eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
261 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 یعنی اسلام از همون موقعه قدر خانوم ها رو می دونست! پاشا توی سکوت بهم گوش می داد و گفت: - تاحالا راجب شون نمی دونستم چند باری بحث شون اومد رفقام گفتن به خاطر پول رفتن! بهش خیره شدم و گفتم: - پول؟ شهید برای پول بره؟ شهید از مال دنیا دل می کنه کسی که چشمی به مال دنیا نداره فقط شهید می شه شهادت الکی نیست شهادت فقط نصیب بنده های پاک و خوب خدا می شد کسی که لیاقت شهادت نباشه کل عمرش هم تو جبهه و جنگ باشه شهید نمی شه! اخه کی عزیز ترین فرد زندگی شو می فرسته برای پول بره شهید بشه؟ شهید حمید سیاهکالی مرادی عشق بین خودش و همسر شو دیدی؟ خوندی؟ درک کردی؟ نه! برو کتاب شو بخون تا بفهمی شهدا واسه چی رفتن! پاشا سری تکون داد و گفت: - درسته با اینکه از مذهب بدم می یومد ولی حرف هاتو دوست دارم خوشم اومده حس می کنم با چیزای خوبی اشنا شدم. سری تکون دادم و گفتم: - می ری تا جایی و بیای؟ متعجب گفت: - کجا عزیزم؟ پتو رو بالا تر کشیدم و گفتم: - یه ادرس بهت می دم بگو از طرف یاس اومدم منو می شناسن چند تا کتاب اسم شونو بگو بهت می ده بیار و بیا. بلند شد و گفت: - باشه . یه دفتر و قلم بهم داد و نوشتم: - شهید ابراهیم هادی مادر شمشاد ها یادت باشد مجید بربری شهید حججی پنجره چوبی و بهش دادم یه بار از روشون خوند و گوشی مو کنارم گذاشت و گفت: - حالت خوبه که برم؟ نرم بعد حالت بد بشه! سری تکون دادم و گفتم: - خوبم برو و بیا نزدیکه! چشم گفت و رفت . ای کاش همیشه انقدر حرف گوش کن باشه. کم کم خواب اومد سراغ چشم هام و خوابم برد. با صدای در که محکم خورد دیوار از خواب پرسیدم. به پاشا که نفس راحتی کشید خیره شدم و خابالود گفتم: - ترسیدم پاشا این چه طرز در باز کردنه چی شده! کتاب ها رو روی تخت گذاشت و گفت: - هر چی زنگ می زدم جواب ندادی فکر کردم باز حالت بد شده. با مظلومیت گفتم: - نچ خوابم برد. لبخندی زد و گفت: - بچه! متعجب گفتم: - بچه؟ چی بچه! من بچه نمیارم زود بچه اوردن. چشاش گرد شد و گفت: - چیو داری می گی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: - بچه رو دیگه. پاشا قهقهه اش به اسون رفت که با اخم نگاهش کردم و یکی زدم تو بازوش و گفتم: - چته واسه چی می خندی! به دل سیر که خندید گفت: - من خودتو می گم بچه تو فکر کردی گفتم بچه می خوام! عجب سوتی داده بودم. با دیدن چهره وارفته ام بیشتر خندید که چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - حالا چرا به من گفتی بچه؟ لپ مو کشید و گفت: - اخه وقتی می خوای از زیر کاری که کردی در بری یا کارتو ماس مالی کنی عین بچه ها خودتو لوس و مظلوم می کنی. بیا تمام حرفه هامم بلد بود که. تا خود شب هی مسخره ام می کرد و می خندید و می رفت می یومد سر به سرم می زاشت و بچه می گفت. هفته بعد یک هفته گذشته بود یک هفته ای که حالم بهتر شده بود و کبودی صورتم بهتر شده بود یعنی می شه گفت از بین رفته بود. می تونستم راه برم بشینم اما پاشا زیاد نمی زاشت می گفت تا کامل خوب بشم. از گل نازک تر بهم نمی گفت و گیج شده بودم نمی دونستم به خاطر حکم دادگاهست یا واقعا دارا خوب می شه. خودش شب ها کتاب هایی که گفتم بودم اورده بود و میاورد می گفت تو برام بخون منم انقدر می خوندم تا خوابم می برد خودش بقیه اشو می خوند و دور کتاب یادت باشد بود. رفته بود بیرون ماست بگیره بیاد ولی دیر کرده بود. گوشی مو برداشتم بهش زنگ زدم که صدای گوشیش جفتم اومد. بلندش کردم یادش رفته بود گوشی رو ببره. با دیدن اسمم که سیوم کرده چشمام گرد شد! سیوم کرده بودی کربلای من! دقیقا همون اسمی که شهید حمید سیاهکالی همسر شو سیو کرده بود. دیگه واقعا داشتم مطمعن می شم حرفام و کتابا کار سازه! از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم. صدای در اومد و صدای بلند پاشا: - خانووووم بانو جان من اومدم یاس خانوم کجایی. از تخت گرفتم و بلند شدم سمت در اتاق رفتم که در باز شد و پاشا گفت: - نگو که تمام مدت سر پا بودی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - سلام نخیر الان پاشدم بیام استقبال. با ذوق دستمو گرفت و باهام روبوسی کرد و گفت: - خیلی خوش امدم احوالت خانوم؟ از حرکات ش خنده ام گرفت. و گفتم: - خوبم عالی شما رو دیدم بهتر شدم. دستشو روی قلب ش گذاشت و گفت: - اخ قلبم. و به دیوار تکیه داد متعجب گفتم: - پاشا چی شدی بیینمت پاشا. چشاشو باز کرد و گفت: - قلبم از این همه محبت گرفت از خوشحالی. با دهنی صاف شده نگاهش کردم. و چند ثانیه طول کشید حرف شو تجزیه تحلیل کنم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
شب ادامه رمان
اگه سخنی پیشنهادی دارید https://daigo.ir/secret/21442864360 بفرمایید 💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 تهدید وار نگاهش کردم و دید هوا پسه در رفت و داد زد: - عههه بی جنبه تحمل حرف های عاشقانه رو هم نداری. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - نمی تونم بدو ام دمبالت ها هی پرو بازی در بیار. یهو انگار چیزی یادش باشه اورد نشوندم و گفت: - قراره بریم شمال اخر هفته است یه اب و هوایی عوض کنیم خانوادگی بریم؟ حقیقتا دلم نمی خواست اما صله رحم واجب بود و تمام این مدت پاشا همه کار کرد برام پس بهتر بود منم قبول می کردم. سر تکون دادم و گفتم: - باشه بریم برو چمدون ببند. چشم بلند بالایی گفت و فکر نمی کرد قبول کنم. یه ناهار سرپایی خوردیم و پاشا چمدون بست و هماهنگ کرد با بقیه و راه افتادیم. پاشا نگاهی بهم کرد و گفت: - جات راحته؟ صندلی و می خوای خم کنم؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه خوبم یکم خوراکی بگیر بستنی می خوام. پاشا با چشای گرد شده گفت: - توی این برف و بستنی؟ باز خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم. پاشا با خنده گفت‌: - باز خودشو مظلوم کرد! پیش هایپر مارکت وایساد و رفت بخره. نگاهم به اطراف بود که کسی زد به شیشه. نگاه کردم مامان پاشا بود پس پشت سرمون بودن . شیشه رو دادم پایین و سلام علیک کردم که بی مقدمه گفت: - پسرم کجاست؟ نگاهمو به جلو دوختم و گفتم: - رفته خوراکی بخره! خیلی خب ی گفت و رفت توی هایپر مارکت. بقیه هم رفتن و پاشا زود تر از همه اومد و خوراکی ها رو توی بغلم گذاشت و گفت: - بستنی نداشت برات بستنی زمستونه خریدم اگه سر راه بستنی فروشی بود می خرم برات. ممنون بلندی گفتم و برای خودم و خودش خوراکی باز کردم. دستاشو بهم کوبید و گفت: - راستی یه چیز خوشکل دارم. گوشی شو به ظبط وصل کرد و یه مداحی گذاشت که خیلی متن ش خوشکل بود! با ذوق نگاهش کردم و شروع کردم با مداحی خوندن که گفت: - توهم که همه رو بلدی ماشاءالله. خندیدم و سر تکون دادم که کسی زد تو شیشه و پاشا شیشه رو داد پایین و مامان ش گفت: - کم کن صدای اینو مگه بابات مرده! پاشا کم کرد و گفت: - چه ربطی داره مامان کاری داشتی؟ مامان ش گفت: - نه خواستم بگم اینو کم کنی ابرومونو بردی! پاشا اخم کرد و گفت: - بسه مامان سلیقه من به بقیه مربوط نیست برین سوار شین راه بیفتیم. بعد هم دوباره زیاد کرد و شیشه رو داد بالا. با لبخند زل زدم بهش و با نگاهم بهم نگاه کرد که گفتم: - خیلی خوبه که داری خوب می شی. دستمو توی دست ش گرفت و گفت: - تو خوبی که من دارم خوب می شم! هنوز اولشه باید کمکم کنی! سوپرایز های دیگه ای هم دارم برات. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - عجب! مشتاق م بفهمم. راه افتاد و گفت: - یه موقعه اش چشم. توی راه پیش یه رستوران وایسادیم شام بخوریم. پیاده شدیم پاشا سمتم اومد و توی روم وایساد چادر مو درست کرد و گفت: - موهات بیرون بود حالا خوبه! دروغ چرا تو دلم قند می سابیدم. وارد رستوران شدیم و گفتن همه دور هم بشینیم و روی تخت ستنی همه نشستن با کمک پاشا بالا رفتم و نشستم و رفا برای دوتامون سفارش بزنه. نگاهی انداختم ساشا رو ندیدم کلا خبری ازش نداشتم. رو به مامان ش گفتم: - زن عمو ساشا کجاست؟ به جاش فیروزه گفت: - اقا زده به سرش دوره های اموزش نظامیه که پلیس بشه! ذوق زده گفتم: -واقعا؟ یادم باشه حتما با پاشا بریم بهش سر بزنم کدوم پادگان نظامی افتاده؟ فیروزه ایشی کرد و گفت: - اونم تورو دیده خل شده چه می دونم فکر کنم اراک بود. سری تکون دادم و پاشا برگشت که مامان ش به کنارش اشاره کرد و گفت: -بیا بشین پسرم خسته شدی. پاشا کنارم نشست و گفت: - باید بشینم پیش یاس مامان تازه زخم هاش خوب شده باید مراقب ش باشم. مادرش نگاه گوشه چشمی بهم انداخت و چیزی نگفت. فیروزه با نیشخند گفت: - ولی زخم صورتت رفته انگار نه انگار داداشم یا کمربند زده! نگاه مو به جلوم دوختم. از عمد هی بحث کتک و کمربند و میاورد وسط منو و خورد کنه. پاشا گفت: - اره یه اشتباه یه غلط یه بی فکری کردم مدام هی بگو منو خورد کن . همه از جواب پاشا شکه شدن! فیروزه با بهت گفت: - داداش! این چه حرفیه! پاشا با عصبانیت گفت: - چیه مگه دروغ می گم؟ یاس که کاری نکرده بود من احمق از رو بی فکری این بلا رو سرش اوردم فقط یه نفر دیگه این بحث و بیاره وسط خودم می دونم با اون طرف با همتونم. همه ساکت شدن که پاشا گفت: - عزیزم کتاب و نیاوردی؟ سر تکون دادم و از کیف م دراوردم دادم بهش و گفت: -صفحه چند بودم؟دیشب تا کجا خوندی؟ لب زدم: - تا150. سری تکون داد و داد دستم و گفت: -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• 💕https://eitaa.com/mojahedone313
صبح رویایی از راه رسیده✨🌻 و خداوند منتظر است🍃 تا یک روز دیگر را به دستان پر مهرش بسپاری🤲🏻 دلت را به رحمتش گرم کنی❤️🫀 و بدانی تا زمانی که نگاهش را داشته باشی👀 در تاریک ترین لحظات نیز تنها نخواهی ماند🌖 صبحت بخیر زیبا رو 😊🌷
بـِسـم‌اللـّٰھ‌الرَحمـٰن‌الرَحیـم🐚… الـٰهـِۍ‌عـَظـُمَ‌الْبـَلآءُ،وَبـَرِحَ‌الْخـَفـآءُ، وَانْڪَشـَفَ‌الْغـِطآءُ وَانْقـَطـَعَ‌الرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِ‌الْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ‌ السَّمـآءُ، وَأَنـْتَ‌الْمـُسْتـَعـٰانُ،‌وَإِلـَیْڪَ‌الْمـُشْتـَکـٰۍ‌، وَعـَلَیْڪَ‌الْمـُعـَوَّلُ‌فـِۍ‌الشـِّدَّةِ‌وَالـرَّخـآءِ...! اللـّٰهـُمَّ‌صـَلِّ‌عـَلـٰۍ‌مُحـَمـَّدٍوَآلِ‌مُحـَمـَّدٍ أُولـِۍ‌الْأَمـْرِالـَّذِیـنَ‌فـَرَضْتَ‌عـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ، وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَ‌مـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْ‌عـَنـّٰا‌ بِحـَقِّهـِمْ‌فـَرَجاً‌عـٰآجـِلاً‌قـَرِیباً‌کـَلَمْحِ‌الْبـَصَرِ‌ أَوْ‌هـُوَ‌أَقـْرَب یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّ‌یـَامُحـَمـَّدُ اڪْفِیـٰآنـِۍ‌فـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ‌ فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَ‌الـزَّمـٰآنِ، الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍ‌أَدْرِڪْنـِۍ‌‌ أَدْرِڪْنـِۍ، السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌،الْعـَجـَلَ‌الْعـَجـَلَ‌ الْعـَجـَلَ، یـَاأَرْحـَمَ‌الـرَّآحـِمِینَ‌،بـَحـَقِّ‌مُحـَمَّدٍ‌وَآلـِهِ‌ الطَّآهـِرِینَ...! • بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 • 𓍯「 」↶ ┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄
Dua Faraj Ali Faani.mp3
زمان: حجم: 2.7M
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا ان‌شاءالله 🌷🌷 https://eitaa.com/mojahedone313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا