*⚘﷽⚘
🔴 #تغییر_فضای_بیروح
💠 گاهی در زندگیِ زن و شوهری حال #خوشی نداریم. و انگیزهای برای تحرّک و تلاش وجود ندارد.
💠 یکیاز مهارتهایی که میتواند فضای بیروح خانه را #تغییر دهد شنیدن یا دیدن چیزی است که نقش آن ایجاد #تلنگر و #استارت زدن است.
💠 لذا گاهی در فضای خانه، پخش صدای زیبا و ملایم #قرآن، مناجات، روضهای #دلنشین یا کلیپی زیبا از #شهدا و یا سخنان کوتاه #اخلاقی، جرّقهای میشود تا فضای سرد خانه را گرم و با انگیزه کند.
💠 اتصال همسران به #معنویت عامل ازدیاد #آرامش و گرمابخش زندگی خواهد شد.
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
「 𝓗𝓮𝓼 𝓐𝓻𝓪𝓶𝓮𝓼𝓱 」
-
وقتۍبچہروبهباباشمیسپارۍ😂
#بچه_به_باباش...
@mojaradan
50.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقویم شیعهوفات یا شهادت؟!
حضرت ام البنین سلام الله علیها
#استاد_دانشمند
شهادتحضرتامالبنین(س)تسلیت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ❥︎𑁍•••
@mojaradan
#ارسالی_از_کاربران
توروووووووخداااا امشبم پارت هدیه بزارین یه کمم پارتا طولانی تر کنین😶🤕
#ادمین_نوشت
ادمین خیلی دل نازک و دل رئوف و مهربانی داره 😉 باهاش این طوری نکنیدگناه داله😂 چشم امشب پارت هدیه به خاطر این بزرگوار میزارم الهی خوشبخت دو عالم باشن.
@mojaradan
مجردان انقلابی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🎁#پـــــارتهدیه❣🎁 #پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨ #پارت88 لازم نیست زحمت بکشید با ماشین خودم میام -نه
🍁🍁🍁🍁🍁
#پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨
#پارت89
بیا بشین تا برات چیزی بیارم بخوری
-آروم روی مبل دونفره کنارش نشست
خودم رو به آشپزخانونه رسوندم و از یخچال لیوان ی آبمیوه ریختم و سریع براش بردم
-بیا این رو بخور
دستاش می لرزید بزور لیوان رو گرفته بود لرزش دستاش بیشتر نگرانم می کرد ، چند قلپ که خورد لیوان رو کنار گذاشت:
-چرا کنار گذاشتی همش رو بخور فشارت پایینه
-نمیتونم اصلا میل ندارم
کنارش نشستم و لیوان رو دوباره دستش دادم :
-باید حتما بخوری حالت بده
بزور یه لیوان رو به خوردش دادم و گفتم:
بهتره دراز بکشی اینطوری زودتر خوب میشی
بلند شد که به اتاقش بره از ترس اینکه زمین نخوره تا اتاق دنبالش رفتم دل دل می کردم دستش رو بگیرم
ولی از واکنشش می ترسیدم روی تخت که نشست از اتاقش خارج شدم و به اتاق خودم رفتم
از زبان دریا
-روی تخت دراز کشیدم و پاهام رو به تاج تخت تکیه دادم بی خوابی دو روزه کار دستم داد و فشارم افتاد ،
پلکهام رو روی هم گذاشتم و به اتفاقات امروز فکر کردم
امروز امیرعلی انگار شخص دیگه ای شده هر لحظه داره با کاراش بیشتر من رو متعجب می کنه
اون از صمیمی شدن یه دفعه ای صبحش
اونم از برخوردش با دوست بیچار ش که جدی ترسید بود
حسین اگر میدونست چه ولوله ای به جونم انداخت با زن داداش گفتنش هیچ وقت این حرف رو نمی گفت
وقتی دم محضر مامان خواست باهاش حرف بزنه از ترس اینکه نکنه چیزی بگه که امیر علی پشیمون بشه دیونه شدم ولی خدارو شکر به خیر گذشت ،
وای الان رو بگو وقتی با این لباسا از اتاق بیرون رفتم بیچاره کپ کرد نزدیک بود زیر خنده بزنم
-بخند بایدم بخندی ور پریده این چه طرز لباس پوشیدن جلوی یه پسر جونه ؟
چه کنم بالاخره منکه نمی تونم این چند ماه رو با چادر جلوش بشینم یکی دو روز که نیست
-حداقل می تونستی یه چیز بهتر بپوشی
-بیخیال وجدان جان جون جدت توکه میدونی من تو خونه نمیتونم پوشیده باشم همین که تاپ و شلوارک نپوشیدم باید خدا رو شکر کنی
-نه بیا بپوش خیلی پروی والا
نگرانی الانش وقتی حالم بد شد دلم رو دیونه تر کرد، وای دریا گفتنش اگه میدونست چقدر دریا گفتنش برام شیرینه اون خانم کوفتی رو دیگه هیچ وقت نمی گفت
تقریبا یک ساعتی می شد به اتاق اومده بودم که تقه ای به در خورد:
نویسنده : آذر_دالوند
@mojaradan
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨
#پارت90
دریا بیداری ؟
ابروهام بالا پرید خوبه بازم زود پسر خاله شد ارتقاع درجه پیدا کردم بالاخره شدم دریای خالی کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم
دوباره صداش بلند شد البته این بار نگران:
-دریا چرا جواب نمیدی خوبی ؟بیام داخل ؟
یه لحظه وسوسه شدم کمی اذیتش کنم ولی پشیمون شدم گناه داره بچم روز اول شوک زیاد بهش بدم ، در اتاق رو باز کردم با دیدنم نگاه نگرانش رو به صورتم دوخت و گفت:
-کجای پس ؟ مردم از نگرانی میخواستم بیام داخل
-خوبم نگران نباش
-بیا شام بخور
-شام؟!!
-آره دیگه شام چز عجیبیه؟
- نه عجیب نیست ولی من غذای بیرون نمی خورم
-خودم درست کردم ، منم غذای بیرون نمیخورم
ابروی بالا انداختم یعنی چی پخته ؟ کدبانویه برا خودش این رو وقتی فهمیدم که متوجه برق زدن حال پذیرای از تمیزی شدم
-باشه بریم ، حالا چی پختی ؟
لبخندی زد و گفت:
یه چیز دم دستی درست کردم دیر بود تو هم فشارت پایین بود گفتم زود آماده بشه
با دیدن میز قشنگ چیده شده رو به روم و اون ماکارانی خوشرنگ وسطش احساس ضعف کردم و گفتم:
-وای امیر علی من عاشق ماکارانیم دستت مرسی
یهو به خودم اومدم و قرمز شدم حسابی جو زده شدم باید کمی خودم رو کنترل کنم
خندید و گفت :
-حالا چیز خاصی هم نشده قرمز شدی بیخیال بیا بشین من با همین دریا راحت ترم لازم نیست خودت رو کنترل کنی
چشمکی حوالم کرد و نشست ، دلم از چشمکش زیرو رو شد ، البته باز موند دهنم از تعجب این حرکتش دیگه بماند
رو به روش نشستم و تصمیم گرفتم منم مثل خودش بیخیال بشم و دیگه دست از رسمی بازی بردارم
دست پخ تش واقعا عالی بود دوباره پروندم:
-دست پختت عالیه خوشبحال زنت دیگه آشپزی نمی کنه
با خندیدنش دلم تکون خورد :
-همین الانم خوشبحا ل ش شده
لقمه به گلوم پرید و شروع کردم به سرفه لعنتی چرا داری با دلم بازی می کنی ؟ لیوان آبی جلوم گرفت و گفت:
-ببخشید فقط خواستم شوخی کنم نمیدونستم ناراحت میشی
نویسنده : آذر_دالوند
@mojaradan
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨
#پارت91
نگاهم رو به زیر دوختم و تو دلم گفتم از همین که شوخی بود ناراحتم کاش واقعی می گفتی
سری تکون دادم و گفتم :
-مهم نیست غذات رو بخور
پریشون نگاه م کرد ، فکر می کرد ناراحت شدم لبخندی به روش زدم و گفتم:
-ناراحت نشدم غذات رو بخور
بعدم شروع کردم به خورد ، نفس راحتی کشید و اونم غذا خوردنش رو ادامه داد
بعد از خوردن شام امیر علی اجازه هیچ کاری به من نداد و بزور راهی اتاقم کرد تا استراحت کنم ،
اما مگر فکر به این امیرعلی مهربون تازه پیدا شده میذاشت که من بخوابم ،
خدا خودش بهم رحم کنه اگه همینطور بخواد مهربونی خرجم کنه چطور می تونم ازش جدا بشم
باید اعتراف کنم نگرانی مامان به جا بود و بعد از این صیغه حتما چیزی از من باقی نمیموند
کلافه سری تکون دادم و با خودم گفتم:
- بی خیاله این فکرای منفی دختر ، الان اینجای تا چند ماه کنار عشقی باشی که شاید هیچ وقت بهش نرسی پس بهتره از این چند ماه به خوبی استفاده کنی
صبح برای نماز بیدار شدم و به عادت همیشه دیگه نتونستم بخوابم برای همین تصمیم گرفتم خودم رو به قهوه ای روی تراس دعوت کنم
تا قهوه آماده بشه خودم رو با دید زدن خونه سرگرم کردم خونه نسبتا بزرگ و لوکسی بود که حسابی به دلم ننشسته بود
حال پذیرای به شکل مربع پنچاه متری که با مبل های یخی و فیلی رنگ دکور شده بود ،
کف حال کامل پارکت بود و خبری از فرش نبود تنها وسط مبلها گلیم فرش یخی با خطهای اوریب فلیی به چشم میخورد،
پنچره بزرگ حال پذ یرای که به سمت حیاط باز می شد با پرده های حریر یخی پوشیده شده بود
از درب ورد که وارد می شدی رو به رو راهرو کوتاهی بود شامل درب دوتا اتاق خواب که رو به روی هم بودن و در نهایت سرویس بهداشتی که در ته راهرو قرار داشت
سمت چپ پذ یرای آشپزخونه بزرگی که با ک ا بینت های سفید و نقره ای کامل پوشیده شده بود قرار داشت
با صدای امیر علی دست از دید زدن خون برداشتم:
-سلام صبح بخیر
سلام صبح تو هم بخیر
-چه زود بیدار شدی ؟
-برای نماز بیدار شدم ، دیگه خوابم نبرد
-بوی قهوه میاد نگو که اول صبح بدون خوردن صبحانه میخوای قهوه بخوری؟
لبخندی به لحن گفتنش زدمو گفتم :
-متاسفانه باید بگم کار هر روزمه
سری با تاسف تکون داد و همینطور که سمت آشپزخونه می رفت گفت:
نویسنده : آذر_دالوند
@mojaradan
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
#پارت_هدیه🎁
#پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨
#پارت92
تورو خدا دکتر مملکت ما رو نگاه کن ، دیگه چه توقعی میشه از بقیه داشت ؟
-بیخیال امیرعلی قهوه استثنا ست
-پاشو بیا اینجا صبحانه آماده کردم
-نوش جان من عادت ندارم صبحانه بخورم
-ولی تا زمانی که پیش منی مجبورت می کنم عادت کنی زود بیا
دوباره دلم از توجهش لرزید
صندلی رو به روش رو بیرون کشیدم و نشستم ،لیوان آب پرتغالی جلوم گذاشت و گفت :
- شروع کن
با بی میلی نگاهی به میز انداختم:
-نمیشه من قهوه خودم رو بخورم؟
لقمه ای سمتم گرفت و گفت:
-نوچ شما از امروز بعد از صبحانه قهوه میل می کنید
تمام وجودم لبریز از خوشی شد مگه می شد امیر علی برام لقمه بگیره و من نخورم ،
لقمه رو گرفتم و شروع کردم به خوردن ، خوشمزه ترین لقمه ای بود که تا به حال خورده بودم
-میگم قراره ما الان بیکار تو خونه باشیم ؟
شونه ای بالا انداخت و گفت :
-آره
-ولی من اینطور حوصلم سر میره که
-میخوای بریم بیرون
-مثلا کجا
-هرجا شما بخواید بانو
با عشق نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
-بریم همین اطراف پیاده روی
احساس کردم از نگاهم کلافه شد:
-با..شه بریم
نمیدونستم کارم درسته یا نه ولی واقعا دیگه کنترل دلم دست خودم نبود سخته کنترل کردنش
وقتی معشوقش و محرمش کنارش بود ، شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم:
-دیگه میخوام سیر نگاهش کنم باید تمامش رو ذخیره کنم برای وقتی نیست
-دریا ...
جانمی که داشت می رفت تاروی زبانم بشینه رو کنترل کردم و گفتم:
-ج...بله
-کجای؟میگم الان بریم یا بمونیم چند ساعت بعد ؟
-نه دیگه پیاده روی صبح مزش به همین اول وقت بودنشه
-پس آماده شو بریم
-باشه
باید بگم این پیاده روی هم دلچسبترین پیاده روی زندگیم بود حتی یک لحظه خسته نشدم دوست داشتم ساعت ها ادامه داشته باشه ،
وا قعا کنار امیر علی بودن لذت بخش ترین حس دنیا بود
نویسنده : آذر_دالوند
@mojaradan
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#پارت_هدبه_برای_تمام_مجردان 🎊🎁
#پسر_بسبجی_دختر_قرتی✨
#پارت93
چند روزی گذ شته بود که حسین به امیر علی زنگ زد و گفت یکی از بچهای گروه بد حال شده و قراره بیارنش برای ویزیت
البته چون مرد بود قرار شد امیر علی ببینتش و حضور من لازم نبود برای همین به اتاقم رفتم تا راحت باشم
تمام وقت مشغوله مطالعه بودم که تقه ای به در خورد :
-دریا
-بیا تو امیرعلی
-سلام
-سلام خسته نباشی رفتن؟
-نه حسین هستش می خوام برای شام نگهش دارم مشکلی نیست؟
-نه چه مشکلی
-یعنی میگم میخوای همش تو اتاق باشی؟خوب اذیت میشی
-نه الان میام ،خودم شام درست می کنم
-باشه ممنون
کلافه چند بار دهن باز کرد که چیزی بگه ولی پشیمون شد :
-چیزی شده؟
-نه...یعنی
-بگو امیرعلی راحت باش
-میگم ...چیزه میشه با...این لباس نیای؟
جفت ابرو هام بالا پرید و با تعجب نگاهی به لباسم انداختم
تونیک سفید که تقریبا چند سانت بالای زانوم بود به همراه شلوار و شال صورتی چرک نمیدونستم ایرادش کجاست
-چرا؟مشکلش چیه ؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
-هیچی ببخشید
احساس کردم کمی دلخور شد می خواست از اتاق خارج بشه که جلوش ایستادم:
- ناراحت شدی؟
-نه چرا باید ناراحت بشم ؟
-ولی قیافت چیز دیگه ای رو نشون میده
-نه چیزی نیست بیا بریم
شونه ای بالا انداختم و سمت در رفتم کنار در چادر رنگی که برای همچین موقعه های با خودم آورده بودم رو سرکردم ،
با دیدن چادرم نفس راحتی کشید و لبخندی به روم زد و آروم گفت:
-لباست خیلی تنگ بود واسه همین گفتم ،نمیدونستم میخوای چادر بپوشی ببخشید
بعد گفتن این حرف اتاق رو ترک کرد و من رو مبهوت به جا گذاشت :
- یعنی الان این داشت برا من غیرت خرج می کرد ؟
از اتاق که بیرون اومدم صدای حسین رو شنیدم که می گفت :
-تو چه مرحله ای هستی امیر دست آوردی هم داشتی یا عین ماست همش نگاه کردی...
امیر علی بین حرفش پرید و گفت:
-حسین خفه شو تا خودم خفت نکردم باز دهنت باز شد
حسین با صدای بلند خندید و گفت:
-میدونستم عرضه نداری...
با دیدن من حرفش رو ادامه نداد:
نویسنده : آذر_دالوند
#ادامه_دلرد
@mojaradan
🍁🍁🍁🍁🍁
8.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ 🎬 #استاد_شجاعی
💫 حضرت امالبنین، سلاماللهعلیها، بابالحوائجند !
و همان شاهکلیدی که ایشان را به این مقام رساند،
میتواند هر انسان دیگری را هم به این مقام برساند.
@mojaradan