eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
159 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفتی دنیای علی رفت 🥀 دنیا ، زهرای علی رفت 💔🫠 @mohgomshode313
به وقت رمان 😍💫
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و سی و هفتم شب خوابیدم. صبح که بلند شدم برادرم پیام داد که برادرخانمش آقاناصر خوابی دیده. زنگ زدم به آقاناصر و گفتم: «اون خواب چی بوده؟» در جوابم گفت: «خواب دیدم در پذیرایی اتاق شما نشسته‌م و جلسه داریم و آقامصطفی یک سری نکات رو گفت. جلسه که تمام شد خونه شلوغ و آشفته بود. به من گفت: ناصر بلند شو اینا رو جمع کن، الان خانمم میاد ناراحت می‌شه. در همان حال محمدعلی می‌خواست بره دست‌شویی. آقامصطفی گفت: صبر کن الان مامانت میاد. گفتم: مگه باباش نیستی؟ خوب ببرش دست‌شویی. گفت: الان یک سری کارا هست که من نمی‌تونم انجام بدم، فقط خانمم باید انجام بده. پرسیدم: پس شما چه می‌کنی؟ گفت: باید حواسم به خانمم و بچه‌ها باشه و با اونا بیشتر بازی کنم. بعد حس کردم وقت اذانه. گفت: بلند شو وضو بگیر یا نماز بخون. سجاده رو پهن کرد و شروع کرد به نمازخوندن. گفتم: تو که همیشه مسجد نماز می‌خوندی؟ گفت: چند وقته نمازم رو تو خونهٔ خودم می‌خونم..» همان روز گلدان شمعدانی گرفتم و آمدم اینجا سر مزارت و تشکر کردم. چند روز بعد مادرت از سفر خوزستان آمد و تلفن زد: «نمی‌دونم چرا چهارشنبه شب خواب مصطفی رو دیدم. خواب دیدم اورکت خاکی سپاه تنشه و کنارم دراز کشیده و من هی توی ذهنم می‌گم خدا را شکر که مصطفی هوای سمیه رو داره و برایش ظرف می‌شوره و این طرف و آن طرف می‌بردش. دیگه خیالم راحته..» دو روز بعد خواهرشوهرم خوابی را که دیده بود تعریف کرد: «شما و داداش مصطفی بالای سفره نشسته بودید و بقیه پایین سفره، مدام به حلقه‌ای که توی دستش بود نگاه می‌کرد و می‌پرسید: آبجی حلقه‌م قشنگه؟ می‌گفتم: خیلی! گفت: عزیز برام خریده. همون رو به مامان نشان داد و گفت: ببین حلقه‌م قشنگه؟ مامانم گفت: زیاد! داداش گفت: عزیز برام خریده..» دیدن این خواب‌ها به یقینم رساند که حواست به من و بچه‌ها هست. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨🌷✨ ❣❣❣﷽❣❣❣ ♡اسـم تو مصطـفاسـت♡ ❤️‍🩹به روایت سمیه ابراهیم پور،همسر شهید مصطفی صدر زاده 💕نویسنده: راضیه تجار 📚 قسمت صد و سی و هشتم (قسمت آخر) چند شب پیش داداش سجادم که می‌دید خیلی توی خودم هستم دعوتم کرد خانه‌اش. آن‌وقت‌ها که تو بودی همیشه ماهی یکی دو بار می‌رفتیم خانه‌شان یا هر پنجشنبه همگی جمع می‌شدیم خانهٔ مادرم. خانم‌ها یک اتاق، آقایان یک اتاق. صدای خندهٔ تو و داداش‌ها خانه را لبریز از انرژی مثبت می‌کرد. شوهرخواهرم هاج‌وواج شماها را نگاه می‌کرد و پدرم می‌رفت اتاق دیگر تا به خیال خودش جوان‌ها راحت باشند. گاه تا چهار پنج صبح بیدار می‌ماندیم. صبح هم هشت بلند می‌شدیم و صبحانه کله‌پاچه یا حلیم. اما این بار که رفتم، سجاد گوشه‌ای نشسته بود و سبحان هم گوشه‌ای. کسی به کسی کاری نداشت. صدا از هیچ‌کس درنمی‌آمد. خیلی دلم گرفت. رفتم پای ظرف‌شویی، اشکم سرازیر شد. دوستم زنگ زد: «کجایی؟» · چطور؟ خانهٔ داداشم. · خواب آقامصطفی رو دیدم. · کی؟ · همین حالا! از کلاس که اومدم خسته بودم خوابیدم. دیدم آقامصطفی لباس مهمونی تنشه. فاطمه هم. داداشات هم هستند و آقامصطفی روی همه آب می‌پاشه و در گوش تو پچ‌پچ می‌کنه: «حالا کدوم روخیس کنیم؟» گریه‌ام شدید شد. · چرا گریه می‌کنی؟ اذیتت کردم؟ · نه چه اذیتی؟ الان خانهٔ داداشم هستم. خانه ساکته، کسی شوخی نمی‌کنه، ولی خوابت می‌گه اون هست و ما نمی‌بینیم. همهٔ ترسم از مجروحیت تو بود. اولین مجروحیت‌هایت که شروع شد ترسم از شهادتت شد. ترسم از دوری‌ات شد و از ندیدنت. چطور می‌توانستم در دنیایی باشم خالی از مصطفی؟ یک بار که مجروح شده بودی گفتم: «دیگه نباید بری!» گفتی: «مثل زنان کوفی نباش!» گفتم: «تو غمت نباشه من دوست دارم با زنان کوفی محشور بشم، تو اصلاً اذیت نشو و فقط نرو!» گفتی: «باشه نمی‌رم!» بعد از ناهار گفتم: «منو می‌بری؟» · کجا؟ · کهنز. · چه خبره؟ · هیئته. · هیئت نباید بری! · چرا؟ · مگه نگفتی من سوریه نرم. من سوریه نمی‌رم، اسم تو هم سمیه نیست، اسم جدیدت آریتاست. اسم منم دیگه مصطفی نیست، کوروشه. اسم فاطمه رو هم عوض می‌کنیم. هیئت و مسجد هم نمی‌ریم و فقط توی خونه نماز می‌خونیم، تو هم با زنان کوفی محشور می‌شی! · اصلاً نگران نباش. هیئتم نمی‌ریم! بعدازظهر نرفتم. شب که شد، دیدم نمی‌شود هیئت نرفت. گفتم: «پاشو بریم هیئت!» · قرار نبود هیئت بریم آریتاخانم! · چرا این‌جوری می‌کنی آقامصطفی؟ · قبول می‌کنی من سوریه برم و تو اسمت سمیه باشه و اسم من مصطفی و اسم دخترم فاطمه و پسرت محمدعلی؟ در آن صورت هیئت و نماز و مسجد هم می‌ری! · من رو با هیئت تهدید می‌کنی؟ · بله یا رومی روم، یا زنگی زنگ. کمی فکر کردم و گفتم: «قبول! اسم تو مصطفاست.» با لذت خندیدی و گفتی: «بله، اسم من مصطفاست! مصطفی اسم من و پرچم منه!» حالا باید برگردم آقامصطفی. الان وقتی نگاهت می‌کنم، دیگر آن گره میان ابروانت نیست. نگاهت شیرین و زلال است و بدون اخم مرا نگاه می‌کنی. · ازم راضی‌ای مصطفی؟ سعی کردم با واگویهٔ خاطراتمون تو رو دوباره بسازم. راضی هستی آقامصطفی؟ صدای قهقههٔ مستانه‌ای در گوشم می‌پیچد. راه می‌افتم. باد می‌وزد و چادرم را به هرسو می‌کشاند، اما من سبک و راحت گام برمی‌دارم. همپای گام‌های تو. کاش زمان کش بیاید! کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
و کتاب زیبای اسم تو مصطفاست تمام شد🥰💚 شادی روح شهید صدر زاده و مدافعان حرم صلوات 🌺
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام زمانِ حضرت زهرا(س) چه کسی بود؟❤️‍🩹 +استاد عالی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @mohgomshode313
شهید ۱۸ ساله شهید محمدرضا طالبی که ۱۸ دی به کما رفت شب شهادت حضرت زهرا شهید شد و به قافله شهیدان پیوست🥲❤️‍🩹 +شادی روح مطهر شهدا صلوات ✨ @mohgomshode313
فاطمه چشم به راه قدمت دوخته ‌است ای که دلسوخته از داغ درِ سوخته‌ای❤️‍🩹🙃 @mohgomshode313