مدتها خودش را میان «بایدها» گم کرده بود .
باید آرامتر باشد، باید بهتر حرف بزند، باید همیشه لبخند بزند، باید، باید، باید...
هر شب کنار آینه میایستاد و به چشمانش نگاه میکرد، اما انگار تصویر روبهرو، او نبود؛ فقط سایهای بود از دختری که همیشه میخواست بینقص باشد .
اما روزی، در یک بعدازظهر بارانی، وقتی فنجان چایش روی میز افتاد و شکست، بیاختیار خندید .
نه از خوشی، از رهایی .
دید چقدر خسته بوده از ترمیم همهچیز، از صافکردن هر ترک و پنهانکردن هر نقص .
همان لحظه فهمید که شاید لازم نیست کامل باشد تا زندگی معنی داشته باشد .
او شروع کرد به دوستداشتن چیزهای کوچک؛ به لکهای روی دیوار اتاقش، به موهایی که همیشه کمی نامرتب میافتادند روی پیشانیاش، به خندههای بیجا و حرفهای ناتمامش .
و هرچه بیشتر خودش را همانطور که بود پذیرفت، زندگی هم مهربانتر شد .
منم همینطور آنه
منم فکر میکنم چیزهای شکسته و قدیمی زیباییِ غم انگیزی دارن .
شمام متوجه میشید تو جملهی "وایسا ازت عکس بگیرم" چقدر محبت پنهان شده؟
خودم اگر اون کارو انجام بدم مسخره نیست ولی چون اول من انجامش دادم و حالا تو داری انجامش میدی به نظرم خیلی مسخرست
موهیتو با عطر بلوبری」
سلام مهر . با توجه به شرایط پیش اومده و در هایی که خدا رومون بسته فکر نمیکنم بتونی خوب پیش بری . بو
سلام آبان .
فکر کنم از اینکه حتی یادم رفت بهت سلام کنم هم معلومه چقدر سرم شلوغه و دارم اذیت میشم، لطفا کمتر بهم سخت بگیر .
22.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شماهم حس میکنید که این دو نفر زندگی رو برنده شدن؟