🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت37
دراز کشیدم چون کمرم درد می کرد و گفتم:
- یه دفتر بیار.
سریع پاشد و اورد.
چشامو بستم و گفتم:
- بنویس با رفیق های بد نمی گردی! فقط رفیق های مذهبی و خانواده دوست.
گفت:
- نوشتم.
گفتم:
- بنویس وقتی می ریم بیرون یاس و یادم نمی ره.
با ناراحتی گفت:
- نوشتم .
گفتم بنویس:
- دیگه یاس و کتک ش نمی زنم
دیگه یاس و با کمربند سیاه و کبود نمی کنم
سرشو نمی زنم لبه ی تخت
به سلیقه اش احترام می زارم
باهاش جاهای مذهبی می رم و مذهبی می شم
سرش داد نمی کشم
رفیق بازی و کنار می زارم
می برمش بیرون
بهش اهمیت می دم
عین کلفت باهاش رفتار نمی کنم
پاشا بعد کمی گفت:
- نوشتم.
خابالود گفتم:
- حالا بهشون فکر کن ک بعد عمل کنی.
گفت:
- باشه عزیزم بخواب خسته ای.
چشامو باز کردم و گفتم:
- درد دارم.
پاشا سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
- بریم دکتر؟
زدم زیر گریه و گفتم:
- دردم میاد بلند شم.
پاشا گوشی شو برداشت و بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت بیرون.
بعد چند دقیقه اومد داخل و با سر پایین گفت:
- زنگ زدم دکتر داره میاد یکم تحمل کن.
سری تکون دادم و سعی کردم با گاز گرفتن لبم دردمو کنترل کنم.
تکون می خوردم جای زخم ها می سوخت.
انقدر دراز کشیده بودم می ترسیدم زخم بستر هم بگیرم!
نماز هامم که همه نشسته یا دراز کشیده می خوندم و دلم حسابی برای رکوع وسجده هام مقابل الله تنگ شده بود.
گلزار شهدا شده بود رویا برام و دعا می کردم زود تر خوب بشم و باز برم کنار مزار شهدا تا صبح بشینم و درد و دل کنم.
ولی جای کمربند روی گونه ام ازارم می داد و همه یه طوری با ترحم نگاهم می کردن.
دستت بشکنه پاشا.
گریه ام شدید تر شد و پاشا همون دم در رو زمین نشست و با درموندگی نگاهم کرد.
یهو بلند شد با خشم و سمت در رفت.
جیغ زدم:
- کجا داری می ری دارم می میرم از درد.
مشتی توی دیوار کوبید که قلبم اومد تو دهنم و غرید:
- برم اون حروم زاده رو بزنم تا شاید یکم از دردام کم کنه!
با هق هق گفتم:
- اون تو زندانه می خوای بری شر به پا کنی توهم بگیرن؟
از شدت خشم صدای نفس هاش کل اتاق و پر کرده بود و داد کشید:
- چیکاررررر کنم پس بشینم زجر کشیدن عزیز ترین فرد زندگی مو ببینم؟
منم مثل خودش جیغ کشیدم:
- داد نزن سرم می ترسم.
کنارم رو تخت نشست و دستمو توی دستش گرفت و گفت:
- غلط کردم تو اروم باش دورت بگردم اروم باش الان دکتر میاد.
چشامو با درد بستم که بلاخره دکتر رسید.
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت38
سرم بهم وصل کرد و مسکن توی سرم تزریق کرد که اروم گرفتم.
پرونده امو برسی کرد و گفت:
- اقا پاشا من انقدر به خانوم تون مسکن زدم واقعا دیگه بدن ش ضعیفه نمی شه زد! باید قوی تر بشن اگر تقویت بشن دردشون هم کمتر می شه!
پاشا سری تکون داد و گفت:
- چشم حتما.
دکتر پاشا رو فرستاد بره یه سری پماد و دارو تقویتی بگیره.
یکم با سرمم ور رفت و نبظ مو گرفت و با مهربونی گفت:
- دادگاه ت چی شد عزیزم؟ بخشیدیش؟
نگاهمو بهش دوختم و گفتم:
- گفت 6 ماه با هم زندگی کنیم اگر باز اذیتم کرد طلاق بگیرم پاشا قول داده درست بشه .
دکتر سری تکون داد و گفت:
- انشاءالله درست بشه و دفعه بعدی که اومدین بیمارستان برای زایمان بچه اتون باشه.
از حرف ش کم مونده بود شاخ در بیارم و گفتم:
- بچه؟
با خنده سر تکون داد که گفتم:
- بعید می دونم با این بدن ضعیفی که دارم بتونم بچه رو نگه دارم.
دکتر گفت:
- توی این موقعیت که نه باید تقویت بشی ولی خوب خیلی بود ضعیف تر از تو تونستن از همین الان باید به فکر خودت باشی عزیز من باید مراقب سلامتی ت باشی گلکم.
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم حتما.
دستمو توی دستش گرفت و گفت :
- تو که مذهبی هستی باید بدونی اگه از عمد به خودت اسیب بزنی و چیزی نخوری و مریض بشی گناهه!
سر تکون دادم و گفتم:
- قول می دم به خودم برسم فقط این کبودی روی صورتم!
لبخند زنان گفت:
- نگران نباش یه پماد نوشتم بیاره یه هفته مرتب بزن به هفته دوم نکشیده می شه صورتت مثل روز اول!
لب زدم:
- خداکنه واقعا با این صورت خجالت می کشم برم بیرون.
پاشا رسید و بعد سفارش روش مصرف دارو ها خانوم دکتر رفت.
پاشا هم یه لیست بلند بالا که چه ساعتی چی بهم بده و چه دارویی چقد مال چه ساعتیه نوشت زد کنار تخت .
لباساشو عوض کرد و لباس راحتی پوشید استین هاشو بالا زد و رفت تو اشپزخونه.
حدود نیم ساعتی طول کشید که برگشت .
میوه و اجیل و نون خامه ای و پسته اورده بود.
ابرویی بالا انداختم که اول از همه نون خامه ای رو برداشت داد دستم گازی زدم و به خودش هم اشاره کردم بخوره.
چشم ی گفت و انگار منتظر بود من بهش بگم.
مرحله بعدی اجیل خوردیم و گفت:
- پروژکتور زدم تو اتاق چه فیلمی بیینیم؟
عه چرا ندیده بودم اما خوب درد نزاشته بود.
یکم فکر کردم و گفتم:
- فیلم اخراجی های 1 و2.
چشم ی گفت و گذاشت.
با دیدن فیلم قدیمی حس کردم ضد حال خورد اما انقدر باحال بود مهو فیلم شده بود و کلی به سلیقه ام احسند گفت.
توی این فیلم مجید مذهبی شده بود و می خواستم در واقعه یه تاثیراتی روی پاشا بزاره.
و دقیقا هم شد اخر فیلم همش داشت فکر می کرد و گفت:
- می گم یاس از جبهه چی می دونی؟ از سوریه و عراق چی؟
خیلی از سوال ش خوشحال شدم و با اب و تاب شروع کردم براش حرف زدن:
- خوب می دونی وقتی جنگل عراق به ما تحمیل شد ما هیچی نداشتیم! یه کشور که تازه ظلم و بیرون کرده بود و منافقین که توی کشور پراکنده بودن مثل رجوی واقعا کشور بهم ریخته بود.
پاشا یکم فکر کرد و گفت:
- مریم رجوی همین زنه که الان داره می گه زن زندگی ازادی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- همین که داره می گه کلی دختر و کشته خیلی دختر توی پادگان ش خودکشی کردن از دستش حتا یه بچه رو از شکم مادرش بیرون کشیدن روده هاشو دور گردن ش پیچیدن توی کتاب پنجره چوبی خوندم که وقتی یه منطقه رو محاصره کرده بودن یه فرد نظامی که با خانوم ش داره می رفته برای کمک گرفتن شون مرده رو که انقدر شکنجه دادن شهید شده بود و به بدترین شکل ممکن خانومشو شهید کردن و با وعضیت خیلی بدی کنار جاده پیکر شونو پیدا کردند جونای الان دخترای الان خام دروغ های اینا شدن فقط رسانه اینا رو بزرگ کرده و گرنه به ادم های پست کثیفی هست! خدا می دونه چند نفر و کشتن! پیر و جوون ما هم رفته بودن جنگ برای اینکه پای اون بعثی های نامرد به کشور مون باز نشه! کسی شون جرعت نکنه دست ش به چادر ما برسه! همه شهدا به چادر توصیه کردند چون ما ناموس اونا هستیم و خیلی برای یه مرد سخته دار و ندار ناموس ش به تاراج بره
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت39
و ادامه دادم:
- حتا وقتی عراق خرمشهر رو گرفته بود یه دختر و گرفتن و کشتن و برهنه اش کردن و به ستون بالا بستن ش توی دید همه!
و اخر شب شد و نظامی هامون گفتن اما دیگه نمی تونیم ناموس مونو اینطور ببینیم ۱۵ نفر رفت دو نفر با پیکر دختره برگشتن بقیه همه شهید شده بودن خیلی ناموس براشون هم بود خودشونو فدا می کردن تا دست اون از خدا بی خبر ها به ناموس شون نرسه! و با دست خالی جنگیدن و پیروز شدن و به این شهیدان می گن شهدای جنگل تحمیلی! خیلی از شهدا گمنام ان چون وقتی اونا رو شهید می کردن دسته دسته زیر گل می کردن یا می سوزندن یا دست و پای غواص های ما رو می بستن و پرت شون می کردن ته دریا! و خیلی هاشونم که دیگه جز چهار تا استخون اونم شاید چیزی ازشون نمونده و قابل تشخیص نیستن و به عنوان شهید گمنام خاک می شن خیلی ها هم که مفقود الثر هستن یعنی اصلا پیداشون نکردن! شهدای مدافع حرم هم اون شهدایی هستن که برای دفاع از حرم بی بی زینب و کربلا دارن توی سوریه و عراق می جنگن! و شهید می شن! مثل شهید حججی که داعش سرشو برید مثل شهید قاسم سلیمانی که توی اتیش سوخت و با موشک بود فکر کنم که زدن توی ماشین ایشون و همراهانش! یا مثل شهید محمد هادی ذولفقاری مثل شهید حمید سیاهکالی که یه سمت صورت ش کامل ترکش خورده بود و پاهاش هم هم همین طور شهید بابک نوری هریس و خیلی دیگه از شهدا که رفتن برای دفاع از حرم بی بی زینب و اونجا دفاع می کنن که خدای ناکرده پای اون داعش و منافقین به اینجا باز نشه! و شهدایی هم که توی این اتفاقات اخیر و حیله دشمن که با زن زندگی ازادی اومده وسط شهید شدن می شن شهیدای مدافع امنیت! چرا دشمن از راه دختر وارد شده؟ چون احساساتی ان زود گول می خورن دشمنی که خودش رحم نمی کنه به زن ها برای ما حرف از حقوق خانوم ها می گه درحالی که این حقوق های خانوم ها ۱۴۰۰ سال پیش توسط پیامبر گفته شده بود.
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت40
یعنی اسلام از همون موقعه قدر خانوم ها رو می دونست!
پاشا توی سکوت بهم گوش می داد و گفت:
- تاحالا راجب شون نمی دونستم چند باری بحث شون اومد رفقام گفتن به خاطر پول رفتن!
بهش خیره شدم و گفتم:
- پول؟ شهید برای پول بره؟ شهید از مال دنیا دل می کنه کسی که چشمی به مال دنیا نداره فقط شهید می شه شهادت الکی نیست شهادت فقط نصیب بنده های پاک و خوب خدا می شد کسی که لیاقت شهادت نباشه کل عمرش هم تو جبهه و جنگ باشه شهید نمی شه! اخه کی عزیز ترین فرد زندگی شو می فرسته برای پول بره شهید بشه؟ شهید حمید سیاهکالی مرادی عشق بین خودش و همسر شو دیدی؟ خوندی؟ درک کردی؟ نه! برو کتاب شو بخون تا بفهمی شهدا واسه چی رفتن!
پاشا سری تکون داد و گفت:
- درسته با اینکه از مذهب بدم می یومد ولی حرف هاتو دوست دارم خوشم اومده حس می کنم با چیزای خوبی اشنا شدم.
سری تکون دادم و گفتم:
- می ری تا جایی و بیای؟
متعجب گفت:
- کجا عزیزم؟
پتو رو بالا تر کشیدم و گفتم:
- یه ادرس بهت می دم بگو از طرف یاس اومدم منو می شناسن چند تا کتاب اسم شونو بگو بهت می ده بیار و بیا.
بلند شد و گفت:
- باشه .
یه دفتر و قلم بهم داد و نوشتم:
- شهید ابراهیم هادی
مادر شمشاد ها
یادت باشد
مجید بربری
شهید حججی
پنجره چوبی
و بهش دادم یه بار از روشون خوند و گوشی مو کنارم گذاشت و گفت:
- حالت خوبه که برم؟ نرم بعد حالت بد بشه!
سری تکون دادم و گفتم:
- خوبم برو و بیا نزدیکه!
چشم گفت و رفت .
ای کاش همیشه انقدر حرف گوش کن باشه.
کم کم خواب اومد سراغ چشم هام و خوابم برد.
با صدای در که محکم خورد دیوار از خواب پرسیدم.
به پاشا که نفس راحتی کشید خیره شدم و خابالود گفتم:
- ترسیدم پاشا این چه طرز در باز کردنه چی شده!
کتاب ها رو روی تخت گذاشت و گفت:
- هر چی زنگ می زدم جواب ندادی فکر کردم باز حالت بد شده.
با مظلومیت گفتم:
- نچ خوابم برد.
لبخندی زد و گفت:
- بچه!
متعجب گفتم:
- بچه؟ چی بچه! من بچه نمیارم زود بچه اوردن.
چشاش گرد شد و گفت:
- چیو داری می گی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- بچه رو دیگه.
پاشا قهقهه اش به اسون رفت که با اخم نگاهش کردم و یکی زدم تو بازوش و گفتم:
- چته واسه چی می خندی!
به دل سیر که خندید گفت:
- من خودتو می گم بچه تو فکر کردی گفتم بچه می خوام!
عجب سوتی داده بودم.
با دیدن چهره وارفته ام بیشتر خندید که چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- حالا چرا به من گفتی بچه؟
لپ مو کشید و گفت:
- اخه وقتی می خوای از زیر کاری که کردی در بری یا کارتو ماس مالی کنی عین بچه ها خودتو لوس و مظلوم می کنی.
بیا تمام حرفه هامم بلد بود که.
تا خود شب هی مسخره ام می کرد و می خندید و می رفت می یومد سر به سرم می زاشت و بچه می گفت.
#یک هفته بعد
یک هفته گذشته بود یک هفته ای که حالم بهتر شده بود و کبودی صورتم بهتر شده بود یعنی می شه گفت از بین رفته بود.
می تونستم راه برم بشینم اما پاشا زیاد نمی زاشت می گفت تا کامل خوب بشم.
از گل نازک تر بهم نمی گفت و گیج شده بودم نمی دونستم به خاطر حکم دادگاهست یا واقعا دارا خوب می شه.
خودش شب ها کتاب هایی که گفتم بودم اورده بود و میاورد می گفت تو برام بخون منم انقدر می خوندم تا خوابم می برد خودش بقیه اشو می خوند و دور کتاب یادت باشد بود.
رفته بود بیرون ماست بگیره بیاد ولی دیر کرده بود.
گوشی مو برداشتم بهش زنگ زدم که صدای گوشیش جفتم اومد.
بلندش کردم یادش رفته بود گوشی رو ببره.
با دیدن اسمم که سیوم کرده چشمام گرد شد!
سیوم کرده بودی کربلای من!
دقیقا همون اسمی که شهید حمید سیاهکالی همسر شو سیو کرده بود.
دیگه واقعا داشتم مطمعن می شم حرفام و کتابا کار سازه!
از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.
صدای در اومد و صدای بلند پاشا:
- خانووووم بانو جان من اومدم یاس خانوم کجایی.
از تخت گرفتم و بلند شدم سمت در اتاق رفتم که در باز شد و پاشا گفت:
- نگو که تمام مدت سر پا بودی؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- سلام نخیر الان پاشدم بیام استقبال.
با ذوق دستمو گرفت و باهام روبوسی کرد و گفت:
- خیلی خوش امدم احوالت خانوم؟
از حرکات ش خنده ام گرفت.
و گفتم:
- خوبم عالی شما رو دیدم بهتر شدم.
دستشو روی قلب ش گذاشت و گفت:
- اخ قلبم.
و به دیوار تکیه داد متعجب گفتم:
- پاشا چی شدی بیینمت پاشا.
چشاشو باز کرد و گفت:
- قلبم از این همه محبت گرفت از خوشحالی.
با دهنی صاف شده نگاهش کردم.
و چند ثانیه طول کشید حرف شو تجزیه تحلیل کنم.
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت41
تهدید وار نگاهش کردم و دید هوا پسه در رفت و داد زد:
- عههه بی جنبه تحمل حرف های عاشقانه رو هم نداری.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- نمی تونم بدو ام دمبالت ها هی پرو بازی در بیار.
یهو انگار چیزی یادش باشه اورد نشوندم و گفت:
- قراره بریم شمال اخر هفته است یه اب و هوایی عوض کنیم خانوادگی بریم؟
حقیقتا دلم نمی خواست اما صله رحم واجب بود و تمام این مدت پاشا همه کار کرد برام پس بهتر بود منم قبول می کردم.
سر تکون دادم و گفتم:
- باشه بریم برو چمدون ببند.
چشم بلند بالایی گفت و فکر نمی کرد قبول کنم.
یه ناهار سرپایی خوردیم و پاشا چمدون بست و هماهنگ کرد با بقیه و راه افتادیم.
پاشا نگاهی بهم کرد و گفت:
- جات راحته؟ صندلی و می خوای خم کنم؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه خوبم یکم خوراکی بگیر بستنی می خوام.
پاشا با چشای گرد شده گفت:
- توی این برف و بستنی؟
باز خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم.
پاشا با خنده گفت:
- باز خودشو مظلوم کرد!
پیش هایپر مارکت وایساد و رفت بخره.
نگاهم به اطراف بود که کسی زد به شیشه.
نگاه کردم مامان پاشا بود پس پشت سرمون بودن .
شیشه رو دادم پایین و سلام علیک کردم که بی مقدمه گفت:
- پسرم کجاست؟
نگاهمو به جلو دوختم و گفتم:
- رفته خوراکی بخره!
خیلی خب ی گفت و رفت توی هایپر مارکت.
بقیه هم رفتن و پاشا زود تر از همه اومد و خوراکی ها رو توی بغلم گذاشت و گفت:
- بستنی نداشت برات بستنی زمستونه خریدم اگه سر راه بستنی فروشی بود می خرم برات.
ممنون بلندی گفتم و برای خودم و خودش خوراکی باز کردم.
دستاشو بهم کوبید و گفت:
- راستی یه چیز خوشکل دارم.
گوشی شو به ظبط وصل کرد و یه مداحی گذاشت که خیلی متن ش خوشکل بود!
با ذوق نگاهش کردم و شروع کردم با مداحی خوندن که گفت:
- توهم که همه رو بلدی ماشاءالله.
خندیدم و سر تکون دادم که کسی زد تو شیشه و پاشا شیشه رو داد پایین و مامان ش گفت:
- کم کن صدای اینو مگه بابات مرده!
پاشا کم کرد و گفت:
- چه ربطی داره مامان کاری داشتی؟
مامان ش گفت:
- نه خواستم بگم اینو کم کنی ابرومونو بردی!
پاشا اخم کرد و گفت:
- بسه مامان سلیقه من به بقیه مربوط نیست برین سوار شین راه بیفتیم.
بعد هم دوباره زیاد کرد و شیشه رو داد بالا.
با لبخند زل زدم بهش و با نگاهم بهم نگاه کرد که گفتم:
- خیلی خوبه که داری خوب می شی.
دستمو توی دست ش گرفت و گفت:
- تو خوبی که من دارم خوب می شم! هنوز اولشه باید کمکم کنی! سوپرایز های دیگه ای هم دارم برات.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب! مشتاق م بفهمم.
راه افتاد و گفت:
- یه موقعه اش چشم.
توی راه پیش یه رستوران وایسادیم شام بخوریم.
پیاده شدیم پاشا سمتم اومد و توی روم وایساد چادر مو درست کرد و گفت:
- موهات بیرون بود حالا خوبه!
دروغ چرا تو دلم قند می سابیدم.
وارد رستوران شدیم و گفتن همه دور هم بشینیم و روی تخت ستنی همه نشستن با کمک پاشا بالا رفتم و نشستم و رفا برای دوتامون سفارش بزنه.
نگاهی انداختم ساشا رو ندیدم کلا خبری ازش نداشتم.
رو به مامان ش گفتم:
- زن عمو ساشا کجاست؟
به جاش فیروزه گفت:
- اقا زده به سرش دوره های اموزش نظامیه که پلیس بشه!
ذوق زده گفتم:
-واقعا؟ یادم باشه حتما با پاشا بریم بهش سر بزنم کدوم پادگان نظامی افتاده؟
فیروزه ایشی کرد و گفت:
- اونم تورو دیده خل شده چه می دونم فکر کنم اراک بود.
سری تکون دادم و پاشا برگشت که مامان ش به کنارش اشاره کرد و گفت:
-بیا بشین پسرم خسته شدی.
پاشا کنارم نشست و گفت:
- باید بشینم پیش یاس مامان تازه زخم هاش خوب شده باید مراقب ش باشم.
مادرش نگاه گوشه چشمی بهم انداخت و چیزی نگفت.
فیروزه با نیشخند گفت:
- ولی زخم صورتت رفته انگار نه انگار داداشم یا کمربند زده!
نگاه مو به جلوم دوختم.
از عمد هی بحث کتک و کمربند و میاورد وسط منو و خورد کنه.
پاشا گفت:
- اره یه اشتباه یه غلط یه بی فکری کردم مدام هی بگو منو خورد کن .
همه از جواب پاشا شکه شدن!
فیروزه با بهت گفت:
- داداش! این چه حرفیه!
پاشا با عصبانیت گفت:
- چیه مگه دروغ می گم؟ یاس که کاری نکرده بود من احمق از رو بی فکری این بلا رو سرش اوردم فقط یه نفر دیگه این بحث و بیاره وسط خودم می دونم با اون طرف با همتونم.
همه ساکت شدن که پاشا گفت:
- عزیزم کتاب و نیاوردی؟
سر تکون دادم و از کیف م دراوردم دادم بهش و گفت:
-صفحه چند بودم؟دیشب تا کجا خوندی؟
لب زدم:
- تا150.
سری تکون داد و داد دستم و گفت:
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
💕https://eitaa.com/mojahedone313
صبح رویایی از راه رسیده✨🌻
و خداوند منتظر است🍃
تا یک روز دیگر را به دستان پر مهرش بسپاری🤲🏻
دلت را به رحمتش گرم کنی❤️🫀
و بدانی تا زمانی که نگاهش را داشته باشی👀
در تاریک ترین لحظات نیز تنها نخواهی ماند🌖
صبحت بخیر زیبا رو 😊🌷
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
بـِسـماللـّٰھالرَحمـٰنالرَحیـم🐚…
الـٰهـِۍعـَظـُمَالْبـَلآءُ،وَبـَرِحَالْخـَفـآءُ،
وَانْڪَشـَفَالْغـِطآءُ
وَانْقـَطـَعَالرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِالْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ
السَّمـآءُ،
وَأَنـْتَالْمـُسْتـَعـٰانُ،وَإِلـَیْڪَالْمـُشْتـَکـٰۍ،
وَعـَلَیْڪَالْمـُعـَوَّلُفـِۍالشـِّدَّةِوَالـرَّخـآءِ...!
اللـّٰهـُمَّصـَلِّعـَلـٰۍمُحـَمـَّدٍوَآلِمُحـَمـَّدٍ
أُولـِۍالْأَمـْرِالـَّذِیـنَفـَرَضْتَعـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ،
وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَمـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْعـَنـّٰا
بِحـَقِّهـِمْفـَرَجاًعـٰآجـِلاًقـَرِیباًکـَلَمْحِالْبـَصَرِ
أَوْهـُوَأَقـْرَب
یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّیـَامُحـَمـَّدُ
اڪْفِیـٰآنـِۍفـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ
فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ
یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَالـزَّمـٰآنِ،
الْغـَوْثَالْغـَوْثَالْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍأَدْرِڪْنـِۍ
أَدْرِڪْنـِۍ،
السـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَ،الْعـَجـَلَالْعـَجـَلَ
الْعـَجـَلَ،
یـَاأَرْحـَمَالـرَّآحـِمِینَ،بـَحـَقِّمُحـَمَّدٍوَآلـِهِ
الطَّآهـِرِینَ...!
• بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 •
𓍯「 #دعای_فرج」↶
┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄
Dua Faraj Ali Faani.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا انشاءالله 🌷🌷
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/mojahedone313