eitaa logo
مُهمَل
109 دنبال‌کننده
348 عکس
125 ویدیو
4 فایل
من!؟ منم. زینب. یک دخترِ دهه هشتادی و دانشجو، که رویای بلندِ انعکاس عشق درون آدم ها و تغییرِ جهانِ اطرافش را دارد. . - مگذار درد دل کنم و دردسر شود . . . ! * ثبت لحظاتِ زندگی از نگاهِ مَن :) . ارتباط با مَن: https://harfenashenas.ir/view-message.php?use
مشاهده در ایتا
دانلود
پیروزی های امروز شما رو غره نکنه بنی اسرائیل،شما پیشروی می کنید نزدیک میشید خیلی نزدیک میشید اما تموز ها در راهه،شما امروز ارتفاعات سوریه و لبنان رو فتح می کنید دریغ از اینکه نمیدونید پشت پرده سوریه چه چیزهایی وجود داره دریغ از اینکه امریکا یک به یک شرکاش رو بخاطر شرایط سخت بودجه رها می کنه و پشتوانه تو کمتر میشه بنی اسرائیل شما رو وعده میدیم به عذابی که تدریجیه و بشارت باد بر ما شهدای بسیاری که در راه عذاب شما تقدیم می کنیم بماند به یادگار
رزق امشبمون از قم...🌱✨️
🇮🇷 گاهی یک انسان، پشتِ سرش یک تاریخ ایستادگی دارد؛ تاریخی از داغ‌ها، از فراق‌ها و از عزیزانی که برای ایران و آرمان‌هایشان از جان گذشتند... و چه سخت است وقتی سهم آدم از این مسیر، به‌جای آرامش، صبر و استقامت باشد؛ اما هنوز بایستی، هنوز ادامه بدهی و هنوز پرچم را زمین نگذاری. امروز زادروز رهبر عزیزمان امام مجتبی خامنه‌ای‌ست... برای مردی که در نگاه دوستدارانش، نماد صبر در سختی، ایستادگی و وفاداری به ایران اسلامی و آرمان‌های انقلاب‌ست. خدا شما را برای ما نگه‌دارد... 🇮🇷 زادروزتان مبارکمان...
از وقتی فهمیدم اولین پسر خانواده ردی از مادر و روح پدربزرگ مادریش رو با خودش داره دیگه تو برام فقط پسرم نیستی... یه تکه از پدرمی که دوباره به آغوشم برگشته.🥹✨️🫴🏻
فراری بعد فراری😂
ما و یک عالمه خستگی... بعضی از قشنگ‌ترین خاطره‌ها، همین روزمرگی‌های ساده‌ان✨️🌱👶🏼
من آرزو داشتم یه روزی بیام بیت رهبری... سال‌ها توی دلم بود که یه روز خودم رو برسونم اینجا؛ که از نزدیک ببینم جایی رو که اسمش برای من همیشه با «آقا» گره خورده بود... امشب بالاخره رسیدم... اما چه رسیدنی... 💔 اینجا چرا این‌قدر ساکت بود؟ چرا چراغات خاموش بود؟ چرا هیچ‌چیز شبیه تصویری نبود که من سال‌ها توی ذهنم ساخته بودم؟ به اون آجرهای ریخته نگاه می‌کردم و انگار هر آجر، یه تکه از باور منو با خودش روی زمین ریخته بود... اشک امونم نمی‌داد و با سنگفرش‌های «کشوردوست» حرف می‌زدم... غبطه می‌خوردم به در و دیوار «کشوردوست»، به مردمِ همسایه‌ی شما، به همون درخت‌هایی که هرسال کاشته بودید و از دور مشخص بود... حتی به آجرهای حسینیه امام خمینی غبطه می‌خوردم؛ به آجرهایی که سال‌ها شاهد بودن... شاهد حضورش، حرف‌هاش، نمازهاش، لحظه‌هاش... و حالا... انگار بعد از رفتنش، حتی آجرها هم طاقت نیاوردن... فرو ریختن... من هنوز باور نکرده بودم که رفتی... شاید برای همین بود که وقتی رسیدم، دلم دنبال نشونه‌ای از تو می‌گشت... دنبال چراغی روشن، دنبال صدایی، دنبال چیزی که بهم بگه: «نه... هنوز هست.» اما همه‌جا سکوت بود... کشوردوست... امشب چه کردی با من؟ 💔