🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت22
گاز داد و گفت:
- چشمم بانو.
یه رستوران اطراف شهر بود و یکم دور بود.
اطراف ش هم درخت بود و رستوران و اون نور ها وسط این سیاهی درخت ها می رخشید.
پیاده شدیم و پاشا سمتم اومد دستمو گرفت.
پاشا گفت:
- داخل بشینیم یا بیرون؟
بیرون راحت نبودم و سرد هم بود پس گفتم:
- داخل.
هنوز دو قدم نرفته بودیم که پاشا گفت:
- عه رفقام.
و رفت سمت شون .
با پاشا گرم دست دادن و خانوم هاشون هم بود.
اما خوب معلوم بود هیچکدوم مذهبی نیست.
با گرمی سلام کردم اما با دیدن ظاهرم احساس غریبی کردن باهام و کلی زیاد تحویلم نگرفت ولی دوستای پاشا زیادی باهام گرم گرفتن که خوشم نیومد! و به ممنونم اکتفا کردم.
پاشا گفت:
- تو برو داخل منم میام.
باشه ای زمزمه کردم و داخل رفتم.
یه میز که گوشه بود رو انتخاب کردم و نشستم .
یه چشم به در بود و یه چشم به ساعت.
دوباری گارسون اومد که دست به سرش کردم تا پاشا بیاد باهم سفارش بدیم ولی نیم ساعت شد و نیومد.
مجبوری قیمه سفارش دادم و گارسون میز رو چید .
نیم ساعت شد یک ساعت و یک ساعت شد دو ساعت!
به غذا ها که همون طور دست نخورده مونده بود دست نزدم و بیرون رفتم .
انگار کلا منو یادش رفته بود.
بیرون رفته ام با رفقا و خانوم های رفقاش حسابی گرم گرفته بود و گل و بلبل بود حالش.
واقعا خجالت می کشیدم برم سمت ش و رفیق هاش منو ببین و بگن عه پاشا زن ش یادش رفت!
گوشیمو در اوردم و بهش زنگ زدم که جواب داد و زودی بلند شد لب زدم:
- بیا حساب کن بریم اگر کارت تمام شد! اگر هم نه تا خودم برم .
سریع خداحافظ ی کرد و با دیدن من جلوی در اومد سمتم و گفت:
- ببخشید عزیزم اصلا یادم رفت می دونی ....شام خوردی؟
نگاهش نکردم تا اشک توی چشام و نبینه! و گفتم:
- خودم می دونم منو یادت رفت نیاز نیست چیزی بگی اره بدو حساب کن بریم.
داخل رفتیم تا حساب کنه که گارسون گفت:
- ایشون خانوم شما هستن؟ سفارش دادن منتظرتون بودن نیومدین هیچی هم نخوردن دست نزده مونده غذا بزارم ببرین؟
پاشا نگاهی بهم انداخت و گفت:
- اره بی زحمت.
گارسون گذاشت و پاشا حساب کرد.
سوار ماشین شدیم که دیگه نتونستم تحمل کنم رومو برگردوندم سمت اینه و به اشکام اجازه باریدن دادم.
اشکام تمومی نداشت و گوله گوله از چشام می بارید.
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت23
نه به حرفای دو ساعت پیشش که عاشقم عاشقم می کرد و نه به حالا که یادش رفته بود با عشق ش اومده بیرون مثلا!
ادم عاشق مگه عشق شو یادش می ره؟
اما هنوز نفهمیده بود من دلخورم و با اب و تاب گفت:
- اون دختر سمت چپی تازه با رفیقم عقد کردن سلیقه نیما هم حرف نداره دختره خیلی قشنگ بود تریپ ش که فوقلاده بود رنگ موهاش زن ارمان قشنگ بود راستی تو موهات چه رنگه؟ حالا بپرسم بری این رنگ کنی خیلی خوشم اومده حیف این چادر و در نمیاری و گرنه از اون لباس ها برات سفارش می دادم ...
برگشتم سمت ش که نگاهی بهم انداخت و جا خورد لب زدم:
- می شه ساکت شی؟ خیلی خوشت اومده ازشون برو یه زن همون جور بگیر ! من نمی دونم منی که هیچ شباهتی به زن روهای تو ندارم چرا اومدی منو گرفتی !
کلافه گفت:
- من که گفتم عاشق ت شد..
داد زدم:
- ادم عاشق وقتی با زن ش می ره رستوران زن شو یادش نمی ره!
داشت سمت خونه می رفت که گفتم:
- نمی خوام برم خونه منو بزار گلزار شهدا .
راه و کج کرد سمت اونجا .
رومو برگردندم و سعی کردم بغض مو قورت بدم تا بتونم حداقل درست نفس بکشم.
ماشین و پارک کرد و پیاده شدم.
خودشم پیاده شد که گفتم:
- کجا می خوام تنها باشم دو ساعت دیگه بیا دمبالم.
راه افتادم که صدام زد:
- یاس ول..
برگشتم و گفتم:
- توروخدا ولم کن یکم راحتم بزار فرار نمی کنم دوساعت دیگه بیا دمبالم.
بهش مجال ندادم و سمت گلزار شهدا راه افتادم.
چادر مو تا حد امکان جلو اوردم تا کسی نگاهش به صورت خیس نیفته!
انقدر که هر روز من می یومدم اینجا و اشک می ریختم یکی شاید فکر می کرد من همسر شهیدم!
انقدر دلم پر بود نزدیک ترین مزار که رسیدم نشستم و زدم زیر گریه.
امشب خلوت بود و به خاطر سرما کسی نبود .
راحت بغض مو شیکوندم و زار زدم.
به این بخت بد زار زدم.
چرا من هر چی بهش فرصت می دم خراب می کنه؟
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
💕https://eitaa.com/mojahedone313
هدایت شده از یک ایران همدل🇮🇷
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت سخت در غزه
حتی پوست سیب زمینی های خیریه ها را جمع آوری کرده تا بشورند و بخورند...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک ایران همدل | #پویش_نذر_امام
🆔 @YekiranHamdel
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه صدای حضرت رقیه از خرابه به کاخ یزید رسید؟
🔰 برشی از سخنرانی #حجت_الاسلام_راجی، به مناسبت سوم محرم و روضه حضرت رقیه سلاماللهعلیها
📚 منبع👇
کتاب صفریه، جلد۲، صفحه۴۲
🔸 دریافت نسخه با کیفیت
https://aparat.com/v/ccat19n
💠 اندیشکده راهبردی #سعداء
🆔 @soada_ir
به امروزَت لبخند بزن😊
گله ها را بگذار ،
ناله ها را بس کن ،😪
روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی!👂🏻
زندگی چشم ندارد که ببیند …👀
اخمِ دلتنگ تو را !😠
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تا بجنبیم تمام است، تمام !!🍃
مهر دیدی که به بر هم زدن چشم گذشت …..
یا همین سال جدید،
باز کم مانده به عید!!💐
این شتاب عمر است…☄
من و تو باورمان نیست که نیست!!🤷♀
صبحت بخیر ✨🌱
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
https://eitaa.com/mojahedone313
بـِسـماللـّٰھالرَحمـٰنالرَحیـم🐚…
الـٰهـِۍعـَظـُمَالْبـَلآءُ،وَبـَرِحَالْخـَفـآءُ،
وَانْڪَشـَفَالْغـِطآءُ
وَانْقـَطـَعَالرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِالْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ
السَّمـآءُ،
وَأَنـْتَالْمـُسْتـَعـٰانُ،وَإِلـَیْڪَالْمـُشْتـَکـٰۍ،
وَعـَلَیْڪَالْمـُعـَوَّلُفـِۍالشـِّدَّةِوَالـرَّخـآءِ...!
اللـّٰهـُمَّصـَلِّعـَلـٰۍمُحـَمـَّدٍوَآلِمُحـَمـَّدٍ
أُولـِۍالْأَمـْرِالـَّذِیـنَفـَرَضْتَعـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ،
وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَمـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْعـَنـّٰا
بِحـَقِّهـِمْفـَرَجاًعـٰآجـِلاًقـَرِیباًکـَلَمْحِالْبـَصَرِ
أَوْهـُوَأَقـْرَب
یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّیـَامُحـَمـَّدُ
اڪْفِیـٰآنـِۍفـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ
فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ
یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَالـزَّمـٰآنِ،
الْغـَوْثَالْغـَوْثَالْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍأَدْرِڪْنـِۍ
أَدْرِڪْنـِۍ،
السـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَ،الْعـَجـَلَالْعـَجـَلَ
الْعـَجـَلَ،
یـَاأَرْحـَمَالـرَّآحـِمِینَ،بـَحـَقِّمُحـَمَّدٍوَآلـِهِ
الطَّآهـِرِینَ...!
• بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 •
𓍯「 #دعای_فرج」↶
┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄