم آقامصطفی لباس مهمونی تنشه. فاطمه هم. داداشات هم هستند و آقامصطفی روی همه آب میپاشه و در گوش تو پچپچ میکنه: «حالا کدوم روخیس کنیم؟»
گریهام شدید شد.
· چرا گریه میکنی؟ اذیتت کردم؟
· نه چه اذیتی؟ الان خانهٔ داداشم هستم. خانه ساکته، کسی شوخی نمیکنه، ولی خوابت میگه اون هست و ما نمیبینیم.
همهٔ ترسم از مجروحیت تو بود. اولین مجروحیتهایت که شروع شد ترسم از شهادتت شد. ترسم از دوریات شد و از ندیدنت. چطور میتوانستم در دنیایی باشم خالی از مصطفی؟ یک بار که مجروح شده بودی گفتم: «دیگه نباید بری!»
گفتی: «مثل زنان کوفی نباش!» گفتم: «تو غمت نباشه من دوست دارم با زنان کوفی محشور بشم، تو اصلاً اذیت نشو و فقط نرو!» گفتی: «باشه نمیرم!» بعد از ناهار گفتم: «منو میبری؟»
· کجا؟
· کهنز.
· چه خبره؟
· هیئته.
· هیئت نباید بری!
· چرا؟
· مگه نگفتی من سوریه نرم. من سوریه نمیرم، اسم تو هم سمیه نیست، اسم جدیدت آریتاست. اسم منم دیگه مصطفی نیست، کوروشه. اسم فاطمه رو هم عوض میکنیم. هیئت و مسجد هم نمیریم و فقط توی خونه نماز میخونیم، تو هم با زنان کوفی محشور میشی!
· اصلاً نگران نباش. هیئتم نمیریم!
بعدازظهر نرفتم. شب که شد، دیدم نمیشود هیئت نرفت. گفتم: «پاشو بریم هیئت!»
· قرار نبود هیئت بریم آریتاخانم!
· چرا اینجوری میکنی آقامصطفی؟
· قبول میکنی من سوریه برم و تو اسمت سمیه باشه و اسم من مصطفی و اسم دخترم فاطمه و پسرت محمدعلی؟ در آن صورت هیئت و نماز و مسجد هم میری!
· من رو با هیئت تهدید میکنی؟
· بله یا رومی روم، یا زنگی زنگ.
کمی فکر کردم و گفتم: «قبول! اسم تو مصطفاست.»
با لذت خندیدی و گفتی: «بله، اسم من مصطفاست! مصطفی اسم من و پرچم منه!»
حالا باید برگردم آقامصطفی. الان وقتی نگاهت میکنم، دیگر آن گره میان ابروانت نیست. نگاهت شیرین و زلال است و بدون اخم مرا نگاه میکنی.
· ازم راضیای مصطفی؟ سعی کردم با واگویهٔ خاطراتمون تو رو دوباره بسازم. راضی هستی آقامصطفی؟
صدای قهقههٔ مستانهای در گوشم میپیچد. راه میافتم. باد میوزد و چادرم را به هرسو میکشاند، اما من سبک و راحت گام برمیدارم. همپای گامهای تو. کاش زمان کش بیاید!
کپی مجاز نیست ‼️
#اسمتومصطفاست
@mohgomshode313