eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
264 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
مجاهدون"mojahedon"
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا ان‌شاءالله 🌷🌷 https://eitaa.com/mojahedone313
بریم برای ادامه رمان 💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 ماتم زده به مزار شهید گمنام خیره بودم و اشک هام روی صورتم ماسیده بود! از ته دل ازش کمک خواستم. که قامت پاشا نمایان شد و جلوم نشست. به قبر نگاه کرد و گفت: - دو ساعت شد بریم؟ نگاه اخرمو به قبر شهید گنام انداختم و یه بار دیگه خواسته هامو باهاش مرور کردم . بلند شدم و با قدم های اهسته راه افتادم. توی این سرما من انقدر گریه کرده بودم بدنم مثل کوره اتیش بود. ریموت ماشین و زد و درو باز کردم خواستم بشینم که دیدم گل خریده این بار نرگس گل مورد علاقه ام! یا یه کادو . از دست ش عصبی بودم و اگر هر گلی جز نرگس بود پرت می کردم چون نرگس گل امام زمان هست با احترام برداشتمش و پاشا فکر کرد به خاطر اونه. نشستم و اونم نشست و راه افتاد. یکم من من کرد و گفت: - بریم یه جایی شام بخوریم؟ خودم دیدم شام شو کنار اونا خورده بود. با پوزخند گفتم: - توکه شام تو نوش جان کردی منم به جاش کلی خون دل خوردم سیرم. حرفی نزد فقط نفس شو سنگین رها کرد و راه افتاد سمت خونه سر راه ام غذا گرفت. وقتی رسیدم غذا هایی که خریده بود و برداشت رفت تو. منم تو حیاط وضو گرفتم و رفتم داخل. سفره چیده بود و گفت: - بیا شام بخوریم سفره چیدم. دوباره بغض کردم. چطور زیر اون همه نگاه تنهایی نشسته بودم و منتظرش بودم. ملتمس نگاهی به چهره ام انداخت و زمزمه کردم: - نمی خورم خودت بخور. از سفره گذشتم که خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت که برگشتم و تندی دستمو از دست ش بیرون کشیدم و جیغ زدم: - به من دستتتت نزن. دستاشو حالت تسلیم بالا برد و مات موند. با هق هق ی که دیگه حالا نمی تونستم کنترل ش کنم گفتم: - برو پیش همونایی که عاشق لباس و خوشکلی و موهای رنگ شده اون شدی و یادت رفت با کی اومدی بیرون فهمیدی؟ توی اتاق رفتم و درو کوبیدم. سجاده امو پهن کردم و با اشک و اه شروع کردم به نماز شب خوندن. کل نمازم با اشک و اه گذشت. نمی دونم حکمت بود یا قسمت یا خواست خدا! فقط امیدوارم خودش منو عاقبت بخیر کنه! چند باری بهم سر زد و دید دارم نماز می خونم می رفت. دوباره در باز شد و اومد تو. اما نرفت بیرون و نشست روبروم و گفت: - باشه اشتباه کردم حواسم نبود من دو روزه متاهل شدم خوب یادم رفت اره اشتباه کردم ببخشید بیا بریم غذا بخور بسه انقدر گریه کردی کور شدی توروخدا به خاطر همون خدایی که داری نماز می خونی بیا بریم شام بخور . و رکعت اخر مو خوندم و گفتم: - چند بار بگم نمی خورم؟ دستشو سمتم اورد و گفت: - ببخشید دیگه بیا بریم شام بخور لطفا اون دخترا هم زشت بود هیچکس به اندازه تو قشنگ نیست. پوزخندی بهش زدم و بی توجه به دست دراز شده اش بلند شدم و سمت پذیرایی رفتیم. نشستم و اومد نشست و لازانیا رو سمتم گرفت. گرفتم و با بی میلی شروع کردم به خوردن . اما تمام مدت صحنه تنها موندم توی رستوران زیر اون همه نگاه یادم می یومد و حالم بد می شد. خورده نخورده بلند شدم و سفره رو جمع کردم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕