eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
260 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 - بیا بخون ادامه اشو لطفا تو که می خونی قشنگ تر می شه. لبخندی زدم و شروع کردم به خوندن براش که ناهار رو اوردن. کتاب رو برداشتم که دختر عمومون گفت: - این کتابا چیه می خونید؟ مغز تونو شست و شو می ده! پاشا گفت: - اولا که من از شما نظری نخواستم دوما اگر هم نظر بخوام از یه ادم با فکر نظر می خوام مثل داداشم نه تویی که هیچی حالیت نیست و تو فازی! دختره بهت زده به پاشا نگاه کرد و گفت: - با منی؟ من تو فازم؟ پاشا به سر و شکل ش اشاره کرد و گفت: - یه نگاه به خودت بنداز لباست که انقدر کوتاه و زشته که نمی شه نگات کرد اصلا! یعنی انقدر ادم و به گناه می ندازی ها یه عمر می خواد دوید تا این گناهه پاک بشه انقدر هم زنجیر به این لباسات وصله دور گردن یه سگ انقدر زنجیر نیست! صورتت هم که اصلا انقدر روش کار کردی ها واقعا ادم حالش بد می شه! . پریسا گفت: - نه په زن خودت خوبه چشاش فقط معلومه! پاشا گفت: - شک نکن زن من با این کارش نشون می ده مال منه و از زیبایی هایش که مال مته مراقبت می کنه نه مثل تو که عمومی هستی! پریسا انقدر عصبی شده بود با حرص بابا شو صدا زد که گفتم: - می شه بس کنید؟ پریسا خانوم من چیزی بهتون گفتم انقدر متلک بار من می کنید باشه من مذهبی چادری شما نه خوب دیگه! همون طور که من به سلیقه شما احترام می زارم شما هم احترام بزار و لطفا بحث و تموم کن. با حرص نگاهم کرد. مشغول خوردن شدیم و بعدش دوباره راه افتادیم. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 بهت زده بهشون نگاه کردم و گفتم: - من گم شدم این اقاهه نجاتم داد. و بقیه کناد رفتن و همون مرده اومد جلو سلام کرد. پاشا باهاش دست داد و کلی ازش تشکر کرد و اقاهه با خنده گفت: - مراقب همسرت باش خیلی ترسوعه اگه تو جنگل می موند دست حیوونی هم نمی یوفتاد از ترس کارش تمام بود! پاشا گفت: - واقعا نمی دونم چجوری لطف تونو جبران کنم واقعا ممنونم لطف دارید عزیزید! و اقاهه گفت: - نگران دستت هم نباش دختر مرتب ضدعفونی کنی خوب می شه! وای لو داده بود. پاشا متعجب گفت: - دستش؟ مگه دست ش چشه؟ لبخند الکی زدم و دستمو پشتم قایم کردم و گفتم: - هیچی شوخی می کنن. پاشا لب زد: - دستتو بیار جلو ببینم. نه ای گفتم و عقب رفتم. بازمو گرفت کشیدم جلو و دستمو از پشت سرم اورد با دیدن انگشت مو پارچه دورش که کامل خونی بود چشاش گشاد شد. اروم بازش کرد و با دیدن دوتا سوراخ عمیق توی انگشتم وا رفت. می دونستم الان باز داد و بیداد می کنه و زود گفتم: - به خدا تقصیر من نبود به خدا حواسم نبود عصبی نشی ها به خدا اومدم کمک اقا تله ها رو بلند کنم بعد من نمی دونستم این تله اماده است بهش دست زدم دستمو گرفت ولی زود به خدا از دستم درش اورد. و ترسیده بهش نگاه کردم. سعی کرد به خودش مسلط باشه یهو حمله کرد سمت فیروزه و پریسا و الناز که با جیغ جلوش وایسادم و با زور سعی کردم جلوشو بگیرم. زدم زیر گریه که داد کشید: - الان برا چی گریه می کنیییی؟ گریه می کنی اینا رو نزنم؟ همینا مقصرن که دستت اینطور شده! بهش نگاه کردم و گفتم: - باشه ولشون کن توروخدا بسه. چرخی دور خودش زد و سرشو بین دستاش گرفت. اوضاع زیاد خوب نبود و گفتم که بریم. با اون مرده خداحافظ ی کردیم و پاشا بهش ادرس شرکت شو داد گفت حتما بیاد بهش مشتلق بده! حرکت کردیم و دستمو با یه پارچه دیگه بستم و پاشا مدام هی دستمو میاورد بالا نگاهش می کردم یه اه کشید و دوباره همین طور. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 پاشا خواب ش می یومد و بعد منم که داشت دنبالم می گشت نشد بخوابه! خمیازه دوباره ای کشید و گفت: - واقعا خوابم میاد ولی هوا تاریکه نمی شه زد کنار هم! با لبخند گفتم: - به نظرت الان مرزبان ها و سرباز ها چه حسی دارن؟ اونا هم خستن خوابشون میاد ولی اگه مرزبان ها بخوابن ممکنه هر اتفاقی بیفته ما خیلی شهید از اونجا داریم . پاشا توی فکر رفت و با مکث گفت: - اره خوب خیلی سخته! من تاحالا بی خوابی نکشیدم می شه گفت تو پر قو بزرگ شدم! سری تکون دادم و گفتم: - ولی من زندگی شهدا رو بیشتر دوست دارم ادم اگر تجملاتی باشه وابسته می شه به مال دنیا هریس می شه! مال دنیا زمین گیرش می کنه! تازه حال فقرا هم نمی تونه درک کنه که بخواد به کسی کمک کنه! اون خونه عیون تو توی برج ملیاردی ادم و از خدا دور می کنه این خونه های ساده که بوی سادگی می دن خوبه! پاشا گفت: - میدونی هر کی جای تو بود دوست داشت توی بهترین وعضیت زندگی کنه هر روز یه تیپ بزنه ! سری تکون دادم و گفتم: - می دونی رفته بودیم مشهد! اونجا برای ورود چادر می گفتن بزنید چادر زدم خیلی قشنگ شده بودم ولی خوب توی خانواده من چادر نبود یادم نداده بودن اصلا چادر چیه! کلاس ششم بودم! رفتم پیش یه حاج اقا اونجا بهش گفتم حاج اقا گفت جانم دخترم گفتم من چادر رو دوست دارم اما نمی دونم برای چی باید چادر بزنم اصلا چرا بزنم؟ گفت که دخترم اخرت می دونی چیه؟ باور داری؟ گفتم اره گفت شفاعت حضرت زهرا رو چی؟ گفتم اره می شناختم همه این چیزا رو بلد بودم خونده بودم اخه زیاد کتاب می خوندم بعد حاج اقا بهم گفت اگه چادر نزنی شبیهه مردمی! این مردم که شفاعتت نمی تونن بکنن ولی اگه چادر بزنی شبیهه حضرت زهرا می شی هر چی شباهت بیشتر شفاعت بیشتر منم قول دادم دیگه چادر مو در نیارم! پاشا ابرویی بالا انداخت و گفت: - پس مخ ت از بچه گی کار می کرد من کلاس ششم فکر این بودم چجوری ترقه بندازم زیر پای معلم! خنده ای کردم و گفتم: - اره خیلی فضول بودی! با خنده گفت: - یادته یه بار بچه بودیم کوچیک بودی ۸ سالت بود من ۱۴ سالم علی رضا پسر عمو حمید زدت نزدت اشتباهی خورد بهت چقدر گریه کردی منم تا تونستم زدمش که از بینی ش خون اومد! با بهت برگشتم سمت ش و گفتم: ‌- تو زده بودیش؟ پس چرا هر چی بهش گفتن کی زدت چیزی نگفت علی رضا؟ پاشا با شیطنت گفت: - اره تو انباری گرفتم زدمش گفتم اگه بره بگه من زدمش هر روز تو مدرسه می زنمش! ناباور نگاهش کردم و خندیدم: - تو خیلی شری خیلی! سر خم کرد و گفت: - ما اینیم دیگه رو زنمون از بچگی حساس بودیم! بلاخره رسیدیم و خواستم پیاده بشم که پاشا گفت: - خوب سرگرمم کردی خواب نرم. چشمکی زدم و درو باز کردم پیاده بشم که پاشد گفت: - یاس. برگشتم و گفتم: - جانم؟ رو در ماشین خم شد و زل زد تو چشام با لحن خاص و قشنگی گفت: - چادر خیلی بهت میاد خانوم..من. و رفت وسایل و در بیاره. با ذوق انگشت هامو توی هم گره زدم و نمی دونستم چیکار کنم! امروز برای دومین بار از حجابم تعریف کرد! پس مطالب و کتاب ها کار خودشو کرده بود! خدایا شکرت. پیاده شدم و خواستم کمک ش وسایل و ببرم که نزاشت و باهم داخل رفتیم. روی مبل و صندلی ها نشستیم و پاشا دراز کشید سرشو گذاشت رو پام که خجالت کشیدم. سرمو پایین انداختم و پاشا چشاشو بست و بی خیال گفت: - شام چی بخوریم من که حسابی گرسنمه . مامان ش گفت: - خسته ای پاشو برو تو اتاقت بگیر بخواب این چه وعضیه ! پاشا گفت: - راحتم یاس شام چی می خوری سفارش بدم؟ یکم فکر کردم و گفتم: - ساندویچ بندری! نمی دونم چرا هوس کرده بودم! پاشا متعجب چشم باز کرد و گفت: - بندری؟ سر تکون دادم و باشه ای گفت یکم خودشو بلند کرد گوشی شو در اورد و برای دوتامون سفارش داد. بقیه هم هر کی از یه جا سفارش داد. تقریبا همه با هم رسیدن. میز وسط و چیدیم و همه نشستیم. داشتم می رفتم غذاهامون که توی دیس چیده بودم و بیارم که با دیدن سهیلا که یه چیز زرد رنگ دستش بود جلو نرفتم و پشت دیوار قایم شدم و زود گوشی مو در اوردم فیلم گرفتم. سریع بازش کرد و لای ساندویچ ها رو باز کرد و ریخت روشون و جلد اون پودر رو انداخت زیر کابینت. الکی یعنی الان اومدم رفتم تو که طعنه ای بهم زد و رفت. سریع خم شدم و کاغذ از زیر کابینت در اوردم و ساندویچ ها رو برداشتم رفتم نشستم پاشا برداشت که ازش گرفتم متعجب نگاهم کرد و جلد پودر رو توی دو تا دستام گرفتم و گفتم: - این چه پریسا خانوم؟ -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 خیلی عادی خودشو زد به اون راه گفت: - من چه بدونم! تو و شوهرت امروز قفلی زدین رو من. پاشا گفت: - چی شده؟ مامان ش گفت: - اگه گذاشتین شام بخورین. لب زدم: - نخیر بسه هر چی کوتاه اومدم پودر توی اینو ریختی توی ساندویچ های ما نمی خوای بگی این چیه؟ همه به ما نگاه کردن. امیر داداشم گفت: - کی گفته پریسا ریخته؟ مدرک داری؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: - دارم خوب ش رو هم دارم. و گوشی مو باز کردم و فیلم و نشون دادم. پاشا نگاه بدی به پریسا انداخت و لای ساندویچ ها رو باز کرد و گفت: - پودر معلومه یه بخش هایی ش هم اب شده تو ساندویچ! اسم روی پودر رو سرچ کردم و چشام گشاد شد. با بهت گفتم: - ایجاد کننده مسمویت شدید دلدرد و حالت خمار و گیج کننده تا یک یا دو روز!برای خانوم های باردار هم سقط جنین داره. با حرص نگاهم کرد که گفتم: - دردت چیه؟ چیکارت کردم؟ چیزی نگفت ولی من دیگه تحمل نداشتم! داد زدم: - با توام پریسا دردت چیه؟ با خشم داد کشید: - تو جای منو گرفتی توووو. گیج گفتم: - من جای چی تو رو گرفتم؟ اقا بزرگ زد روی میز و گفت: - بسه بس کنید! پریسا برو تو اتاقت. پریسا با خشم بلند شد بره که بلند شدم و بازوشو گرفتم و گفتم: - نه بزار بگه بزار ببینم دردش چیه! نه درد همه اتون چیه! هلم داد کنار پریسا که رو به پاشا گفتم -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕