eitaa logo
ماهِ‌گُمشده:)
158 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
هر چه که دارم فدایت شود 🌷 ‌اینجا؟متعلق به امام زمان (عج) ✨️ آغاز:۱۳ تیر ۱۴۰۳ ❤️ پایان:شهادت انشاءالله 💞 کپی؟حلالت،ولی از کتاب و رمان کپی مجاز نیست. ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uutxtoc&btn=ماهِ.گُمشده. آیدیم: @Zahra313o
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست دارم یه روزی داد بزنم برگشت🥲❤️‍🩹 @mohgomshode313
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علی رو بی یار نکن، تکیه به دیوار نکن... 💔 @mohgomshode313
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزیزم چیزی نشده فقط یکم خاکی شده چادرِ من💔🫠 @mohgomshode313
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدا از عمرشون و جانشون گذشتند برای خدا 🥲🩷 @mohgomshode313
513.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نعمت وجود امام زمان چندمین نعمتی هست که یاد میکنی؟؟🙃🙃 @mohgomshode313
176K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گیرم که سفره پهن شد مادری که نیست 😭💔 @mohgomshode313
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی می‌خوان فرانسه رو عادی جلوه بدن😁😆 @mohgomshode313
به وقت کتاب💚😍
💕✨💕✨💕✨💕✨ 💕✨💕✨💕✨💕✨ 💕✨💕✨💕✨💕✨ 💕✨💕✨💕✨💕✨ ❣❣﷽❣❣ ♡کتـاب هــوری♡ داستان زندگی فاتح هور،شهید علی هاشمی🌱 💚📚 قسمت ۳ +مادر شهید روستای پدری خانواده‌ی ما روستای «مُویلحه» در بیست کیلومتری اهواز بود. بعد از ازدواج به اهواز آمدیم. علی فرزند اول ما بود که در شهریور سال ۱۳۴۰ در خانه‌ای در محله‌ی عامری اهواز و در همسایگی علی بن مهزیار درست در طلوع آفتاب به دنیا آمد. نامش را هم برادر شوهرم انتخاب کرد. قبل از تولد در عالم رؤیا مشاهده کرد که انسان بزرگی به خانه‌ی ما آمده و می‌گوید: شما صاحب فرزندی به نام «علی» خواهید شد. پدرش هم گفت: اگر فرزندم پسر بود، نامش را علی می‌گذارم. علی دوران کودکی سختی داشت. این زمان مصادف بود با دوران ستمشاهی، واقعاً با سختی بزرگ شد. اون وقت‌ها در یک اتاق اجاره‌ای زندگی می‌کردیم. در آمد پدر علی کم بود اما حلال. شوهرم آقا قاسم (به زبان محلی جاسم) از آن مردهای عرب خوش‌اخلاق بود. اهل کار و تلاش و رزق حلال. همه‌ی صاحب کارها می‌گفتند که جاسم دستش پاک است. حلال و حرام را اهمیت می‌دهد. کار را درست انجام می‌دهد و.... وقتی علی به دنیا آمد پاهایش کج بود. خرج دوا و درمانش خیلی زیاد می‌شد. برادرم پولش را داد تا دکتر پایش را عمل کند. چهارده‌روزه بود که پایش را شکستند و دوباره گچ گرفتند. سنگین شد، حمام بردن و جابه‌جا کردنش سخت شد. با این همه، علی خیلی صبور بود. مدتی بعد پدر علی بیکار شد. بعد راننده‌ی مهندسی شد که صاحب کارخانه بود. اما طولی نکشید که دوباره بیکار شد. شرایط کار در آن زمان خوب نبود. نمی‌دانستیم چه کنیم. برای همین از اهواز رفتیم تهران و بعد از آنجا به مازندران! کنار دریا یک خانه‌ی کوچک گرفتیم. آنجا هم وضعیت خوبی نداشتیم. هر روز مار می‌آمد داخل خانه و می‌رفت زیر تخت خواب علی و خواهرش. چاره‌ای نبود باید می‌ساختیم. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
💕✨💕✨💕✨💕✨ 💕✨💕✨💕✨💕✨ 💕✨💕✨💕✨💕✨ 💕✨💕✨💕✨💕✨ ❣❣﷽❣❣ ♡کتـاب هــوری♡ داستان زندگی فاتح هور،شهید علی هاشمی🌱 💚📚 قسمت ۴ یک بار وقتی برادرم به دیدن ما آمد و وضعیت ما را دید، به پدر علی اصرار کرد که برگردید اهواز. با نداری می‌شد ساخت ولی با غربت و تنهایی نمی‌شد. بالاخره بارمان را بستیم و دوباره برگشتیم اهواز. با قرض و کمک اقوام، پدر علی ماشینی تهیه کرد و با آن مشغول به کار شد. با هر سختی که بود روزگار را گذراندیم. اما نانی که به خانه می‌آمد حلال بود، برای همین تحمل سختی‌ها آسان می‌شد. علی فرزند بزرگ خانواده بود. در همان کودکی حرف‌های بزرگ می‌زد و کارهای بزرگ می‌کرد! در دوران دبستان توی سینی زولبیا و بامیا می‌گذاشت و می‌فروخت. علی حتی آب خنک هم می‌فروخت. روزی یک تومان در می‌آورد تا برای خانه کمک‌خرج باشد. برای خودش لباس نمی‌خرید، همیشه آنچه که داشت را مرتب و تمیز نگه می‌داشت. یک بار برای مدرسه‌اش کُت خریدم، اما علی آن را نپوشید! به من گفت: «مادر برایم لباس معمولی بخر، در مدرسه بعضی از بچه‌ها یتیم هستند، خیلی‌ها فقیرند؛ دلم نمی‌آید من لباس نو بپوشم و آن‌ها...». از همان کودکی نمازش را می‌خواند و اهل روزه گرفتن بود. از همان زمان ارتباط خوبی با مسجد پیدا کرد. در تفسیر قرآن و درس اخلاق شرکت می‌کرد. با علاقه و ارادتی که به نماز داشت مرید و موذن مسجد شد. چهارده‌ساله که بود می‌دیدم پول توجیبی‌ها و پول کار کردنش را جمع می‌کند. وقتی می‌دید سفرمان خالی شده و پولی در خانه نیست، به من می‌داد تا نانی تهیه کنم. حتی یادم هست که مسافت طولانی بین خانه تا مدرسه را پیاده می‌رفت تا پولش را پس‌انداز کند! واقعاً آن زمان مردم خیلی فقیر بودند. بارها می‌شد که زن همسایه من را صدا می‌زد و می‌گفت: ننه علی، پولی داری بهم قرض بدی؟ می‌پرسیدم برای چه می‌خوای؟ زن همسایه صدایش را پایین می‌آورد و آهسته می‌گفت: «بچه‌هام گرسنه‌اند، خرج دارند، لازم دارم...». علی شاهد همه‌ی این محرومیت‌ها بود. آن وقت‌ها چند تومان ناقابل، برای خانه‌های مردم حصیرآباد سفره‌ی شادی می‌انداخت. علی هاشمی در مدرسه‌ی راهنمایی تخت جمشید و بعد در دبیرستان منوچهری به اتفاق (شهید) علی نظرآقایی و چند نفر از دوستان درس می‌خواند. او و دوستانش قبل از انقلاب در جلسه‌های دینی و مذهبی در منزل رضا زرگر شرکت می‌کردند. به فوتبال خیلی علاقه داشت و کاپیتان تیم محلی بود. برای یادگیری دفاع شخصی و هنرهای رزمی نزد علی نظرآقایی می‌رفت و تمرین می‌کرد. خیلی از بچه‌های حصیرآباد، علی را به عنوان الگوی خودشان قبول داشتند. او رهبر همه‌ی بچه‌های محل بود؛ محله‌ای شلوغ که صدها نوجوان داشت. کسانی که اکنون بیشتر آن‌ها در کنار او در بهشت‌آباد اهواز آرامیده‌اند. کپی مجاز نیست ‼️ @mohgomshode313
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه چیزی شمارو اینجا کشونده ؟ انتقام سیلی حضرت زهرا...🙂❤️‍🩹 @mohgomshode313