eitaa logo
مُهمَل
109 دنبال‌کننده
348 عکس
125 ویدیو
4 فایل
من!؟ منم. زینب. یک دخترِ دهه هشتادی و دانشجو، که رویای بلندِ انعکاس عشق درون آدم ها و تغییرِ جهانِ اطرافش را دارد. . - مگذار درد دل کنم و دردسر شود . . . ! * ثبت لحظاتِ زندگی از نگاهِ مَن :) . ارتباط با مَن: https://harfenashenas.ir/view-message.php?use
مشاهده در ایتا
دانلود
شش‌ماهه بودم که پدرم از دنیا رفت… آن‌قدر کوچک که رفتنش را نفهمیدم، آن‌قدر کوچک که حتی یک تصویر روشن از صورتش در خاطرم نماند. مادرم ماند و من… یک زنِ داغدار و یک دخترِ شش‌ماهه، و آینده‌ای که هیچ‌کدام نمی‌دانستیم قرار است چگونه بگذرد. مادرم مرا برداشت و برد به حرم امام رضا(ع)؛ همان‌جا که دل‌های خسته، بالاخره یک جایی برای زمین گذاشتنِ ترس‌هایشان پیدا می‌کنند. مرا سپرد به آقا و گفت: «من بلد نیستم تنهایی بزرگش کنم… خودتان بزرگش کنید.» و انگار از همان روز، من شدم دخترِ امام رضا… بیست‌ودو سال گذشته، اما هنوز وقتی دلم چیزی می‌خواهد، مثل تمام دخترهای دنیا، برای پدرم ناز می‌کنم؛ با این تفاوت که پدر من، آن مردی نیست که در کودکی از من گرفته شد… پدر من، آقایی‌ست که هر بار به پنجره فولادش نگاه کردم، دلم قرص شد. من برایش ناز کردم، قهر کردم، دلم را روی پنجره‌های حرم گذاشتم، آرزوهایم را آرام در گوش ضریح گفتم و عجیب اینکه… هر بار یک جور جوابم را داد. گاهی با «رسیدن»، گاهی با «ندادنِ چیزی که به ضررم بود»، گاهی با یک اتفاق کوچک، و گاهی فقط با همان آرامشی که بعد از گریه در حرم آرام‌آرام روی دل آدم می‌نشیند. حالا بیست‌ودو ساله‌ام… و خودم مادر شده‌ام؛ مادرِ پسری هفت‌ماهه. حالا تازه می‌فهمم مادرم آن روز چه می‌گفت… وقتی یک مادر می‌گوید: «من بلد نیستم بچه‌ام را تنهایی بزرگ کنم»، یعنی تمام دنیا را برای امنیتِ یک جانِ کوچک طلب کرده است. و من امروز، وقتی پسرم را در آغوش می‌گیرم، به آن دختر شش‌ماهه فکر می‌کنم که مادرش دستش را گرفت و به امام رضا سپرد. چه خوب که سپرد… چون من هنوز، با تمام بزرگ شدنم، با تمام مادر شدنم، همان دخترم؛ همان دخترِ کوچکی که پدرش را ندید، اما هیچ‌وقت بی‌پدر نماند. آقا جان… من امروز یک مادرم؛ اما هنوز وقتی دلم بابا می‌خواهد، آدرس دلم همان آدرس قدیمی‌ست: مشهد… حرم تو…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می گویند فصل نوکری تمام شد. اما ما كارگر فصلی نیستیم که فصلی نوکری کنیم کار نوکر، نوكريه... ما کل سال گریه‌کن حسینت هستیم یا حضرت مادر ، محرم ها بیشتر...
نظرتون چیه یه هل بدید و کانال رو به دوستاتون معرفی کنید که ۱۰۰ تایی بشیم؟🤏🏻🫠
سرماخوردن تو تابستون پز نیست سبک زندگیمه🫴🏻💔
«این ما هستیم که پیر می‌شویم فرسوده می‌شویم و از بین می‌رویم، ولی رویاها و تخیلاتمان این‌طور نیست. رویاهای ما حتی مدتها پس از مرگمان‌هم می‌تواند در درون انسان‌های دیگر زنده بماند.» ‌ -یوستین گردر
«لَعَنَ اللهُ قَاتِلِیكِ وَ ضَارِبیِكِ و ظَالِمِیكِ وَ غَاصِبي حَقِّكِ یا مَولاتِي یا فاطِمَةَ الزَّهراء»
چهار سال از روزی که قصه‌مون شروع شد گذشت؛ چهار سال از اولین نگاه، اولین قرار و قشنگ‌ترین انتخاب زندگیم... و من هنوز هم، هر روز بیشتر از دیروز، از انتخاب «تو» مطمئنم. 🤍 سالگرد آشناییمون مبارک، تمامِ من. ✨
من خوشبختم… نه فقط برای گل‌هایی که می‌گیرم، برای وجود مردی که هنوز بعد از این همه وقت، بلده چطور قلبِ منو ذوق‌زده کنه. 🤍💐
این روزا خیلی کمرنگ شدم ؛ دوتا کار رو دارم با هم همزمان هندل میکنم کارای خونه رو انجام میدم و خب مهمتر از همه بادیگارد یه بچه ۷ ماهه هستم که فقط به خودکشی و آسیب زدن به خودش فکر میکنه🫴🏻 و اخر شبا... یکم وقت برای خودم و شاید هم غش کنم...