eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
266 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 یعنی بابام چی ساخته بود؟ چی ساخته بود که برای اینکه دست اونا نامردا بهش نرسه جون خودش و همسر شو داد و حالا هم جون بچه اش در خطره! نگران نباش بابا جون نمی زارم این نامردا راحت تر برن و به کشور اسیب برسونن. حتا اگه جون مو از دست بدم نمی زارم دیگه این کثافطا پاشون به خشکی برسه بابا جون! قول می دم مثل خودت افتخار بشم بابا جون. با صدای شلوغی و تیر اندازی سریع از روی تخت بلند شدم و بیرون رفتم. با وحشت دیدم اون دختره و یکی دیگه از مرد ها ی باند که منو گرفته بودن خونی افتادن روی زمین و بقیه فرار کرده بودن. در واحد که باز بود و سریع بستم . چه خبره اینجا! با دیدن یه لب تاب و گوشی برشون داشتم و بازش کردم وارد ایمیل شدم و به پاشا ایمیل زدم و همه چیو خلاصه براش گفتم همراه با نقشه ام. لب تاب و یه جای خوب از اتاق قایم کردم و با گوشی شماره پاشا رو گرفتم که خیلی سریع جواب داد: - الو پاشا منم یا.. و زدم زیر گریه حتا نتونسته بودم جمله امو تمام کنم. پاشا با صدای بلندی گفت: - دورت بگردم من خوبی عزیزم؟ نگران نباش دارم میام پیشت . با هق هق گفتم: - پاشا من تو کشتی ام کلی خلافکار اینجاست افتادن به جون هم پاشا نمی دونم چه خبره اینجا! پاشا گفت: - نترس نترس اروم باش ببین دوتا گروه محلول دست تو رو می خوان این یه مسابقه است بین شون فقط چند گروه زنده می مونه و می خوان کل موادی که توی اون کشتی هست و ببرن پخش کنن هر کی برنده بشه و زود تر اون مواد ها رو پیدا کنه ببره برنده است و خیلیا رو بدبخت می کنه تو مراقب خودت باش . لب زدم: - می دونی مواد ها کجاست؟ پاشا گفت: - نه اون مواد ها جاسازی شدن معلوم نیست کجان! واسه چی می پرسی؟ با صدای در تند تند گفتم: - من نمی زارم اون مواد ها بیفته دستشون نگران نباش باید برم خدانگهدار عشقم! و سریع قطع کردم گوشی رو لای موهام قایم کردم و بین موهام با کش موهام محکم گیرش کردم که تانک هم نمی تونست تکون ش بده. کلیپس و کش موی محکم و موهای بلند اینجا به درد خورد. خودمو وحشت زده نشون دادم و در باز شد و سام سریع داخل اومد. با دیدنم نفس راحتی کشید و گفت: - یالا پاشو بیا باید قایم ت کنم دمبالتن. بلند شدم که چادرمو محکم کشید و که برگشتم و کشیده ی محکمی توی صورت ش زدم و داد کشیدم: - واسه چییییی چادر مو کشیدی مگه تو ناموس سرت نمی شهههه؟ خشک شده موند! با خشم برگشت سمتم و چنان مشتی به صورتم زد که تا چند لحضه گیج شدم و اگر نگرفته بودم با شدت میوفتادم زمین. مطمعنم گونه ام کبود کبود می شه! و توی صورتم داد زد: - نه سررررررم نمی شه خفه شوووو. از درد نمی تونستم حتا لب بزنم و اون با خشم گفت: - احمق اون چادرت لوت می ده بیفتی دستشون تیکه پاره ات می کنن فهمیدی؟ عین من انقدر باهات راه نمیان. و بازمو با خشم گرفت و راه افتاد. لباسم تا روی زمین بود تقریبا و بلند بود اما بدون چادر انگار هیچی تنم نبود! احساس می کردم شرم و حیا مو ازم گرفتن. رفتن طبقه اول و سمت راست از سه تا پله پایین رفت که صدایی اومد سریع درو روبرو رو باز کرد من و هل داد تو خودشم اومد داخل و درو بست. که در قفل شد. هر چی فشار داد در باز نمی شد. همه جا تاریک بود و چشم چشم رو نمی دید. و یه چیز خیلی عجیب اینکه سقف کوتاهی داشت و خیلی سرد و فلزی بود. تاحالا همچین اتاقی ندیده بودم. شکل یه اتاق بود ولی بلندی نصف اتاق رو داشت سقف ش و سرد و بدنه اش از فلز بود. سام فوش های رکیکی زیر لب می داد. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• @romane_mazhaby💕 https://eitaa.com/mojahedone313
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 نور گوشی شو زد و اطراف چرخوند که هر دومون خشک شدیم. با تنی لرزون و وحشت زده به خودم نگاه کردم. دقیقا وسط چند تا جنازه افتاده بودم که به طرز فجیحی کشته شده بودن. تنم شروع به لرزیدن کرد و سام نیم خیز شد و کشیدتم سمت خودش و گفت‌: - چته جنازه است مگه بار اولته می بینی؟ نکنه فکر کرده من تو جنازه خونه کار می کنم که می گه بار اولته؟ با خشم لب زدم: - پس بار چندممه‌؟ با خشم گفت: - مگه تو رشته ات تجربی نیست؟ با صدای لرزون گفتم: - من داروسازی ام نه جنازه کشی! خیلی هوای محیط سرد بود و سام باز با در ور رفت ولی باز نشد. درش مثل گاوصندوق بود. نمی دونستم واقعا دیگه چه خاکی تو سرم بریزم سام جنازه ها رو با پاش هل داد کنار و دور تا دور اتاق رو برسی کرد با خشم گفتم: - دنبال چی می گیردی ؟ نکنه فکر کردی عین تو فیلم ها الان یه دریچه نجات پیدا می کنی؟ لب زد: - تو خفه شو باید یه راه خروج باشه مطمعنم. با تخصص خاصی دستشو به لبه های فلزی می زد منم که فهمیدم اخر عمرمه شروع کردم به اشهد خوندن. که چنان داد زد فکر کنم مرده ها هم زنده شدم وای خدا بچه ام افتاد مرگ چته. یه لگد زد که نوری افتاد توی اتاق و گفت: - بیا دیدی گفتم . از بین جنازه ها با ترس عبور کردم که با مسخرگی گفت: - نترس نمی خورنت. از دریچه عبور کرد و منم رفتم بیرون. وای خدا گرما داشتم یخ می زدم با مرگ فاصله نداشتیم. دو قدم نرفته بودیم که همون دریچه از جا بلند شد و چرخید سمت دریا و به پایین خم شد و در جلویی کامل وا شد و هر چی جنازه بود افتاد توی اب. یعنی اگر 1 دقیقه دیگه ی ما دیر می یومدیم بیرون جامون ته دریا بود و خوراک کوصه و نهنگ بودیم. اب دهنمو قورت دادم سریع با سام راه افتادیم. دوباره برگشتیم طبقه اول. تا دیدم سام جلوتر از منه سریع عقب عقب اومدم و از دستش فرار کردم. باید مواد ها رو پیدا می کردم قبل از اینکه دست اونا بهش برسه. توی این کشتی راه می رفتی هم باید می ترسیدی از نگاه ها. اینجا نه کسی خدا رو می شناخت نه انسانیت. همه دنبآل اون مواد بودن تا زندگی خودشونو از این رو به اون رو کنن. همین ادم های کوتاه فکر دنیا پرست بودن که زمین قشنگ خدا رو به این حال و روز انداختن. رسیدم به همون سه تا پله که با سام اول اومده بودیم. بهتر بود اول اینجا رو برگردم. تا نگاهم به در فلزی افتاد اب دهنمو سخت قورت دادم و سریع وارد اتاق جفتی شدم کسی نبود سر گوشی اب دادم توی اتاق اما چیز مشکوکی نبود. از اتاق بیرون اومدم که از چند نفر از اون اتاق های انتها بیرون اومدن و با دیدن من یکی داد زد: - قربان جاسوس. فرار و به قرار ترجیح دادم و با وحشت شروع کردم به دویدن -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• @romane_mazhaby💕 https://eitaa.com/mojahedone313
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 سریع پله ها رو بالا رفتم که محکم خوردم به کسی. سر بلند کردم دیدم سامه. بهت زده نگاهم کرد و گفت: - جا بودی بود بیا بیینم. و بازمو کشید دو قدم نرفتیم اخی گفت و بیهوش دراز به دراز افتاد. برگشتم افراد همون ادمه بودن که رفته بودم تو اتاقشون. اب دهنمو قورت دادم قطعا نمی تونستم فرار کنم و عین بچه خوب وایسادم سر جام. ادم ش سمتم اومد بدون ذره ای ملایمت گردن مو بین دستش گرفت و سمت پله ها رفت. جیغ کشیدم: - اییی گردمم توروخدا اییی. رو پله ها پرتم که که محکم افتادم زمین و با وحشت دستامو ظربدری روی شکمم گذاشتم تا بچه ام چیزی ش نشه و ملق خوران تن و بدن م به پله ها کوبیده می شد و افتادم پایین. از درد به خودم پیچیدم و سعی کردم بشینم که با همون با قدم های محکم اومد سمتم و گردن مو گرفت و کشون کشون توی همون اتاق نحس که ای کاش پا توش نمی زاشتم بردتم و پرتم کرد وسط سالن که مطمعنم زانوم زخم شد. تیر خفیفی دلم کشید و ناله ای کردم. پای کسی زیر چونه ام اومد و با نوک کفش ش سرمو بلند کرد و گفت: - بی مقدمه می رم سر اصل مطلب با هر جواب سربالایی که بهم بدی یه لگد بهت می زنم که یه سر بری اون دنیا و برگردی فهمیدی؟ سری تکون دادم که گفت: - از طرف کی معمور به جاسوسی شدی؟ لب زدم: - هیچکس فرار کرد... لگد محکمی به ساق پام زد که جیغ بلندی کشیدم و بلند گریه کردم. پاشو روی قفسه سینه ام گذاشت و فشار داد انگار زور نفس می کشیدم پوزخندی به حالم زد باید یه کاری می کرد با ناله گفتم: - از..طر.ف جمال چنگالی. متعجب شد پاشو برداشت و رو به بادیگارد هاش گفت: - جمال چنگالی دیگه کیه؟ هر چی خره جمع کردن توی این خراب شده این چنگالی اون فیلی نعش اینو بندازین یه جایی. بادیگارد ش سمتم اومد و دستمو محکم کشید و خمیده از جا بلند شدم یه در از اون ور اتاق وا کرد و وارد محوطه پشت کشتی شدیم کسی اینجا نبود. نگاهی به اطراف انداخت و در انبارکی رو وا کرد و نگاهی انداخت. بشکه های نفت کشتی بود. پرتم کرد داخل و با خودش گفت: - این نفت ها برای چیه؟ احمق ها. و درو بست و تا خواست قفل ش کنه گوشیش زنگ خورد و کلا یادش رفت و رفت. سرفه ای کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم. خدایا با این جسم داغونم حالا چطور اون مواد ها رو پیدا کنم،؟ توی کشتی که نمی تونم تو قدم راه برم هر گروهی منو می گیره ضعیف تر از خودش گیر اورده و فقط می زنه! هقی از گریه زدم و ناله کردم و گفتم: - من نمی تونم مثل بابام باشم اون قوی بود محلول درست کرد اما من چی! ضعیف! ای کاش پاشا اینجا بود بدون اون هیچی نیستم هیچی! به شدت تشنه ام بود اول خواستم با خودم لج کنم و نخورم -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• @romane_mazhaby💕 https://eitaa.com/mojahedone313
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 اما اون طفل معصومی که توی شکمم بود چی؟ چی کشیدی مامان جون از اول بسم الله که فقط مشت و لگد نثارت شد. دستمو به بشکه گرفتم تا بلند شم اما اون چپ شد و ریخت. ترسیده منتظر بودم نفت یا اب ازش بریزه بیرون که با بهت دیدم بسته های مواد بسته بندی شده از بشکه ها ریخت بیرون . چشامو باز و بسته کردم ببینم درست می بینم یا نه! باورم نمی شه اونا رو توی بشکه های نفت جاسازی کرده بودن که حتا به عقل جن هم نمی رسید اونم توی اخر کشتی درحالی که همه داشتن داخل کشتی رو می گشتن! توی این انباری اونم نه مخفی درست توی این بشکه هایی که تا درو باز می کردی جلو روت بود و به عقل جن هم نمی رسید. حالا باید کار رو تمام می کردم. انگار خدا صدامو شنیده بود. قربونت برم خدا. به سختی بلند شدم و از اتاقک زدم بیرون اگر اینا رو اتیش بزنم خودم چطوری فرار کنم؟ به بدنه کشتی نگاه کردم که دور تا دورش از کشتی های کوچیک بود لبخندی زدم و سریع خم شدم روی بدنه کشتی و یکی از مشعل هاییرکه دور تا دور کشتی روشن بود رو برداشتم چون دیگه هوا داشت تاریک می شد. یه لحضه نزدیک بود خودم پرت بشم تو دریا. اروم جلو رفتم و مشعل رو برداشتم و پایین اومدم وارد اتاق شدم سر همه ی بشکه ها رو برداشتم تند تند مشعل رو روی همه می گرفتم تا روشون اتیش می گرفت می رفتم سراغ بعدی. وقتی همه بشکه ها اتیش گرفته بودن دود کل اتاق و پر کرده بود و داشتم می مردم از خفگی. سریع از اتاق بیرون اومدم و با قفل مونده توی در در رو قفل کردم و از بالای در مشعل و انداختم داخل. وقت نداشتم دود زود همه رو خبردار ماجرا می کرد. از بدنه کشتی اویزون شدم و با بندی که به قایق کوچیک وصل بود پایین رفتم و توی کشتی افتادم. خدایا حالا چطور باهاش کار کنم؟ چطور حرکت می کنه! یاد فیلم یوسف پیامبر افتادم که زلیخا وقتی با اون قایق ش رفت توی دریای نیل چطور خدمه اش پارو می زدن همون جا که یه مروارید پیدا کرد و بردش برای یوسف. بند رو از قایق جدا کردم و همون طور پارو ها رو گرفتم و زدم که کشتی حرکت کرد اما عقب عقب می رفت! این دفعه درست زدم و حرکت کرد. از ترس تند تند پارو می زدم و ۱۵ دقیقه نشد ولوله افتاد توی کشتی . -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• @romane_mazhaby💕 https://eitaa.com/mojahedone313/
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 با سوختن مواد ها و دود و بوی مواد همه فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده. نیم ساعتی بود داشتم پارو می زدم و این دریا و وسعت ش واقعا ترسناک بود. هر لحضه فکر می کردم الان یه الاکاندا یا کوسه یا نهنگ یا تمساح از اب در میاد می خورتم. از ترس و تاریکی شب که هر لحضه بیشتر می شد زدم زیر گریه. درد بدنم به خاطر اون لگد ها یه طرف ترس م یه ور دیگه و تمام نشدن از دریا هم یه طرف! فقط بی جون پارو می زدم . وقتی لگد های اون مردک رو دیدم که چطور پاشو گذاشته بود روی سینه یاس و ازش اعتراف می خواست کنترل مو از دست دادم و چراغ روی میز و برداشتم محکم پرت کردم سمت دیوار که خورد شد. ساشا و بقیه به زور نگهم داشتن و روی تخت نشوندم دستامو جلوی صورتم گرفتم تا نبینم چطور عزیز ترین کسم اینجور غریب گیر یه مشت از خدا بی خبر افتاده بود و داشت اش و لاش می شد! خدایا چرا نسل این انسان ها رو منقرض نمی کنی؟ از کی تاحالا ادما انقدر هریس شدن؟ انق راحت می زنن می برن می کشن! اون فقط یه دختر 17 ساله است نمی بینن؟ یهو سرهنگ گفت: - وای نه فکر کنم پاشو زده روی ردیاب کار نمی کنه از کار افتاده ردیاب کار نمی کنه فکر کنم با فشار پاش خراب شده وای. وحشت زده ز جا پریدم و با دیدن تصویر سیاه وحشت کردم. نه نه نه نه خدایا نه این کارو نکن با من! با سریع ترین روش ممکن با پلیس دریایی رفتیم سمت کشتی همه اماده بودیم اما وقتی رسیدیم کم مونده بود سکته کنم! دو زانو کف قایق افتادم. کشتی کاملا سوخته بود و داشت غرق می شد. یاس.... یاس من کجاست؟ یعنی یاس من سوخته؟ نه نه نه امکان نداره. می خواستم به دریا بزنم همه جودم توی این کشتی بود عزیزترین فرد زندگیم عشقم همه دنیام مادر بچه ام توی این کشتی بود! به زور نگهم داشته بودن و وقتی حریفم نشدن به امپول ارامبخش هم تزریق کردن و دیگه چیزی نفهمیدم! -بعد -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• @romane_mazhaby💕 https://eitaa.com/mojahedone313/
بـِسـم‌اللـّٰھ‌الرَحمـٰن‌الرَحیـم🐚… الـٰهـِۍ‌عـَظـُمَ‌الْبـَلآءُ،وَبـَرِحَ‌الْخـَفـآءُ، وَانْڪَشـَفَ‌الْغـِطآءُ وَانْقـَطـَعَ‌الرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِ‌الْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ‌ السَّمـآءُ، وَأَنـْتَ‌الْمـُسْتـَعـٰانُ،‌وَإِلـَیْڪَ‌الْمـُشْتـَکـٰۍ‌، وَعـَلَیْڪَ‌الْمـُعـَوَّلُ‌فـِۍ‌الشـِّدَّةِ‌وَالـرَّخـآءِ...! اللـّٰهـُمَّ‌صـَلِّ‌عـَلـٰۍ‌مُحـَمـَّدٍوَآلِ‌مُحـَمـَّدٍ أُولـِۍ‌الْأَمـْرِالـَّذِیـنَ‌فـَرَضْتَ‌عـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ، وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَ‌مـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْ‌عـَنـّٰا‌ بِحـَقِّهـِمْ‌فـَرَجاً‌عـٰآجـِلاً‌قـَرِیباً‌کـَلَمْحِ‌الْبـَصَرِ‌ أَوْ‌هـُوَ‌أَقـْرَب یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّ‌یـَامُحـَمـَّدُ اڪْفِیـٰآنـِۍ‌فـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ‌ فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَ‌الـزَّمـٰآنِ، الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍ‌أَدْرِڪْنـِۍ‌‌ أَدْرِڪْنـِۍ، السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌،الْعـَجـَلَ‌الْعـَجـَلَ‌ الْعـَجـَلَ، یـَاأَرْحـَمَ‌الـرَّآحـِمِینَ‌،بـَحـَقِّ‌مُحـَمَّدٍ‌وَآلـِهِ‌ الطَّآهـِرِینَ...! • بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 • 𓍯「 」↶ ┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄
مجاهدون"mojahedon"
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا ان‌شاءالله 🌷🌷 https://eitaa.com/mojahedone313