eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
262 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
شب ادامه رمان
اگه سخنی پیشنهادی دارید https://daigo.ir/secret/21442864360 بفرمایید 💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 تهدید وار نگاهش کردم و دید هوا پسه در رفت و داد زد: - عههه بی جنبه تحمل حرف های عاشقانه رو هم نداری. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - نمی تونم بدو ام دمبالت ها هی پرو بازی در بیار. یهو انگار چیزی یادش باشه اورد نشوندم و گفت: - قراره بریم شمال اخر هفته است یه اب و هوایی عوض کنیم خانوادگی بریم؟ حقیقتا دلم نمی خواست اما صله رحم واجب بود و تمام این مدت پاشا همه کار کرد برام پس بهتر بود منم قبول می کردم. سر تکون دادم و گفتم: - باشه بریم برو چمدون ببند. چشم بلند بالایی گفت و فکر نمی کرد قبول کنم. یه ناهار سرپایی خوردیم و پاشا چمدون بست و هماهنگ کرد با بقیه و راه افتادیم. پاشا نگاهی بهم کرد و گفت: - جات راحته؟ صندلی و می خوای خم کنم؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه خوبم یکم خوراکی بگیر بستنی می خوام. پاشا با چشای گرد شده گفت: - توی این برف و بستنی؟ باز خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم. پاشا با خنده گفت‌: - باز خودشو مظلوم کرد! پیش هایپر مارکت وایساد و رفت بخره. نگاهم به اطراف بود که کسی زد به شیشه. نگاه کردم مامان پاشا بود پس پشت سرمون بودن . شیشه رو دادم پایین و سلام علیک کردم که بی مقدمه گفت: - پسرم کجاست؟ نگاهمو به جلو دوختم و گفتم: - رفته خوراکی بخره! خیلی خب ی گفت و رفت توی هایپر مارکت. بقیه هم رفتن و پاشا زود تر از همه اومد و خوراکی ها رو توی بغلم گذاشت و گفت: - بستنی نداشت برات بستنی زمستونه خریدم اگه سر راه بستنی فروشی بود می خرم برات. ممنون بلندی گفتم و برای خودم و خودش خوراکی باز کردم. دستاشو بهم کوبید و گفت: - راستی یه چیز خوشکل دارم. گوشی شو به ظبط وصل کرد و یه مداحی گذاشت که خیلی متن ش خوشکل بود! با ذوق نگاهش کردم و شروع کردم با مداحی خوندن که گفت: - توهم که همه رو بلدی ماشاءالله. خندیدم و سر تکون دادم که کسی زد تو شیشه و پاشا شیشه رو داد پایین و مامان ش گفت: - کم کن صدای اینو مگه بابات مرده! پاشا کم کرد و گفت: - چه ربطی داره مامان کاری داشتی؟ مامان ش گفت: - نه خواستم بگم اینو کم کنی ابرومونو بردی! پاشا اخم کرد و گفت: - بسه مامان سلیقه من به بقیه مربوط نیست برین سوار شین راه بیفتیم. بعد هم دوباره زیاد کرد و شیشه رو داد بالا. با لبخند زل زدم بهش و با نگاهم بهم نگاه کرد که گفتم: - خیلی خوبه که داری خوب می شی. دستمو توی دست ش گرفت و گفت: - تو خوبی که من دارم خوب می شم! هنوز اولشه باید کمکم کنی! سوپرایز های دیگه ای هم دارم برات. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - عجب! مشتاق م بفهمم. راه افتاد و گفت: - یه موقعه اش چشم. توی راه پیش یه رستوران وایسادیم شام بخوریم. پیاده شدیم پاشا سمتم اومد و توی روم وایساد چادر مو درست کرد و گفت: - موهات بیرون بود حالا خوبه! دروغ چرا تو دلم قند می سابیدم. وارد رستوران شدیم و گفتن همه دور هم بشینیم و روی تخت ستنی همه نشستن با کمک پاشا بالا رفتم و نشستم و رفا برای دوتامون سفارش بزنه. نگاهی انداختم ساشا رو ندیدم کلا خبری ازش نداشتم. رو به مامان ش گفتم: - زن عمو ساشا کجاست؟ به جاش فیروزه گفت: - اقا زده به سرش دوره های اموزش نظامیه که پلیس بشه! ذوق زده گفتم: -واقعا؟ یادم باشه حتما با پاشا بریم بهش سر بزنم کدوم پادگان نظامی افتاده؟ فیروزه ایشی کرد و گفت: - اونم تورو دیده خل شده چه می دونم فکر کنم اراک بود. سری تکون دادم و پاشا برگشت که مامان ش به کنارش اشاره کرد و گفت: -بیا بشین پسرم خسته شدی. پاشا کنارم نشست و گفت: - باید بشینم پیش یاس مامان تازه زخم هاش خوب شده باید مراقب ش باشم. مادرش نگاه گوشه چشمی بهم انداخت و چیزی نگفت. فیروزه با نیشخند گفت: - ولی زخم صورتت رفته انگار نه انگار داداشم یا کمربند زده! نگاه مو به جلوم دوختم. از عمد هی بحث کتک و کمربند و میاورد وسط منو و خورد کنه. پاشا گفت: - اره یه اشتباه یه غلط یه بی فکری کردم مدام هی بگو منو خورد کن . همه از جواب پاشا شکه شدن! فیروزه با بهت گفت: - داداش! این چه حرفیه! پاشا با عصبانیت گفت: - چیه مگه دروغ می گم؟ یاس که کاری نکرده بود من احمق از رو بی فکری این بلا رو سرش اوردم فقط یه نفر دیگه این بحث و بیاره وسط خودم می دونم با اون طرف با همتونم. همه ساکت شدن که پاشا گفت: - عزیزم کتاب و نیاوردی؟ سر تکون دادم و از کیف م دراوردم دادم بهش و گفت: -صفحه چند بودم؟دیشب تا کجا خوندی؟ لب زدم: - تا150. سری تکون داد و داد دستم و گفت: -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• 💕https://eitaa.com/mojahedone313
صبح رویایی از راه رسیده✨🌻 و خداوند منتظر است🍃 تا یک روز دیگر را به دستان پر مهرش بسپاری🤲🏻 دلت را به رحمتش گرم کنی❤️🫀 و بدانی تا زمانی که نگاهش را داشته باشی👀 در تاریک ترین لحظات نیز تنها نخواهی ماند🌖 صبحت بخیر زیبا رو 😊🌷
بـِسـم‌اللـّٰھ‌الرَحمـٰن‌الرَحیـم🐚… الـٰهـِۍ‌عـَظـُمَ‌الْبـَلآءُ،وَبـَرِحَ‌الْخـَفـآءُ، وَانْڪَشـَفَ‌الْغـِطآءُ وَانْقـَطـَعَ‌الرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِ‌الْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ‌ السَّمـآءُ، وَأَنـْتَ‌الْمـُسْتـَعـٰانُ،‌وَإِلـَیْڪَ‌الْمـُشْتـَکـٰۍ‌، وَعـَلَیْڪَ‌الْمـُعـَوَّلُ‌فـِۍ‌الشـِّدَّةِ‌وَالـرَّخـآءِ...! اللـّٰهـُمَّ‌صـَلِّ‌عـَلـٰۍ‌مُحـَمـَّدٍوَآلِ‌مُحـَمـَّدٍ أُولـِۍ‌الْأَمـْرِالـَّذِیـنَ‌فـَرَضْتَ‌عـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ، وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَ‌مـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْ‌عـَنـّٰا‌ بِحـَقِّهـِمْ‌فـَرَجاً‌عـٰآجـِلاً‌قـَرِیباً‌کـَلَمْحِ‌الْبـَصَرِ‌ أَوْ‌هـُوَ‌أَقـْرَب یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّ‌یـَامُحـَمـَّدُ اڪْفِیـٰآنـِۍ‌فـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ‌ فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَ‌الـزَّمـٰآنِ، الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍ‌أَدْرِڪْنـِۍ‌‌ أَدْرِڪْنـِۍ، السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌،الْعـَجـَلَ‌الْعـَجـَلَ‌ الْعـَجـَلَ، یـَاأَرْحـَمَ‌الـرَّآحـِمِینَ‌،بـَحـَقِّ‌مُحـَمَّدٍ‌وَآلـِهِ‌ الطَّآهـِرِینَ...! • بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 • 𓍯「 」↶ ┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄
Dua Faraj Ali Faani.mp3
زمان: حجم: 2.7M
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا ان‌شاءالله 🌷🌷 https://eitaa.com/mojahedone313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا