ࢪمان 🦋﴿دختࢪعموۍچادࢪۍمن!﴾🦋
#خلاصہ⬇️
یاس دختر مذهبی که از بچه گی نشون کرده ی پسر عموشه!
پسر عموی پولداری که هیچ بویی از مذهب نبرده!
ولی عاشق یاس هست و اونو به هیچکس نمی ده و با مخالف های یاس اونو زن خودش می کنه!
یاس چاره ای نداره جز اینکه اونو مذهبی کنه و ....
بیا و ببین چه اتفاق هایی می یوفته!
فرار های گاه و بی گاه یاس
کتک خوردن ش و ...
پاشا برای زمین گیر کردن یاس اونو.. https://eitaa.com/mojahedone313
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت1
تازه از مدرسه برگشته بودم و با همون کیف و چادر قابلمه به دست توی اشپزخونه نشسته بودم و داشتم غذا می خوردم که با صدای سلام پسری لقمه پرید گلوم و به سرفه افتادم و سریع طرف پرید و لیوان اب داد دستم زود خوردم.
داشتم خفه می شدم!
سر بلند کردم که دیدم پاشاست! پسر عموم.
اب دهنمو قورت دادم اینجا چیکار می کرد؟ همه که رفتن شمال مامان و بابا هم که رفتن این چی می خواست اینجا؟ چطور از در اومد داخل؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:
-سلام چطور اومدید داخل؟
با پرویی نشست رو صندلی و لم داد زل زد بهم و گفت:
- از رو در پریدم داخل.
چشام گرد شد که گفت:
- در می زدم که باز درو باز می کردی می رفتی تو اتاق درو قفل می کردی!
اره خوب همیشه همین بود نمی خواستم با پسرای فامیل مثل بقیه دخترا ارتباط داشته باشم و گناه کنم یا باهاشون راحت بشم برای همین همیشه تو اتاقم بودم و درو قفل می کردم به بهونه درس خوندن بیرون نمی یومدم!
دو سه بار هم مامان با ترفند کشیدتم بیرون که اقا بزرگ بحث ازدواج با پاشا رو اورد و دختر عموشی و فلان من هر بار با قهر برگشتم تو اتاقم و جواب شونو ندادم مگه زوره نمی خواستم!
ولی اقا بزرگ این حرف ها حالیش نمی شد!
با صدای پاشا اخم کردم:
- موزایک ترک برداشت من به این قشنگی جلوت وایسادم به من نگاه کن.
اخمم بیشتر شد و گفتم:
- چی می خواید اینجا؟ من فردا امتحان دا..
که گفت:
- اره اره خواهر خودمم تو همون کلاسه که تو هستی چطور اون نداره تو داری؟ هر دفعه امتحان دارم منم این مقطع و گذروندم خر نیستم هر بار می گفتی امتحان دارم بساط و جمع کن بریم شمال نرفتم با هم بریم ناسلامتی قراره زنم بشی!
هوفی کشیدم و گفتم:
- من با شما هیجا نمیام برید بیرون .
اونم بدتر از من یه دنده بود و این چیزا رو ننه جون هر بار می یومد تعریف می کرد یعنی من عاشقش بشم!
پاشا هم گفت:
- ببین این دفعه شده دست و پاتو ببندم می برمت خوب؟ خودت برو اماده شو افرین برو.
سمت در اشپزخونه رفتم و دویدم سمت اتاق که دیدم فهمید نقشه ام چیه و داره پشت سرم می دوعه .
سریع اومدم درو ببندم قفل کنم که پاشو گذاشت لای در و محکم هل داد که خوردم زمین و اخی گفتم .
درو وا کرد و اومد داخل و گفت:
- انقدر هم هالو نیستم ساک ت کجاست؟
رفت سمت کمد م و چمدون مو بالای کمد اورد پایین و گفت:
- میای لباس بزاری یا خودم بزارم؟
با حرص گفتم:
- خودم می زارم
بلند شدم و منتظر شدم بره بیرون ولی نمی رفت.
با حرص گفتم:
- برید بیرون .
سمت در رفت و قبل ش کلید رو هم برداشت و پنجره هم نگاه کرد یه وقت راه فراری نداشته باشم.
تا زد بیرون سریع از زیر تخت اون کلید و دراوردم و درو قفل کردم و کلید رو هم گذاشتم تو در که نتونه با کلید باز کنه.
قفل در رو بالا و پایین کرد و گفت:
- عه پس بازی ت گرفته بازی دوست داری عمو جون؟ باشه حتما .
و صدای قدم هاش اومد که رفت.
اخیشی گفتم و چادر مو دراوردم و اویزون کردم.
که یهو یه چیزی محکم خورد تو در.
قلبم اومد تو دهنم و جیغی کشیدم از ترس.
یه بار دیگه زد که از ترس شونه هام بالا پرید و قفل در ترق افتاد زمین و اومد تو.
سریع چادرمو برداشتم و پوشیدم
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت2
دستاشو توی جیب کاپشن ش کرد و ریلکس گفت:
- ۵ دقیقه وقت داری چمدون ببندی عزیزم.
خدایا این از کجا اومد سر راه من؟
بعید نبود واقعا دست و پامو ببنده و ببرتم.
با خشم وایسادم که خودش فهمید و رفت بیرون .
سریع وسایل مو توی چمدون چیدم و بیرون زدم نگاهشو از گوشی ش گرفت و گفت:
- بده بهم چمدون رو.
نمی خوادی گفتم که دستش اومد سمت چمدون من سریع ولش کردم دستم به دست ش نخوره.
نگاهی بهم کرد و چمدون و برداشت.
در ها رو قفل کردم گاز و قطع کردم.
خواستم برم عقب بشینم که گفت:
- راننده ات نیستم که بیا جلو بشین بیینم.
نفس مو با شدت بیرون دادم و ایت الکرسی زیر لب خوندم ارامش بگیرم.
با سرعت سرسام اوری راه افتاد.
به شدت از سرعت بدم می یومد ولی این خیلی ریلکس بود.
نتونستم طاقت بیارم و گفتم:
- اروم تر برید.
نگاهی بهم انداخت با خنده و مسخرگی گفت:
- اخی ترسیدی؟
جواب شو ندادم و سرعت شو کم کرد.
ظبط و روشن کرد که اهنگ رپ ماشین و پر کرد.
متنفر بودم از این اهنگا و هر اهنگ دیگه ای! فقط مداحی دوست داشتم و مولودی و نماهنگ.
خیلی داشت بد و بیراه می گفت منم فلش و در اوردم و فلش خودمو گذاشتم که پاشا وارفته گفت:
- این چیه؟ مگه بابات مرده؟
اخمی کردم و گفتم:
- چه ربطی داشت؟
فلش و کشید انداخت تو بغلم و دوباره فلش خودشو زد و صداشو زیاد کرد.
منم فلش و کشیدم از پنجره انداختم بیرون .
نگاه خیره اشو روی خودم حس می کردم.
نگاهشو بلاخره از روم برداشت و گفت:
- باشه مادمازل باشه!
پشت چراغ قرمز مونده بودیم و به بیرون داشتم نگاه می کردم و نمی دونستم چجوری از دست این خلاص بشم؟ بریم اونجا مطمعنن امشب که منو گیراوردن رسما زن ش می کنن!
که شیشه سمت من رفت بالا.
چیکار به شیشه داشت؟
دوباره دادم پایین که داد بالا و خواستم بدم پایین که گفت:
- بسه دیگه اون بی ناموس ها دارن نگاهت می کنن بزار لامصب بالا بمونه!
نگآه کردم یه ماشین مدل بالا که چند تا پسر توش بود و زل زده بودم به این ماشین.
اصلا متوجه شون نشده بودم.
تا حرکت کردیم خودش شیشه مو داد پایین منم از لج کشیدم بالا.
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت3
داشتم به فرار فکر می کردم!
به یه راه ی که منو از دست این نجات بده!
از حرص زیاد ناخون هامو کف دستم فرو می کردم که یاد چیزی افتادم.
بشکنی توی دلم زدم و با همون اخمم گفتم:
- نزاشتید نماز مو بخونم که یه جایی نگه دارید نماز بخونم.
یکم با حیرت و تعجب گفت:
- عه نماز خون هم که هستی باشه!
نماز مو که تو مدرسه خونده بودم چون من امروز تا ۲ مدرسه بودم درواقعه می خواستم فرار کنم فرار!
می دونستم اگر امشب پام به اون ویلا باز بشه حتما منو هر طور شده زن ش می کنن!
نقشه اشون هم همین بود همه اشون برن این قایمکی بیاد من و ببره چون می دونستن مرغ من یه پا داره و پاشا هم مثل من یه دنده است خودشو فرستادن که حریف ام بشه!
با ایستادن ماشین گفتم:
- چرا وایسادین؟
باز زل زده بود بهم و گفت:
- مگه نمی خوای نماز بخونی؟
از شیشه به بیرون نگاه کردم انقدر تو فکر بودم یادم رفت کلا.
اره ای زمزمه کردم و پیاده شدم.
اونم پیاده شد و درو قفل کرد.
خودشو بهم رسوند .
بین راه ی شلوغی بود!
هوا هم که سرد بود و حسابی سر اش و حلیم ی ها گرم بود.
هر جا می رفتم پاشا می یومد حتما می خواست تو مسجد هم بیاد وایسه تا نماز بخونم و بریم!
اینجوری که نمی شد!
وایسادم و گفتم:
- ناهارمو که کامل نزاشتید بخورم حداقل تا من وضو بگیرم اینجا به حوز روبروم اشاره کردم که وسط این بین راه ی بود و ادامه دادم:
- شما یه چیز خوردنی بگیرید حلیم بگیرید.
یکم نگاهم کرد و باشه ای گفت.
واقعا دیوونه بودا اخه من جلوی این همه جمعیت اینجا وضو بگیرم؟
ولی باز خداروشکر رفت.
سریع به اطراف نگاه کردم تا ماشینی اتوبوسی چیزی پیدا کنم که برگردم تهران
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت4
با دیدن اتوبوس که داشت داد می زد تهران تهران سریع سمت ش رفتم .
خواستم سوار بشم که گفت:
- خانوم بلیت؟
به صف بلیت ی نگاه کردم که شلوغ بود و گفتم:
- پول شو دو برابر می دم .
و از کیف پولم بهش دادم و سوار شدم.
اخرای اتوبوس نشستم دو نفر کم داشت یکم طول کشید تا اومدن .
از استرس ناخون هامو کف دستم فرو می کردم ای کاش زود تر راه بیفته.
بلخره راه افتاد و نفس راحتی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.
ولی ۵ دقیقه نشد وایساد!
در باز شد و پاشا اومد بالا و گفت:
- سلام فکر کنم همسر من اشتباهی سوار این اتوبو..
و من و دید به من اشاره کرد و گفت:
- بعله اوناهاش.
دلم می خواست مهو شم.
بلند شدم و گرنه قطعا ابرو ریزی راه می نداخت.
پایین اومدم و سمت ماشین رفتم نشستم و درو کوبیدم.
پاشا هم نشست و راه افتاد و گفت:
- مگه جوجه مذهبی ها هم دروغ می گن؟
حوصله کنایه شنیدن نداشتم و گفتم:
- به شما ربطی نداره!
روی فرمون کوبید که از ترس پریدم و داد کشید:
- بسه دیگه تمام کن این مسخره بازی هاتو هی فرار می کنی عین بچه ها! خودت هم خوب می دونی زمین و زمان بگن نه تو اخرش مال منی! پس بهتره تمام کنی مسخره بازی هاتو اون روی منو بالا نیار!
اگر چیزی می گفت فقط می زدتم .
ساکت شدن و ترجیح دادم تا یکم جو بخوابه.
همیشه فکر می کردم همسرم یه پسر مذهبیه! و حالا!
بغض کرده بودم و دیگه حرفی نزدم کاری هم نمی تونستم بکنم!
پیش یه سوپر مارکت وایساد و پیاده شد درهای ماشین و قفل کرد و رفت توی سوپر مارکت.
با دست های پر برگشت و دروغ چرا حسابی دلم هوس هل و هوله کرده بود.
نشست و گذاشت شون روی پام و شادی نه انگار همون دیو دو سر قبل بود گفت:
- بیا به قول خودت ناهار که نذاشتم بخوری بخور.
منم با پرویی پاستیل و باز کردم و شروع کردم به خوردن.
بعد یکم گفت:
- تک خوری بیشتر بهت می چسبه اره؟
هوفی کشیدم من از این خجالت می کشم این هی می خواد سر بحث و باز کنه!
لب زدم:
- چی می خورید؟
با حرص خاصی گفت:
- واسه چی منو جمع می بندی مگه من چند نفرم؟ چیه نامحرتم؟ نترس امشب هر طور شده محرم ت می شم!
خودمم مطمعن بود چه به خوشی چه به زور این اتفاق می یوفته!
جواب شو ندادم که گفت:
- بستنی می خورم خانوم چادری!
بستنی و باز کردم و طوری گرفتم که دستم به دست ش نخورده اونم هوفی کرد و ازم گرفت.
خیلی خسته بودم
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐-------
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت5
خیلی خسته بودم و هی چرتک می زدم.
که پاشا زد کنار.
اب دهنمو قورت دادم چیکار داشت تو این جاده اخه؟
خم شد سمتم که جیغ کشیدم.
چسبید به در و دستاشو برد بالا و گفت:
- چته می خوام صندلی و خم کنم بخوابی.
سری تکون دادم و زیر غر زد:
- انگار دیو دو سر کنارشه اینطور کولی بازی در میاره!
و دکمه صندلی و زد که خابیده شد.
اخیشی زیر لب گفتم و گرفتم خابیدم .
در ماشین که بسته شد چشامو باز کردم.
نشستم و گیج به اطراف نگاه کردم پاشا رفت سمت رستوران.
دوباره چشامو بستم که صدای در ماشین اومد.
پاشا که الان رفت تو رستوران؟
چشامو زود باز کردم که دیدم یه پسر جوون هست حدود19 ساله و هول کرده بود.
اب دهنمو قورت دادم گفتم:
- اشتباهی سوار شدید این ماشین ماست.
برگشت و پشت سرشو نگاه کرد و گفت:
- نخیر منم دزدم و اشتباهی نیومدم برو پایین.
پوزخندی زدم و گفتم:
- ببین پسر عموم بیاد لهت می کنه بفرماید پایین.
دستشو اورد جلو بزنتم و گفت:
- گمشو پایین بابا بچه..
که جا خالی دادم و با مشت زدم تو سرش که سرش کوبیده شد تو شیشه منم سریع پیاده شدم و جیغ کشیدم دزد دزد.
همه جمع شدن و پاشا سریع از توی رستوران دوید بیرون اومد سمتم.
همه اطراف ماشین جمع شده بودند و کسی جلو نمی رفت و چند نفری فیلم می گرفتن!
واقعا متعسف بودم براشون!
پاشا سریع همه رو کنار زد و خودشو بهم رسوند و دید سالمم تعجب کرد گفت:
- خوبی؟ سالمی؟
سر تکون دادم و گفتم:
- اره دزد تو ماشینه!
بهت زده گفت:
- پس چرا ماشین و نبرد؟
چادرمو مرتب کردم و گفتم:
- اخه خواست بزنه منو با مشت زدم تو سرش سرش خورد تو شیشه گیج شده فک کنم.
پاشا چشاش گرد شد و سمت در راننده رفت و بازش کرد یقعه پسره رو گرفت اوردش بیرون تا پلیس برسه دوتا چک ابدار هم زدتش!
بلاخره پلیس رسید و پاشا تحویلش داد .
توی ماشین نشسته بودیم و کوبیده گرفته بود بخوریم .
پاشا با هیجان گفت:
- چطوری زدیش؟ مگه بلدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- کلاس های بسیج چند تا حرکت بهمون یاد دادن از اون فن استفاده کردم.
با مکث گفت:
- بسیج؟
سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفت.
غذا مو روی داشبورد گذاشتم که نوشابه رو یا نفس سرکشید و گفت:
- بخور چیزی نخوردی که!
هل وهوله ها رو برداشتم و گفتم:
- ممنون سیر شدم.
باشه ای گفت و یه طوری نگاهم کرد.
انگار با نگاهش می گفت بزار زن من بشی مجبورت می کنم یه پرس که هیچ دو پرس و بخوری.
خواست غذا رو بندازه که گفتم:
- نه چیکارش دارین؟ بعدا می خورم اصراف می شه اگه بندازیم گناهه.
دستی پشت گردن ش کشید و انگار حرف م جدید بود براش و گفت:
- خوب باشه پس بده من بخورمش.
دادم بهش و در کمال تعجب با همون قاشق خودم کل شو خورد.
نگاه متعجبی بهش انداختم که گفت:
- خوب چیه! تمام مدت داشتم کشیک می دادم ببینم کی می رسی خونه از اون وقت تا الانم که چیزی نخوردم .
شونه ای بالا انداختم.
وقتی خورد تمام انداخت از شیشه بیرون که با حرص گفتم:
- این چه کاریه؟ مگه بی فرهنگی؟ به طبیعت اسیب می زنی و یه بدبخت دیگه باید بیاد اشغال های شما رو جمع کنه.
پیاده شدم و رفتم جمع ش کردم و انداختم توی سطل .
برگشتم و سوار شدم.
انگار که چیز عجیبی دیده باشه هی نگاهم می کرد.
اخر سر کلافه شدم از دست ش و گفتم:
- چرل انقدر منو نگاه می کنید؟
دستی توی موهای ش کشید و گفت:
- اخه عجیبی تو فامیل کسی اینطور نیست خوشم میاد.
از جمله اخرش خجالت کشیدم .
چه بی پروا و راحت همه چیو می گفت!
یعنی از من بدش بیاد هم تو روم بی رودروایسی وایمیسته و می گه ازت بدم میاد!#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت6
صدای اذان گوشیم بلند شد.
اینجا ها هم که همش درخت بود و جاده مسجدی تفریگاه ی میان راهی نبود!
چیکار می کردم؟
نمی خواستم نمازم قضا بشه!
رو به پاشا گفتم:
- می شه بزنید کنار من نماز بخونم؟
نگاهی بهم انداخت و دوباره به جلو نگاه کرد یکم جلو تر زد کنار.
پیاده شدم و خودشم پیاده شد.
حالا چطور وضو می گرفتم؟
به پاشا که کنجکاو بهم نگاه می کرد گفتم:
- اب دارید تو ماشین؟
اره ای گفت و دست هاشو از جیب هاش در اورد و از صندوق یه بطری اب داد دستم و گفت:
- زیر انداز هم می خوای؟
اره ای گفتم.
خودش اورد طوری پهن کرد که ماشینی رد می شد منو نبینن.
حداقل غیرت ش خوب بود.
وضو گرفتم و مهر و سجاده جیبی مو دراوردم و قامت به نماز بستم.
نماز مو زیر نگاه های سنگین و خیره ی پاشا خوندم .
اخه چقدر نگاه می کنی تو! اخرش چشات چپ می شه!
دوباره راه افتادیم بلاخره ساعت 7 شب بود که رسیدیم.
ویلا پر بود از ماشین و معلوم بود همه اومدن.
خجالت می کشیدم جلوی این همه جمعیت! همیشه اغلب تنها بودم حتا توی مدرسه!
کنار ماشین وایسادم و لب مو از استرس گاز گرفتم پاشا که دو قدم رفته و نیش تا بناگوش باز بود برگشت نگاهم کرد ببینه چرا نمی رم.
باید هم خوشحال باشه که حریف من شده و تونسته از مخفیگاه ام بکشتم بیرون!
اومد سمتم و گفت:
- چرا وایسادی؟ بیا دیگه.
سرمو زیر انداختم و گفتم:
- نمی خوام .
با ماشین تکیه داد و گفت:
- باز چیه؟
با دست هام ور رفتم و گفتم:
- خجالت می کشم خیلی شلوغه اینجا.
انگار انتظار داشت باز بگم زن ت نمی شم و با این حرف نفس راحتی کشید تقریبا و گفت:
- ببین بیا بریم امشب من و تو مال هم بشیم تو بعله رو بده به من خودم از اینجا می برمت اصلا می ریم ویلا می گیرم دوتایی مون باشیم خلوت خجالت نکشی یا اصلا برمی گردیم تهران خونتون یا هر جا که تو گفتی اصلا کلید اتاق خودمو بهت می دم بری نیای بیرون خوبه؟
سری تکون دادم حداقل بهتر از هیچی بود.
با سر اشاره کرد بریم داخل.
درو باز کرد و اشاره کرد برم تو که نه ای گفتم.
استرس گرفته بودم!
مجبور شد خودش اول بره و منم پشت سرش رفتم.
تقریبا کامل پشت سرش بودم و چهره همه درهم رفته بود فکر کرده بودن نتونسته منو بیاره ولی پاشا کنار رفت و من نمایان شدم لبخند به لب همه برگشت و شیطنت توی چهره همه پیدا بود.
پاشا هم از این دروازه تا اون دروازه نیشش وا بود.
سلام ی کردم و سلام همه بالا رفت.
با استرس به جمعیت نگاه کردم مامان و بابا اخر نشسته بودن پیش اقاجون تازه رو مبل دو نفره بودن جا نبود من برم و اگه جا بود هم نمی رفتم!
تنها امیدم الان پاشا بود که منو از این جو نجات بده که با حرف ش داشتم اب می شدم:
- بفرما اقا بزرگ عروس خانوم و اوردم سه ساله دارین تابم می دین امشب دیگه باید مال خودم بشه تا محرمم نشه از این در نمی زارم کسی پاشو بزاره بیرون همین امشب باید یاس زن من بشه!
بابای پاشا عمو گفت:
- چته پسر مگه طلبکاری؟ باشه حالا بیاین بشینن دختر بدبخت اب شد.
پاشا تازه متوجه من که از خجالت سرخ شده بودم نگاه کرد.
کم مونده بود گریه ام بگیره.
اخه این چرا اینقدر حوله؟
بهش نگاه کردم که گفت:
- بیا بریم رو اون مبله بشینیم.
دمبالش مثل جوجه ها راه افتادم و با فاصله ازش نشستم تقریبا به دسته مبل چسبیده بودم .
تو خانواده کسی جز من مذهبی نبود!
یه برادر بزرگ تر داشتم امیر که میونه امون زیاد خوب نبود همیشه به خاطر چادرم مسخره ام می کرد و باهام بیرون نمی یومد و با دختر عمو و دختر عمه هام بود همیشه می گفت من امروزی نیستم و ابروشو جلو دوستا و همکاراش می برم! مامان و بابا هم که عاشق تک پسرشون بود و کلا منو به حال خودم رها کرده بودن.
دوست داشتم ازدواج کنم اما نه یکی مثل مامان و بابای خودم که فردا دوباره مثل همونا باهام رفتار کنه.
من یا ادم مذهبی می خواستم!
ولی توی خاندان ها همه با فامیل ازدواج کرده بودن و یعنی اصلا ازدواج غیر از فامیلی نداشتیم
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت7
نگاه همه روی من و پاشا بود .
شاید اگه پاشا یکی دیگه از دخترای فامیل و می خواست بی چون و چرا زن ش می شدن پولدار نبود که بود امروزی نبود که بود خوشکل نبود که بود ! ولی تنها عیب ش برای من مذهبی نبودنشه!
چطور می خواد با اخلاق های من بسازه؟
همه پچ پچ می کردن پاشا خم شد کنارم و کنار گوشم گفت:
- همه شرط بسته بودن نمی تونم بیارمت دهن همه رو سرویس کردم!
خودشم خندید!
انگار من کالا م روی من شرط بسته بودن.
بهش نگاه کردم که سرش اومد جلو و منتظر شد چیزی بگم:
- یعنی شما به خاطر حرف بقیه منو اوردی و به خاطر اینکه نشون بدید حریف منید و دهن اونا رو سرویس کنید می خواید با من ازدواج کنید؟
بغض تو صدام دل هر کسی رو می لرزوند و چشام لبالب اشک بود و اماده ریختن.
بابا اخم کرد و گفت:
- معلومه که نه! نگاه کن من برم خاستگاری هر کدوم از اینا می پرن تو بغلم خوشکلم هستم می تونم کلی دوست دختر داشته باشم که حتا نیاز به زن نداشته باشم اهل منت کشیدن و افتادن دمبال دختری هم نیستم واسه حرف بقیه هم نمی خوامت و غرور خودمو خورد نمی کردم هی باهات قایموشک بازی کنم با همون نه هایی که سه ساله داری می دی نگاهت هم نمی کردم پس اگه الان اینجایی بدون من خواستمت فهمیدی؟ هیچ کدوم از این جماعت برام مهم نیست که بخوام تره خورد کنم چه برسه به حرف شون زن بگیرم! من خودت رو می خوام خود خود خودت رو یاس بمیری زنده شی هفت کفن بپوشی تو باید زن من بشی!
بعدش هم صاف نشست.
می دونستم که حتما زن ش می شم دست خودم نبود!
دفعه اخرم اقا جون گفت بار بعدی که نه بگم بابامو طرد می کنه و مال و اموال شو می گیره و اواره کوچه خیابون ش می کنه! حتا این کار رو هم می کرد پاشا شده منو بسوزنه تو اسید حل کنه عمرا منو ول کنه! می دونستم امشب کار تمام و راهی ندارم! ولی حداقل دلم خوش بود یه نفر از ته دل می خوادم! یه نفری که من نمی خوامش! ای کاش پاشا مذهبی بود زندگیم گلستان می شد!
اقا بزرگ عصا شو زد زمین دوبار و همه ساکت شدن .
شروع کرد و رو به مامان و بابام گفت:
- تا الان که این دختر گفت نه هی گفتید به خاطر درسشه به خاطر بچه بودنشه به خاطر فلان و بهمانه! الان که دیگه یه سال دیگه بیشتر درس نداره پخته هم که شده بچه هم نیست! همین بی بی تون 13 سالش بود زن من شد و 14 سالگی اولین بچه امون رو اورد این که دیگه 17 سالشه!
نگاهشو به من دوخت و گفت:
- می دونی که عاقبت نه اوردن چیه یاس! سرتقی تو تمام کن و بزار برید پی زندگی تون!
همیشه همین قدر قلدر و زور گو بود اقا بزرگ!
پاشا انگار زیاد حرف های رقت انگیز و تهدید کننده اقا بزرگ به دلش ننشست خودش رو کرد سمتم و گفت:
- هر چی بخوای برات فراهم می کنم یاس مدرسه برو دانشگاه برو خارج هم خواستی درس بخونی من می برمت کار هم خواستی بکن خوبه؟
لب باز کردم باید می گفتم هر چی می خواست بشه بشه اما حالا که دیگه داشتن کارشونو می کردن باید حرف دل مو بزنم بغض مو به سختی قورت دادم و گفتم:
- باشه اقا بزرگ باشه ولی من نمی بخشمت اون دنیا باید جواب زورگویی هاتو بدی .
هین همه بالا رفت و من ادامه دادم:
- من که نه ناز پروده ام نه عزیز دوردونه مهر و محبت مادر پدری هم که همه سهم امیر بود از غیرت و عشق برادری هم که فقط نیش و کنایه هاش به من رسید همین کم مونده اواره اشون کنید اه و نفرین شون هم دامن منو بگیره .
رو به پاشا گفتم:
- حق طلاق باید با من باشه
حق کار هم می خوام
توی زندگی مون کسی حق تصمیم گیری نداره حتا اقا بزرگ اسم بچه هامونم من انتخاب می کنم نه هیچ کس دیگه ای!
چون همیشه اقا بزرگ اسم انتخاب می کرد .
اقا بزرگ منتظر بود پاشا چیزی بهم بگه یا دعوام کنه اما پاشا در کمال تعجب همه گفت:
- قبوله حالا جوابت بعله است اره؟
پلکی زدم که اشکام سر خورد روی گونه هام و زمزمه کردم:
- اره.
همه از این همه عشق و توجه پاشا شکه شدن بودن!
پاشا کسی نبود که حرف کسی رو قبول کنه و همیشه زورگو بود! و حالا!
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت8
پاشا گفت:
-گریه نکن اشکاتو پاک کن بدم میاد اینا ببین.
اشکامو پاک کردم و پاشا بلند گفت:
- پس زنگ می زنم حاج اقا بیاد یه صیغه محرمیت بخونیم!
اقابزرگ گفت:
- اول باید برین ازمایش!چه عجله ایه!اومدی و این دختر مشکل داشت بچه دار نتونست بشه!
پاشا گفت:
- ببین اقاجون بچه دار هم نشه نازا هم باشه من می خوامش چه بی بچه چه با بچه!
و شماره حاج اقا رو گرفت رفت بیرون.
خواهر پاشا گفت:
- نمی دونم این دختره چی داره داداش من می خوادش با این سر و شکل ش اصلا انقدر چادر و کشیدی جلو می بینی؟
منم گفتم:
- تو که انقدر کشیدی عقب بیشتر می بینی؟
فریده اون دختر عموم دستشو دور گردن خواهر پاشا انداخت و گفت:
- ولش کن بابا اتفاقا با اون اخلاق سگی پاشا فقط همین به دردش می خوره!
حالا که پاشا ازم حمایت کرد جلوی بقیه منم باید حمایت می کردم ازش:
- اره چقدر هم که تو پاشا بدت میاد وقتی داشت از من حمایت می کرد که داشتی سکته می کردی! حداقل یکی این حرف و بزنه که تمام مدت برای پاشا غش و ضعف نرفته باشه یا پاشا دستش می بره از هوش نرفته باشه تا دو روز زیر سرم باشه!
جو توی ساکتی فرو رفت.
این فریده کشته مرده پاشا بود یه بار که پاشا دستش برید از هوش رفت تا دو روز به خاطر پاشا گریه می کرد و بیمارستان بود یعنی دل پاشا رو ببره درصورتی که پاشا حتا حالش رو هم نپرسید! و برعکس من امتحان داشتم چون توی خونه ما این اتفاق افتاد می گفت بابا اینو جمع کنید سر و صدا نکنید زن اینده ام داره امتحان می خونه!
جوون ها زدن زیر خنده و فریده حسابی خیط شده بود.
کسایی که چادر یادگار مادرم زهرا رو مسخره می کنن عاقبت خوبی ندارن توی جهل و ندانی به سر می برن و اسیر مد دنیا هستن!
من به خودم افتخار می کنم که چادر تاج بندگی خدا روی سرمه!
پاشا برگشت شناسنامه هم دستش بود.
حتما دیده بود گذاشتم تو چمدون و رفته اورده.
نشست کنارم و گفت:
- الان عاقد میاد سعید پاشو باند ها رو بزار.
لب زدم:
- نه! امشب شب شهادت مادرم زهراست حتا دست هم نباید زده بشه!
پاشا یکم نگاهم کرد و التماس مو ریختم توی چشمام گفتم:
- حالا که دارم زن ت می شم نمی خوام زندگیم با گناه شروع بشه خواهش می کنم!
پاشا سر تکون داد و گفت:
- باشه اشکال نداره.
مادر پاشا گفت:
- پسرم این همه زن زلیلی اول زندگی خوب نیست!
و چشم غره ای به من رفت.
واقعا به خاطر ظاهر و عقاید ام باید این همه نیش و کنایه بشنوم؟
پاشا گفت:
- زن زلیلی نیست! به زن م احترام می زارم تو خودت گفتی نباید مثل بابات باشی و مدام کمربند به دست! حالا هم که احترام می زارم یه حرف می زنی! اونم می دونم به خاطر چیه ! به خاطر یاس هست که سلیقه تو نیست ولی شرمنده سلیقه خودمه برای سلیقه مم ارزش قاعلم .
در باز شد و فکر کردیم عاقده اما ساشا بود داداش پاشا!
با دیدن من گل از گل ش شکفت.
همبازی بچه گی بودیم .
شاید تنها کسی بود که از دیدن ش خوشحال شدم!
از همون دم در داد زد:
- به به زن داداش گلم اوووه می بینم داداش جون شرط و برده بابا ایول خوش اومدی زن داداش.
بلند شدم و با لبخند گفتم:
- سلام اقا ساشا خوبین؟
دستشو روی سینه اش گذاشت و خم شد و گفت:
- چاکر زن داداش شما رو دیدم کنار هم حالم توپ عالی.
با پاشا محکم دست دادن و چشمک زدن.
یه صندلی اورد و کنار پاشا نشست و گفت:
- چی شد حالا عروس خانوم بعله رو داد؟ ابجی از همین الان بگم من این داداش مو ضمانت می کنم نوکرته.
پاشا یکی زد پشت گردن ش و گفت:
- اخه بچه من از تو بزرگ ترم تو 19 سالته من 24 می خوای منو ضمانت کنی؟
یهو ته دلم خالی شد اگر منو بزنه چی،؟ مثل الان که ساشا رو زد درسته به شوخی بود ولی من با همین طور زدن هم دردم می گرفت و می ترسم!
انگار ساشا فهمید گفت:
- ببین ترسید منو زدی خاک توسرت .
پاشا بهم نگاه کرد و گفت:
- تورو نمی زنم که تو ادمی این خره.
خیالم راحت شد که زنگ به صدا در اومد و این بار حاج اقا بود.
ساشا یه صندلی گذاشت روبرومون که حاج اقا بشینه و پاشا رفت درو باز کنه.
رو به ساشا گفتم:
- میشه به پاشا بگید از توی چمدون چادر سفید و قران مو بیاره؟
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت9
ساشا چشم بلند بالایی گفت و رفت.
با حاج اقا برگشت سلام کردم و حاج اقا نشست.
پاشا با چادر و قران برگشت .
داد دستم و گفت:
- اینا رو می خواستی؟
سر تکون دادم.
و توی اولین اتاق رفتم و چادر مو عوض کردم برگشتم.
روی صندلی نشستیم و گفتم:
- حاج اقا می شه اول یه استخاره بگیرید؟ راجب این ازدواج!
سر تکون داد و گفت:
- حتما دخترم.
پاشا گفت:
- استخاره چیه؟
قران و باز کردم و گفتم:
- یعنی این ازدواج خوبه یا نه! وقتی می خوای کاری انجام بدی استخاره بگیر خوب بود انجام بده خوب نبود انجام نده.
با خنده گفت:
- یادت رفت جمع ببندی!
گیج نگاهش کردم و تازه فهمیدم چی می گه!
مطمعن بود الان حاج اقا می گه خوب نیست اما با لبخند گفت:
- عالیه دخترم عالی دراومده.
پاشا با خوشحالی گفت:
- بفرما اینم استخاره!
تعجب کرده بودم.
حاج اقا گفت:
- مدت صیغه چقدر باشه؟ کی قراره ازدواج کنید؟
پاشا گفت:
- امروز شنبه است پنجشنبه عروسی می کنیم .
حاج اقا سر تکون داد و شروع کرد به خوندن و مشغول قران خوندن شدم.
ولی تمام شد نفس عمیقی کشیدم و با توکل به خدا بعله رو دادم پاشا هم همین طور.
پول حاج اقا رو داد و راهی ش کرد.
ساشا با لبخند نگاهمون کرد و چون خسته بود رفت بخوابه.
کیف مو بلند کردم و رو به پاشا که نشست سیب بخوره گفتم:
- بریم؟
پاشا متعجب گفت:
- کجا؟
کیف و روی دوشم جا به جا کردم و گفتم:
- خودت گفتی بعله رو دادی محرم شدیم از اینجا می برمت هر جا که خواستی یادت رفت،؟
کلید اتاق شو گرفت سمتم و گفت:
- برو توی اتاقم حال ندارم به خدا.
اره خوب خر ش از پل گذشته بود چرا به حرف من گوش بده.
سرمو پایین انداختم تا اشکام و نبینه که اماده باریدن بود.
کلید و گرفتم و گفت:
- بالا اولی.
سریع سمت پله ها رفتم و تند تند پله ها رو رد کردم.
درو باز کردم و داخل رفتم که بغض م شکست!
هوای اتاق و این عمارت نفس گیر بود با دیدن بالکن توی بالکن رفتم.
با دیدن راه پله که به حیاط پله می خورد اشکامو پاک کردم.
نشون ت می دم اقا پاشا.
چادر سفید مو روی تختش گذاشتم و چادر مشکی کمری مو سرم کردم و پله ها رو اروم اروم طی کردم.
نگاهی به در سالن کردم بسته بودم.
سریع دویدم سمت در و بازش کردم بیرون زدم.
با نقشه یاب به ایسگاه اتوبوس رفتم و برای تهران بلیط گرفتم .
و خیلی زود اتوبوس راه افتاد.
#2ساعت بعد..
#پاشا
ساشا پله ها رو پایین اومد و اماده بود بره چمن.
وقتی یاس و کنارم ندید گفت:
- پس زن داداش کو؟
نگاهش کردم و گفتم:
- تو اتاقمه.
متعجب گفت:
- ولی من تازه تو اتاقت بودم دمبال ساک ورزشی فقط چادر سفیدش رو تخت بود در بالکن باز بود ولی کسی توی اتاق نبود!
بلند شدم و سریع پله ها رو بالا رفتم نبود .
سریع پله ها رو پایین اومد و سویچ و برداشتم که ساشا گفت:
- چی شد؟ کجا؟
کلافه گفتم:
- نیست شبه کجا رفته نکنه اتفاقی براش بیفته؟ گم شده باشه به طور یه ادم بد بخوره چی؟
ساشا گفت:
- مگه می دونی کجاست که داری می ری؟
نه ای گفتم که
همون روی پله ها نشست و گفت:
- چیکار کردی که رفت اینو بگو!
هوفی کشیدم و گفتم:
- قول دادم بعد محرمیت هر جا خواست ببرمش از اینجا خوشش نمیاد حال نداشتم نبردمش گفتم بره تو اتاقم.
ساشا گفت:
- می زاشتی دو دقیقه بگذره بعد بدقولی می کردی! یه زنگ بزن بهش.
سر تکون دادم و شماره اشو گرفتم جواب داد صدر صد شماره امو نداشت و چون شماره بود جواب داد صداش خابالود بود:
- سلام بفرماید؟
نگران گفتم:
- یاس کجایی؟ کجا گذاشتی رفتی؟ شبه کجایی بگو بیام دمبالت به خدا هر جا گفتی می برمت فقط بگو کجایی!
بغض کرد! و گفت:
- اره دیدم چقدر رو قول ت موندی که حالا بمونی دیگه دیره من یه ساعت دیگه می رسم تهران به منم زنگ نزن .
و قطع کرد.
ساشا گفت:
- برگشته تهران اره؟
سر تکون دادم و گفتم:
- حتما با اتوبوس رفته!
ساشا گفت:
- پس برگرد تهران برو از دل ش در بیار.
رو مبل وارفتم:
- ظهر زدم قفل اتاق شو شیکوندم خونه نره چی؟ چون می دونه من اونجا می رم.
مامان ش گفت:
- می ره گلزار شهدا ازشب تا صبح پیش اون قبر ها می شینه و حرف می زنه!
ادرس و گرفتم و راه افتادم.
اگه می بردمش این اتفاق نمی یوفتاد.
با سرعت زیادی سمت تهران حرکت کردم هوا سرد بود چطور از شب تا صبح توی این سرما می رفت توی قبرستون؟ نمی ترسید از قبرستون زشت و ترسناک؟
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕