eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
264 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 - بیا بخون ادامه اشو لطفا تو که می خونی قشنگ تر می شه. لبخندی زدم و شروع کردم به خوندن براش که ناهار رو اوردن. کتاب رو برداشتم که دختر عمومون گفت: - این کتابا چیه می خونید؟ مغز تونو شست و شو می ده! پاشا گفت: - اولا که من از شما نظری نخواستم دوما اگر هم نظر بخوام از یه ادم با فکر نظر می خوام مثل داداشم نه تویی که هیچی حالیت نیست و تو فازی! دختره بهت زده به پاشا نگاه کرد و گفت: - با منی؟ من تو فازم؟ پاشا به سر و شکل ش اشاره کرد و گفت: - یه نگاه به خودت بنداز لباست که انقدر کوتاه و زشته که نمی شه نگات کرد اصلا! یعنی انقدر ادم و به گناه می ندازی ها یه عمر می خواد دوید تا این گناهه پاک بشه انقدر هم زنجیر به این لباسات وصله دور گردن یه سگ انقدر زنجیر نیست! صورتت هم که اصلا انقدر روش کار کردی ها واقعا ادم حالش بد می شه! . پریسا گفت: - نه په زن خودت خوبه چشاش فقط معلومه! پاشا گفت: - شک نکن زن من با این کارش نشون می ده مال منه و از زیبایی هایش که مال مته مراقبت می کنه نه مثل تو که عمومی هستی! پریسا انقدر عصبی شده بود با حرص بابا شو صدا زد که گفتم: - می شه بس کنید؟ پریسا خانوم من چیزی بهتون گفتم انقدر متلک بار من می کنید باشه من مذهبی چادری شما نه خوب دیگه! همون طور که من به سلیقه شما احترام می زارم شما هم احترام بزار و لطفا بحث و تموم کن. با حرص نگاهم کرد. مشغول خوردن شدیم و بعدش دوباره راه افتادیم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 بهت زده بهشون نگاه کردم و گفتم: - من گم شدم این اقاهه نجاتم داد. و بقیه کناد رفتن و همون مرده اومد جلو سلام کرد. پاشا باهاش دست داد و کلی ازش تشکر کرد و اقاهه با خنده گفت: - مراقب همسرت باش خیلی ترسوعه اگه تو جنگل می موند دست حیوونی هم نمی یوفتاد از ترس کارش تمام بود! پاشا گفت: - واقعا نمی دونم چجوری لطف تونو جبران کنم واقعا ممنونم لطف دارید عزیزید! و اقاهه گفت: - نگران دستت هم نباش دختر مرتب ضدعفونی کنی خوب می شه! وای لو داده بود. پاشا متعجب گفت: - دستش؟ مگه دست ش چشه؟ لبخند الکی زدم و دستمو پشتم قایم کردم و گفتم: - هیچی شوخی می کنن. پاشا لب زد: - دستتو بیار جلو ببینم. نه ای گفتم و عقب رفتم. بازمو گرفت کشیدم جلو و دستمو از پشت سرم اورد با دیدن انگشت مو پارچه دورش که کامل خونی بود چشاش گشاد شد. اروم بازش کرد و با دیدن دوتا سوراخ عمیق توی انگشتم وا رفت. می دونستم الان باز داد و بیداد می کنه و زود گفتم: - به خدا تقصیر من نبود به خدا حواسم نبود عصبی نشی ها به خدا اومدم کمک اقا تله ها رو بلند کنم بعد من نمی دونستم این تله اماده است بهش دست زدم دستمو گرفت ولی زود به خدا از دستم درش اورد. و ترسیده بهش نگاه کردم. سعی کرد به خودش مسلط باشه یهو حمله کرد سمت فیروزه و پریسا و الناز که با جیغ جلوش وایسادم و با زور سعی کردم جلوشو بگیرم. زدم زیر گریه که داد کشید: - الان برا چی گریه می کنیییی؟ گریه می کنی اینا رو نزنم؟ همینا مقصرن که دستت اینطور شده! بهش نگاه کردم و گفتم: - باشه ولشون کن توروخدا بسه. چرخی دور خودش زد و سرشو بین دستاش گرفت. اوضاع زیاد خوب نبود و گفتم که بریم. با اون مرده خداحافظ ی کردیم و پاشا بهش ادرس شرکت شو داد گفت حتما بیاد بهش مشتلق بده! حرکت کردیم و دستمو با یه پارچه دیگه بستم و پاشا مدام هی دستمو میاورد بالا نگاهش می کردم یه اه کشید و دوباره همین طور. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕