eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
264 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای ادامه رمان 💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 ماتم زده به مزار شهید گمنام خیره بودم و اشک هام روی صورتم ماسیده بود! از ته دل ازش کمک خواستم. که قامت پاشا نمایان شد و جلوم نشست. به قبر نگاه کرد و گفت: - دو ساعت شد بریم؟ نگاه اخرمو به قبر شهید گنام انداختم و یه بار دیگه خواسته هامو باهاش مرور کردم . بلند شدم و با قدم های اهسته راه افتادم. توی این سرما من انقدر گریه کرده بودم بدنم مثل کوره اتیش بود. ریموت ماشین و زد و درو باز کردم خواستم بشینم که دیدم گل خریده این بار نرگس گل مورد علاقه ام! یا یه کادو . از دست ش عصبی بودم و اگر هر گلی جز نرگس بود پرت می کردم چون نرگس گل امام زمان هست با احترام برداشتمش و پاشا فکر کرد به خاطر اونه. نشستم و اونم نشست و راه افتاد. یکم من من کرد و گفت: - بریم یه جایی شام بخوریم؟ خودم دیدم شام شو کنار اونا خورده بود. با پوزخند گفتم: - توکه شام تو نوش جان کردی منم به جاش کلی خون دل خوردم سیرم. حرفی نزد فقط نفس شو سنگین رها کرد و راه افتاد سمت خونه سر راه ام غذا گرفت. وقتی رسیدم غذا هایی که خریده بود و برداشت رفت تو. منم تو حیاط وضو گرفتم و رفتم داخل. سفره چیده بود و گفت: - بیا شام بخوریم سفره چیدم. دوباره بغض کردم. چطور زیر اون همه نگاه تنهایی نشسته بودم و منتظرش بودم. ملتمس نگاهی به چهره ام انداخت و زمزمه کردم: - نمی خورم خودت بخور. از سفره گذشتم که خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت که برگشتم و تندی دستمو از دست ش بیرون کشیدم و جیغ زدم: - به من دستتتت نزن. دستاشو حالت تسلیم بالا برد و مات موند. با هق هق ی که دیگه حالا نمی تونستم کنترل ش کنم گفتم: - برو پیش همونایی که عاشق لباس و خوشکلی و موهای رنگ شده اون شدی و یادت رفت با کی اومدی بیرون فهمیدی؟ توی اتاق رفتم و درو کوبیدم. سجاده امو پهن کردم و با اشک و اه شروع کردم به نماز شب خوندن. کل نمازم با اشک و اه گذشت. نمی دونم حکمت بود یا قسمت یا خواست خدا! فقط امیدوارم خودش منو عاقبت بخیر کنه! چند باری بهم سر زد و دید دارم نماز می خونم می رفت. دوباره در باز شد و اومد تو. اما نرفت بیرون و نشست روبروم و گفت: - باشه اشتباه کردم حواسم نبود من دو روزه متاهل شدم خوب یادم رفت اره اشتباه کردم ببخشید بیا بریم غذا بخور بسه انقدر گریه کردی کور شدی توروخدا به خاطر همون خدایی که داری نماز می خونی بیا بریم شام بخور . و رکعت اخر مو خوندم و گفتم: - چند بار بگم نمی خورم؟ دستشو سمتم اورد و گفت: - ببخشید دیگه بیا بریم شام بخور لطفا اون دخترا هم زشت بود هیچکس به اندازه تو قشنگ نیست. پوزخندی بهش زدم و بی توجه به دست دراز شده اش بلند شدم و سمت پذیرایی رفتیم. نشستم و اومد نشست و لازانیا رو سمتم گرفت. گرفتم و با بی میلی شروع کردم به خوردن . اما تمام مدت صحنه تنها موندم توی رستوران زیر اون همه نگاه یادم می یومد و حالم بد می شد. خورده نخورده بلند شدم و سفره رو جمع کردم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 خواستم برم توی اتاق که گفت: - نرو دیگه همش تو اتاقی نماز تو هم خوندی بیا اینجا. توی پذیرایی نشستم دستی توی موهاش کشید و برای اینکه سر صحبت و باز کنه: - موهای تو چه رنگه؟ به ما که افتخار دیدن شونو ندادی! لب زدم: - مشکی! سر تکون داد و گفت: - نمی خوای رنگ بزنی؟ نه ای گفتم. سر تکون داد و گفت: - باشه نظرت چیه من دوتا سفید بندازم تو موهام؟ اخم کردم و گفتم: - این کارا چیه! مگه دختری! مثلا اومد بامزه گی کنه گفت: - خوب تو رنگ نمی کنی من می خوام جات رنگ کنم. اخم کردم و جواب شو ندادم که گفت: - ای بابا قهر نکن دیگه شوخی کردم فردا صبح اول بردم خونه و کتابا مو برداشتم و رسوندم مدرسه! بعد مدرسه هم اومد دمبالم و رفتیم باقی وسایل و خریدم و جالبه هر چی که گفتم خرید. حس می کردم یه چیزی رو ازم پنهون می کنه! اما خوب چیزی هم نگفت شاید من شک کرده بودم و زیادی حساس شده بودم. شب هم رسوندم خونه مامانم اینا! جالبه نگفت بریم خونه امون! همش سعی می کرد باهام راه بیاد! و هر چی می گفتم گوش می کردم و کلا پسر خوبی شده بود. بقیه روز هفته خوب طی شد و ازش راضی بودم حتا وقتی رفتم و چند ساعت روی مزار شهدا بودم باهام اومد و غر نزد. فقط روز اخری ازم خواست لباس عروس بپوشم مذهبی بپوشم فقط بپوشم! منم برای جبران قبول کردم و باهم رفتیم و یه لباس عروس مذهبی قشنگ گرفتیم. توی این چند روز دعوایی نداشتیم و جمعه هم که عروسی بود. ارایش نمی کردم ولی برای اینکه توی فیلم قشنگ بیفته رفتم ارایشگاه و از اونجا می یومدم بیرون مثلا! بهش گفته بودم حتما عکاس و فیلم بردار خانوم باشه! توی ارایشگاه اماده نشسته بودم و حتا یه خط چشم هم نکشیده بودم. ارایشگر هر چی گفت و هر ترفندی به کار برد تا ارایشم کنه موفق نشد و مطمعن بودم اینم کار پاشاست تا ارایش کنم اما نه! بلاخره گفتن اومد و فیلم بردار گفته بود چطور برم بیرون . لبخندی روی لب هام نشوندم و درو باز کردم. با پاشا دست دادم و تور مو روی صورتم انداختم و سوار ماشین شدیم. پاشا بوق زنان حرکت کرد. عکس ها کمر مو شکست دو ساعت فقط دور عکس گرفتن بودیم و حسابی خسته شده بودم. خیلی شلوغ بود تالار و از همون وقتی که داخل رفتیم پسرا پاشا رو بردن بازی و روی دست هاشون بلند کردن. پاشا هم از خوشحالی روی پای خودش بند نبود! با همه دو سه دور رو می رقصید. همه با دیدن حجاب من توی این خانواده تعجب کرده بودن. خانواده ی ما کجا و حجاب کجا! انقدر همه دور پاشا رو گرفته بودن و می رقصیدن که خسته شدم بس که تماشا کردم. کسی از من خوشش نمی یومد که بخواد دور من باشه! دخترا هم واسه خودنمایی دور پاشا می چرخیدن. وقتی وارد داخل تالار شدم همه منتظر ورود عروس و داماد بودن و با دیدن من ابرو بالا انداختن. لبخند کمرنگی زدم و توی جایگاه نشستم. که کلی بچه های کوچولو دورم جمع شدن و با ذوق به لباس عروسم دست می زدن. منم باهمونا سرم گرم شدم و بغل شون می کردم گل مو بهشون می دادم . بعد از یک ساعت اومدن داخل و انقدر دور پاشا شلوغ بود که نخواد سراغ ی از من بگیره! می دونستم نمی شینه و چون می دونه منم اهل رقص نیستم اصلا سمتم نیومد. اصلا دوست نداشتم با دخترا برقصه. مرد و رقصیدن؟ مرد و مردونگی رو باید از شهدا یاد گرفت. به اونا می شه گفت مرد! انسان های کامل! با اسم شون هم لبخند می یومد روی لبم. گوشی مو باز کردم و تک تک اسم هاشونو مرور کردم. خیلی ها بهم می گفتن عروس بشی چادر و می ندازی! شاید فکر می کردن برای اینکه شوهر کنم چادر سر کردم. ولی به عشق مادرم و خون ریخته شده ی شهدا چادر سر می کردم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 ساعت 4 بود دو ساعتی بود با خدا خلوت کرده بودم. سجاده امو جمع کردم و توی اتاقمون رفتم. خواب بود. توی اشپزخونه رفتم و غذای فردا رو بار گذاشتم چون می خواستم برم مدرسه و وقتی نبود. تا 6 غذام اماده شد و گذاشتم توی یخچال تا اومدم فقط گرم کنم. اماده شدم و بالای سر پاشا رفتم. صداش کردم و گفتم: - پاشا پا می شی منو ببری مدرسه؟ غلطی زد و گفت: - بزار نیم ساعت بخوابم می برمت. باشه ای گفتم و تا 6 و نیم منتظر موندم دوباره صداش کردم که بیدار نشد چند بار اسم شو صدا زدم و تکون ش دادم که زد زیر زیر دستم محکم که دستم درد گرفت و عقب رفتم و سرشو بلند کرد و با داد گفت: - بزار بخوابم دیگه چی می خوای هی پاشا پاشا خستم اه دو دقیقه ساکت شو خودت برو دیگه. به جای دست ش روی دستم نگاه کردم. واقعا به تازه عروس ها میخوردم؟ تاکسی گرفتم و چادرمو سرم کردم از خونه بیرون زدم. سوار تاکسی شدم . گاه و بی گاه از توی اینه نگاهم می کرد و معذب شده بودم. اصلا حس خوبی به راننده تاکسی نداشتم! یکم که گذشت گفت: - چقدر خوشکلی شما مجردی؟ اخمی کردم و به حلقه توی دستم نگآه کردم. و گفتم: - اقا کارتونو بکنید لطفا! چشم کشداری گفت. یکم که گذشت دیدم اصلا مسیر رو داره یه جای دیگه می گه! ترسیدم! گفتم: - اقا داری اشتباه می ری دبیرستان من جای دیگه است. جواب مو نداد که گفتم: - می خوام پیاده بشم بزنید کنار. جواب نداد که جیغ کشیدم یهو قفل مرکزی رو زد و تیزی کشید. یه نگاه ش یه جلو بود و یه نگاهش به من. سریع زدم زیر دستش و قفل درو باز کردم و خودمو هل دادم بیرون که خم شد و زیر و کشید بازوم سوخت و با شدت توی خیابون پرت شدم و دردی توی صورت و بدن م پیچید. چند نفری دورم جمع شدن و زنگ زدن امبولانس. با درد نشستم گونه ام بدجوری درد می کرد. تمام بدن م کوفته شده بود. امبولانس رسید و منتقلم کردن بیمارستان. شماره ازم خواستن تا اطلاع بدن . شماره کیو می دادم؟ پاشا رو؟ اون نامرد که.. نیازی نیست گفتم . پرستار دستمو بخیه زد گفت نیاز به بخیه داره. بدجوری می سوخت. گونه ام رو اسفالت خورده بود و کبود شده بود . پلیس اومد و براش موضوع رو شرح دادم و اطلاعات اون تاکسی رو هم که فقط شماره و محل کارشو داشتم دادم. تا شب توی بیمارستان درگیر بودم. ساعت 9 بود که با زور خودم خودمو ترخیص کردم. یه اژانس گرفتم و سمت خونه رفتم . حتما پاشا نگران شده . حق ش بود هر بلایی سرش بیاد حقشه! حساب کردم و وارد اپارتمان شدم. توی اسانسور طبقه 10 رو زدم و جلوی در بودم. زنگ در رو زدم که تندی باز شد. پاشا اماده بود سرم داد بکشه که با دیدنم جا خورد. سلام بی جونی کردم و داخل رفتم. از دیشب هیچی نخورده بودم و حسابی ضعف کرده بودم. بی حال روی مبل نشستم و نالیدم: - گرسنمه! پاشا جلو اومد و دستی به گونه ام کشید که ایی بلندی گفتم و هلش دادم عقب. بلند شدم که بازومو گرفت . دقیقا جایی که اون راننده تاکسی با چاقو بریده بود. ناله ای کردم و بی حال روی مبل افتادم. زود دستشو برداشت که با ناله چادرمو کنار زدم و نگاهی به دستم انداختم. پانسمان خونی بود! -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 داد پاشا به هوا رفت که از ترس تو خودم جمع شدم و اشک ریختم . پانسمان و وا کرد و با دیدن جای عمیق چاقو دو دستی زد تو سرش و نشست رو زمین که وحشت کردم و هق هق ام بلند شد. داد ش خونه رو لرزوند: - چیکار کردی چه بلاییی سر خودت اوردی یا امام حسین ! فقط گریه می کردم و می ترسیدم چیزی بگم بزنتم! دست برد بالا و داد کشید: - می گی یا بزنمتتتت. دستمامو جلوی صورتم گرفتم و توی خودم جمع شدم و جیغ زدم اما ضربه ای حس نکردم. دستمو کشید از صورتم و گفت: - با تووووام جواب منووو بده. با هق هق گفتم: - به خدا من کاری نکردم. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و داد کشید: - کاری بهت ندارم بگو ببینم کی این بلا رو سرت اورده. با ترس تند تند گقتم: - به خدا تاکسی گرفتم هی نگاهم می کرد گفت چقدر خوشکلی به خدا من گفتم کارشو بکنه بعد دیدم مسیر و نمیره گفتم اشتباه داری می ری بعد چاقو کشید زدم زیر دستش درو باز کردم و خودمو هل دادم سمت بیرون که چاقو کشید بازومو برید و افتادم وسط خیابون بیمارستان بودم با امبولانس بردنم به خدا. سریع دوید پانسمان و اورد و بازمو بست دستمو گرفت و زد بیرون . تاحالا اینطور ندیده بودمش. چنان عصبی و خشن شده بود می ترسیدم ازش. درو باز کرد و کمک کرد سوار بشم درو کوبید و سوار شد و گفت: - کدوم پاسگاه. هق هقی کردم و گفتم: -... با سرعت بالا راه افتاد و وقتی رسیدیم. اومد و دستمو گرفت رفتیم تو. با دیدن همون راننده که دستبند دستش بود بازوی پاشا و گرفتم که با خشم برگشت سمتم به مرده اشاره کرد نگاه کرد و گفت: - همین بی ناموس بود؟ سر تکون دادم که سمتش رفت و یه مشت محکم حواله صورت ش کرد. زیر مشت و لگد گرفته بودش و داد و فریاد هاش اداره رو پر کرده بود. من که یه گوشه وایساده بودم و جیک ام در نمی یومد. چند تا سرباز جداش کردن و فرستادنمون اتاق سروان. سروان رو به پاشا گفت: - چه خبره جوون؟ اینجا رو گذاشتی رو سرت؟ پاشا با خشم به مرده نگاه کرد و گفت: - چطور عصبی نباشم به ناموس من چشم داشته می خواسته بهش دست درازی کنه چاقو کشیده بگین بیان دست زن منو ببین خودشو پرت کرده وسط خیابون ماشینی از روش رد می شد چی؟ سروان گفت: - حساب این اقا رسیده می شه نگران نباشید حیدری. یه سرباز داخل اومد و گفت: - یه اب قند بگو بیارن برا خانوم خوب نیست حالشون یه پرونده شکایت هم بیارین. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 یه خانوم پلیس برام اب قند اورد و خوردم. یکم حالم بهتر شد واقعا گرسنه ام بود. از دیشب تاحالا چیزی نخورده بودم. پاشا شکایت نامه رو نتظیم کرد و بعد انجام کار ها زدیم بیرون . سوار شدیم و تا چشم هامو بستم خوابم برد. با صدا کردن های مکرر پاشا چشم باز کردم و نالان نگاهش کردم. اروم تر شده بود و مثل قبل خشن نبود. دستمو گرفت و اوردم پایین. سمت اسانسور رفت و گفت: - بریم خونه هر چقدر می خوای بخواب. سری تکون دادم و در واحد مونو باز کرد و داخل رفتیم. سمت اتاق رفتم و چادر مو دراوردم و روی تخت دراز کشیدم. حسابی خسته بودم و نا نداشتم. تا چشامو بستم خوابم برد. توی خواب احساس سرما و لرز می کردم. با تکون های دست پاشا بی جون چشامو باز کردم و گفت: - یاس بلند شو یه چیزی بخور ضعف کردی داری می لرزی. دوباره چشامو بستم که نشوندم و گفت: - دهن تو باز کن. با همون چشای بسته دهن مو باز کردم و قاشق غذا رو توی دهنم گذاشت. هر قاشقی که غذا تو دهنم می زاشت سه ساعت طول می کشید تا بخورمش. کم کم دست و پام جون گرفت و گرمم شد. وقتی کامل غذا رو بهم داد خابوندم و گفت: - بخواب حالا. چشم که باز کردم افتاب از پنجره می زد داخل. مگه ساعت چنده؟ نیم خیز شدم و به ساعت نگاه کردم. هییییع ساعت 10 صبح بود! مدرسه ام وای خدا. سریع پاشدم و لباس پوشیدم. حتما پاشا رفته بود شرکت اخه چرا بیدارم نکرد؟ حداقل به زنگ دوم سوم چهارم می تونستم برسم! سریع چادرمو سرم کردم و اومدم درو باز کنم که نوشته روی در رو دیدم: - سلام یاس خانوم برای اینکه ضعیف و زخمی امروز فقط استراحت کن مدرسه تعطیل!ناهار هم خودم می گیرم میارم . برو بابا به نوشته روی در گفتم و هر چی دستگیره درو تکون دادم باز نشد! درو قفل کرده بود. تالان گوشی رو برداشتم و زنگ ش زدم که صدای جدی ش خورد به گوشم: - جانم؟ حتما یکی پیشش بود که داشت اینطور باهام حرف می زد. لب زدم: - توروخدا بیا درو باز کن کلاسم دیر شده! پاشا گفت: - عزیزم امروز فقط استراحت می کنی جایی نمی ری! نالیدم: - پاشا. اونم گفت: - جان پاشا؟ صدامو مظلوم کردم و گفتم: - کلید و کجا گذاشتی؟ دوباره حرف شو تکرار کرد: - غذا هست خوراکی هست همه چی هسا بشین قشنگ بخور لذت ببر. با حرص گفتم: - تو قول دادی جلوی تحصیل مو نگیری! لب زد: - نگرفتم یه نگاه به دستت و صورتت بنداز بری مدرسه فکر می کنن من زدمت! بمون خوب بشی فردا برو باید برم جلسه فعلا عزیزم. و قطع کرد. جلوی اینه رفتم حداقل کبودی ش بهتر از دیشب بود. دیشب چقدر پاشا غیرتی و عصبی شده بود! خوب بود به من چیزی نگفت! -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 از بیکاری حوصله ام سر رفته بود یه حیاط هم نداشت برم تو حیاط بشینم! اخ چقدر اون خونه رو دوست داشتم! بلند شدم و ناهار پختم اما پای گاز که می موندم گرمم می شد دستم عرق می کرد و زخمم می سوخت. بلاخره هر طوری بود ناهار و اماده کردم و زنگ زدم به پاشا فکر کنم این بار 20 م بود بهش زنگ می زدم. حوصله ام سر می رفت و الکی بهش زنگ می زدم. جواب داد و گفت: - به امام حسین الان میام. خنده ام گرفت و گفتم: - بهت گفتم چی بخری؟ درمونده گفت: - بار اول زنگ زدی گفتی نوشابه بار دوم زنگ زدی گفتی ماست بار سوم زنگ زدی گفتی لواشک باز چهار زنگ زدی گفتی پفک بار پنجم زنگ زدی گفتی ذغال بار شیشم زنگ زدی گفتی بستنی بار هفتم زنگ زدی گفتی کالباس و سس بار هشتم زنگ زدی گفتی کی میای دیگه بار نهم زنگ زدی گفتی نمی گی کلید کجاست بار دهم زنگ زدی گفتی می خوای بگی کلید کجاس خودم برم بخرم؟ بار یازدهم زنگ زدی گفتی یادت نره ها بار سیزدهم زنگ زدی گفتی حالا که می ری خرید پاستیل هم بیار بار چهاردهم گفتی ادامس هم بیار با طعم توت فرنگی و موزی بار پونزدهم گفتی عدس و لپه بیار بار شونزدهم گفتی این ماهواره شبکه هاش خارجیه بیا عوض ش کن بار هفدهم گفتی بیا بریم خونمون وسایل مو بیاریم بار هجدهم گفتی غذا استامبولی درست کردم دوست داری؟ بار نونزدهم گفتی تخمه بیارم حالا هم که بار بیستم شده می گی یادم هست بعله همه رو یادم هست تازه اون بار اول که زنگ زدی کلید می خواستی بری مدرسه رو هم تازه حساب نکردم ! با خنده گفتم: - یکم نفس بگیر حالا. با حرص گفت: - چیزی مونده از قلم ننداخته باشی؟ یکم فکر کردم که گفت: - چی شد په! لب زدم: - بابا بیا دیگه خوب حوصله ام سر رفته یعنی چی! من تو عمرم انقدر تو خونه نمونده بودم کاری نیست که غذا هم اماده است تازه کیک هم درست کردم با ژله خسته شدم خوب تنهایی. پاشا گفت: - تو ساختمونم سوار اسانسور شدم با اجازه اتون . گوشی و همون طور ول کردم رفتم دم در بعد یک دقیقه صدای چرخش قفل اومد و من درو زود باز کردم و طلبکارانه تو استانه ی در وایسادم و گفتم: - اولا که سلام دوما رات نمی دم دیر اومدی درو هم قفل کردی! چشاش گرد شد و گفت: - تا الان این همه زنگ زدی بیا حالا رام نمی دی؟ خرید ها رو گذاشت پایین و و نچی کردم. توی پلاستیک ها دمبال چیزی گشت و گرفت سمتم. لپ لپ بود. وای خیلی دوست داشتم گرفتم و درو بستم با ذوق نشستم رو مبل که درو باز کرد اومد داخل با خنده گفتم: - عه یادم رفت درو بستم . با غرغر گفت: - بعله دیگه لپ لپ دیدی اقای خونه اتو یادت رفت. شونه ای بالا انداختم و بازش کردم. یه قران کوچولو توش بود با یه ریل کوچیک برای قران که پلاستیکی سبز بود. تو دکوری گذاشتمش و یه کتاب داستان خانوم موشی بود. یادم باشه برا پاشا بخونمش! پاشا از تو اشپزخونه داد زد: - یاس مردم از گرسنگی . تو اشپزخونه رفتم و گفتم: - نکن ناخونک نزن برو لباس عوض کن بیا اماده است. باشه ای گفت و زود زود میز و چیدم. پاشا اومد نشست و برا من کشید دیس و گذاشت ور دل خودش و شروع کرد به خوردن. وسط های غذا خوردنم دیس و تمام کرد و پاشد دوباره کشید برای خودش. نوشابه خوردم و گفتم: - مگه از قحطی اومدی؟اروم بخور. دستشو به معنای هم اره هم نه تکون داد. لیوان و گرفت سمتم براش نوشابه ریختم و وقتی کامل خورد یه نفس عمیق کشید و گفت: - دستت طلا خیلی خوشمزه بود . خواهش می کنمی گفتم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 نمی دونستم کجا برم! چیکار کنم! بهترین جا بام بود! بام تهران. یه تاکسی گرفتم و یه راست رفتم بام. خداروشکر قسمت خلوتی پیدا کردم و نشستم. بغضم شکست و ازادانه گریه کردم. چطور تونست هیچی به رفیق ش نگه؟ باید حتما مثل اون راننده تاکسی می زد کبودم می کرد تا پاشا چیزی بهش می گفت؟ چطور تونست بزنه تو صورتم جلوی دوستاش؟ مگه نمی گفت عاشقمه چرا این همه نسبت بهم بی تفاوته؟ چرا انقدر راحت خوردم می کنه؟ از همین اول راه امونم بریده بود. کمرم زیر این همه غصه داشت می شکست! قلبم درد می کرد! واقعا تیر می کشید. هوا حسابی سرد بود دقیقا مثل دل پاشا که نبست به من سرد شده بود انقدر که بزنه توی صورتم! دوربین گوشی رو اوردم و به خودم نگاه کردم. جای دست ش روی صورتم خودنمایی می کرد. لبخند تلخی به خودم زدم. اژانس گرفتم و نمی دونستم مقصد ام کجاست! توی شهر با دیدن مسجد پیاده شدم و وضو گرفتم و تا موقعه نماز همون جا موندم و قران خوندم. نماز و به جماعت خوندم و حالا مونده بودم کجا برم! صدای گوشیم بلند شد! خودش بود! تازه یادش اومده زنگ بزنه؟ گوشی و توی کیف انداختم و چند تا فلکه رو قدم زدم. جایی رو نداشتم برم و شب خطرناک بود تنها موندن. رفتم خونه مامان اینا. زنگ درو زدم که امیر درو باز کرد. نگاهی بهم کرد و خیره شد روی گونه کبودم و گفت: - فرمایش؟ چشام باز لبالب اشک شد! یادم رفته بود که اینا بی غیرت از پاشان! بدون جواب دادن راه مو گرفتم و برگشتم. شاید تنها کسی که می تونست کمکم کنه بی بی بود! ولی اون که خونه خواهرشه شمال! ولی شاید می تونست کاری کنه! بهش زنگ زدم که با تشر جواب داد: - کجایی تو دختره ی خیر سر! شوهر ادم دست روی ادمم بلند کنه نباید از خونه بزنه بیرون که! همین طور داشت می گفت که لب زدم: - خودش گفت گمشم . بعدم قطع کردم. بی هدف راه افتادم که یه ورقه از دیوار کنده شد و افتاب جلوی پام. به متن درشتش خیره شدم: - مسافر خونه عمه چنگیز! فکر خوبی بود. برش داشتم و به تاکسی ادرس دادم. جلوی مسافر خونه پیاده شدم. داخل رفتم محیط ساده ای داشت! از ساده خیلی ساده تر ! یه مرد با سیبل درشت هم پشت میز بود. سلام کردم و گفتم: - ببخشید یه اتاق می خوام برای یک ماه! نگاهی بهم انداخت و گفت: - باشه ابجی مدارک. بهش دادم که گفت: - کلک ملک که تو کارت نی ابجی؟ نه پول ما رو ندی ها! و پول ش رو هم پرداخت کردم. کلید اتاق رو بهم داد و وارد اتاق شدم. یه تخت سفید ساده یه پاتختی کهنه و پتو و بالشت و یخچال کوچیک! یه پنجره رو به خیابون و پرده کرمی رنگ و یه چوب لباسی! -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
شب ادامه شو میزارم
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 درو قفل کردم و چادر مو اویزون کردم . بدتر از همه این بود مدرسه نمی تونستم برم چون پاشا حتما اونجا کشیک می داد. یا فیروزه امارمو می رسوند. گوشی مو برداشتم. 101 بار زنگ زده بود. با کلی پیام! اول هاش با توپ و تشر و تهدید تهش افتاده بود به التماس و عزیزم! دوباره گوشی توی دستم لرزید. خاموش کردم گوشی رو. فردا باید یه خط می خریدم. اروم و قرار نداشت قلبم از شدت درد. بدجوری گاهی تیر می کشید و مطمعنم مشکل جدی بود! حتما باید دکتر می رفتم. وضو گرفتم و شروع کردم به نماز شب خوندن. بعد از نماز ارامش خاصی سراغ م اومد و به خدا توکل کردم و انقدر ذکر گفتم که همون کنار سجاده خوابم برد. کارم روز و شب شده بود مسجد رفتن نماز خوندن و مزار شهدا رفتن و یه جای دیگه می رفتم که پاشا پیدام نکنه! مدرسه هم که نمی تونستم برم توی شاد پیگیر بودم و چند باری مدیر مدرسه گفت برگردم و فهمیدم پاشا دست به دامن اونم شده! وقتی دیدم زیادی دارم اذیت می شم از گروه ها ترک دادم. هر جایی پاشا بود! چه روبیکا چه شاد چه واتساپ! داشتم صحبت های رهبر رو می دیدم که با خانواده های شهدای تروریستی شاهچراغ بود و و هر دقیقه اش زنگ می زد و هی فیلم قطع می شد! تا گوشی روشن می شد پشت سر هم مدام می زد. لباس نداشتم و فقط یه دست اورده بودم با خودم و شدیدا لباس نیاز داشتم. گوشی رو روشن کردم تا زنگ بزنم تاکسی که دوباره زنگ زدن ها شروع شد. همه زنگ می زدن یکی تهدید می کرد یکی سعی می کرد با نرمش خامم کنه! اما عمرا من برمی گشتم! سه هفته ای می شد که اینجا بودم و حتا پاشا به پلیس سپرده بود پیدام کنه! بین تماس های مکرر شون زنگ زدم اژانس بیاد. حسابی لاغر شده بودم و اصلا میل و اشتهایی به غذا نداشتم. این بلاتکلیفی زندگی بدجوری اذیتم می کرد! تازه عروسی که دو یه هفته از ازدواج ش نگذشته فراری شده از دست داماد به اصطلاح عاشق! لباس پوشیدم و دم در مسافرخونه منتظر شدم. تاکسی اومد و سوار شدم و رفتم پاساژ مروارید. لباسای اینجا می گفتن خوبه و همیشه دخترای فامیل می یومدن اینجا و می گفتن پاشا معرفی کرده اینجا رو. حداقل برای سرگرمی خوب بود. با دیدن یه مانتوی بلند خوب وارد بوتیک شدم و رو به فروشده گفتم: - اقا می شه اون مانتو رو بیارید؟ همون سایز. پسره و جفتیش سر بلند کردن و بهم نگاه کردن. یکم با تعجب نگاهم کردن و به اون یکی گفت بیاره. پسره نگاهی به گوشیش انداخت و بعد به من ! دوباره گوشیم زنگ خورد باز پاشا بود. جواب ندادم و مانتو رو اورد. نگاهی بهش انداختم و گفتم: - خوبه روسری ست ش رو دارید؟ دو تا پسر داخل اومدن و روی صندلی ها نشستن و به من نگاه کردن. با نگاه اول شناختمشون. این دوتا همون رفیق های پاشا بودن که اون روز توی خونه اومده بودن. مانتو رو روی میز انداختم و سمت در رفتم. که یکیش سریع جلوی در وایساد و اون یکی دکمه کرکره رو زد . با خشم گفتم: - اگه نرید کنار به پلیس زنگ می زنم. و نگاهی به همه اشون انداختم و پسره گفت: - ببین ابجی میدونم منو شناختی شایدم فکر می کنی من مثل توم الدنگ که اون روز باعث دعوا شد بی ناموسم! اما نه به خدا من خودم زن م چادری هست! حتا روی خودمم تاثیر گذاشته! من هیچ صدمه ای بهت نمی زنم کاری هم باهات ندارم فقط پاشا دیونه شده! من اولا خیلی بهش توپیدم و باهاش حرف زدم ولی وقتی وعضیت شو دیدم واقعا متوجه شدم عاشقته اما بلد نیست چطور رفتار کنه خواهش می کنم بهش فرصت بده نابود شده توی این یک ماه! زدم زیر گریه و گفتم: - توروخدا بگو درو باز کن من برم من نمی خوام برم پیش پاشا اون دروغ می گه عاشق من نیست هر بار یه طوری اذیتم می کنه توروخدا بگو درو باز کنه. سرشو انداخت پایین و گفت: - ندیدی پاشا رو. اون یکی گفت: - داره میاد نزدیکه. سمت در رفتم و هر چی به شیشه زدم کاری رو افاقه نکرد. نمی دونستم چیکار کنم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 حالم بده شده بود و به خاطر ضعف ام بود. دستمو به سرم گرفتم تکیه به در دادم و روی زمین نشستم. این کم خونی و ضعف کار دستم می داد! که صدای کرکره اومد و برگشتم . با دیدن پاشا که خم شد و از زیر کرکره اومد داخل وحشت کردم. سریع بلند شدم و عقب عقب رفتم . با دیدنم حمله کرد سمتم که جیغی کشیدم و عقب رفتم و همون دوست ش بینمون قرار گرفت و گفت: - چته دیونه چیکار می کنی! پاشا داد کشید: - واسه چی منو ول کردی رفتی ها؟ نگفتی به بلایی سر من میاد حمید برو کنار من یه درسی بهش بدم ببین سر وعض مو ببین چیکارم کردی .. یه بند داد می کشید و حالم اصلا خوب نبود. دست و پام یخ کرده بود و ضعف شدیدی داشتم. صداش اکو وار توی مغزم می پیچید و مغازه دور سرم تاب می خورد و در اخر سقوط کردم! پاشا یک بند عربده می زد! هنوز باورش نمی شد یاس را پیدا کرده باشد! ریش بلند و موهای شلخه با لباس های نامرتب و زیر چشم گود افتاده او خودنمایی می کرد و می شد فهمید در این مدت چقدر پشیمان است و چه کشیده بود! یاس که افتاد دو دستی بر سر خود کوبید و حمید را کنار زد سمت یاس دوید. تن نحیف یاس که لاغر تر از قبل شده بود را روی دست ش بلند کرد و سعید فوری کرکره را بالا داد. با عجله او را به بیمارستان رساند و پشت در منتظر شد تا ببیند چه بر سر عزیزترین ش اماده است! حتا دلش نمی خواست یک ثانیه دیگر از او دور باشد! دکتر بیرون امد و رو به پاشای درمانده و خسته گفت: - همسرتون خیلی ضعیفه جناب! قرص اهن باید مصرف کنه با ویتامین و یه سری دارو های تقویتی! یه نوار قلب هم باید بگیرید متوجه ظربان های غیر منظم قلب ش شدم البته تا برسی نشه نمی تونم چیزی بگم! و برگه ای را به دست پاشا داد و رفت. منتظر نوار ظربان قلب پشت در مانده بود. ورقه را که گرفت دردانه اش را تا اتاق مخصوص همراهی کرد و به اتاق دکتر رفت. روی صندلی نشست و چشمان خسته اش را به دکتر دوخت! در همان نگاه اول دکتر گفت: - ایشون دچار ناراحتی قلبی هستن شدید نیست ولی باید جلوگیری بشه تا بدتر نشه! مخصوصا ترس و اضطراب نباید بهشون وارد بشه! پاشا انگار دنیا روی سرش خراب شد! در همین سن کم و بیماری قلبی؟ چه کرده بود با او! هم خودش و هم کل خاندان ش! شنیده بود که همان شب یاس به خانه شان رفته بود و برادرش توی خانه راه اش نداده بود! چشم که باز کردم توی خونه بودیم. اتاقمون! یه سرمم توی دستم بود. اب دهنمو قورت دادم و نشستم. در باز شد و پاشا اومد تو. با دیدن چشای بازم گفت: - بیدار شدی؟ خوبی خانومم؟ چشام نم دار شد و پاشا گفت: - باز می خوای گریه کنی؟ با بغض گفتم: - مگه شما می زارین گریه نکنم؟ پاشا گفت: - قول می دم دیگه اذیتت نکنم رفیق هامم خونه نیارم حالا اروم باش تازه بهوش اومدی منم یه لحضه یه کاری دارم انجام بدم و دربست دراختیارتم هر جا خواستی می برمت حال و هوات عوض بشه عشقم! توجهی بهش نکردم اینا همش وعده های الکی واسه اشتی کردن من بود! لب تاب شو باز کرد و رفت توش. داشتم با چسب سرم ور می رفتم که با داد پاشا از ترس از جا پریدم و دستم خورد زیر سرم و از دستم کنده شد و خون ریخت روی ملافحه! وای رگ مو پاره نکرده باشه. برگشتم چیزی بهش بگم که با چشای به خون نشسته اش خفه شدم! انقدر ترسناک بود که نمی تونستم لب بزنم! چی شده مگه؟ لب تاب و پرت کرد سمتم که سرمو با وحشت خم کردم و محکم خورد توی دیوار بالای سرم و خورد شد افتاد روم. درد بدی توی سرم پیچید. فوش های خیلی بدی بهم می داد و دست ش رفت سمت کمربندش. وحشت به جونم نشست! من که کاری نکرده بودم. وحشت زده نگاهش می کردم انقدر وحشت کرده بودم که قلب درد شدیدی گرفتم و خشک شدم از درد. و کمربند بالا رفت و محکم فرود اومد و تا بخوام سرمو بدزدم روی گونه سمت چپم نشست. و سرم محکم به بدنه تخت خورد . با همون ضربه گیج شدم و خون و احساس کردم. ولی با بی رحمی تمام کمربند بود که روی تن نحیف م فرود می یومد و از درد از هوش رفتم. این بار که بهوش اومدم از درد فقط به خودم می پیچیدم. تمام تنم درد می کرد! -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 بلند بلند پرستار و صدا می کردم که پاشا با خشم داخل اومد و ساشا سعی می کرد جلو شو بگیره و اون فریاد می زد: - می کشمت یاس خودم میکشمت حروم زاده عوضی . ساشا به کمک پرستار ها بیرون بردش و خودش با پرستار داخل اومد. پرستار بهم مسکن زد و نگاه بدی بهم انداخت. خدایا باز چی شده! ساشا روی صندلی نشست و گفت: - خوبی ابجی؟ یا گریه خندیدم! یه خنده پر از درد ! لبای خشک مو باز کردم و گفتم: - خوب؟ خودت چی فکر می کنی! کل تنم به خاطر ضربات کمربند پر از عشق داداشت می سوزه! انقدر عاشقم بود که از ته دل ش هر کدوم و روی تن م فرود میاورد همه جام درد می کنه می سوزه. نگاهم به دستم که کبود و سیاه شده بود خود. جلوش گرفتم و گفتم: - ببین این یکی شه! با گریه گفتم: - صورتم چی؟ ساشا سعی کرد جلوی بغض شو بگیره و گفت: - بدتر از دستته! هقی زدم و گفتم: - من کاری نکردم چرا منو اینجور زده؟ ساشا گفت: - نمی دونم هنوز نگفته امشب معلوم می شه! چشامو بستم و گفتم: - بتونم راه برم یه راست می رم پزشکی قانونی واسه طلاق! ساشا گفت: - خودم می برمت خودمم خونه برات می گیرم نوکرتم هستم! مسکن باعث شده بود خوابم ببره. ساعت ۹ شب بود که بیدار شدم. همه توی اتاق بودن و نگاه شون بدجوری عذابم می داد. مطمعنم خیلی وعضیت ام تعسف باره که اینطور نگاهم می کنن! پاشا اگر تنها بودیم قطعا می کشتم! و حتا نمی دونستم به چه دلیل اینطور کتک خوردم و سیاه و کبود شدم! سرم دستمو بریده بود و چند تا بخیه خورده بود و خیلی می سوخت. ساشا گفت: - پاشا خیلی اروم بگو چی شده! مادرش گفت: - حتما یه چیزی شده که این دختره اینطوره! پسرم بی دلیل کاری رو نمی کنه! پاشا با خشم رفت سمت ساشا و از گوشیش یه سری عکس در اورد و نشون ش داد و گفت: - ببین خوب ببین! این همون بی پدریه که من یه ماه به خاطرش عذاب کشیدم و روز و شب نداشتم و اون پی خوش گذرونی ش با رفیقم بوده! باید سنگسارش کنم تا اروم بگیرم صبح می ریم پزشکی قانونی! ساشا نگاهی به پاشا و انداخت و گفت: - صبح می ریم پزشکی قانونی اما کسی که شکایت می کنه تو نیستی! پاشا برگشت و با خشم گفت: - یعنی چی؟ ساشا با پوزخند گفت: - یاسه! . گوشه و گذاشت کف دست پاشا و گفت: - مگه کار من نرم افزار و سخت افزار نیست؟ پاشا گفت: - خوب برو سر اصل مطلب! تا نزدم لهت کنم. ساشا با پوزخند گفت: - فوتشاپه که! اینا رو ببری پزشکی قانونی پرتت می کنن بیرون! پاشا بهت زده گفت: - چی! دروغ می گی! ساشا گوشی شو دراورد و گفت: - عکس ها رو ایمیل کن تا نشونت بدم. و چند دقیقه با گوشی ور رفت و پاشا ناباور نگاهم کرد! حالا فهمیده بودم چی شده! همون رفیق ش رفته عکس خودش و یه دختری رو به صورت خیلی فجیهی درست کرده و صورت منو برش داده گذاشته! و به پاشا گفته تمام این یک ماه من پیش اون بود و پاشا به خاطر دیدن عکسا و ایمیل اینطور منو و سیاه و کبود کرده! ساشا سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: - واقعا تو به یاس شک کردی؟! ۱۷ سالشه که ۱۷ سالشو زیر نظر داشتی خودم دیدم چند بار گوشی شو هک کردی حتا یه مورد بد ندیدی! حالا بهش شک کردی؟ یه نگاه بهش بکن ببین چطور زدیش که کل خاندان ت با نگاه چندش نگاهش می کنن! همون دختریه که عاشقش بودی؟ حالا ببین چطور اش و لاشش کردی ! همه برن بیرون . تک تک بیرون رفتن بقیه . از شدت ناراحتی قلبم به طپش افتاده بود و درد شدیدی توی بدنم پیچید. ناله ای از درد کردم که ساشا فورا دکتر و صدا کرد. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕