🌺وقتی یک #ازدواج_میمیرد
♨️وقتی یک ازدواج می میرد دیگر فرصتی برای ترمیم رابطه نیست بهتر است قبل از اینکه همه علائم حیاتی رابطه از بین برود، به فکر ترمیم رابطه و ارتقای رضایت زوجی بود.
💢کاهش رضایت زوجی،طلاق عاطفی و رسمی یک شبه اتفاق نمی افتد، بلکه به مرور زمان و با بی توجه بودن طرفین، رابطه رخ می دهد.
♨️بهتر است زوجین با آگاهی از سه مورد زیر از رابطه خود محافظت کنند :
✴️شناختن عوامل آسیب رسان به رابطه
✴️شناختن عوامل محافظت کننده از رابطه
✴️آگاهی از مهارت های زوجی
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فصل امتحانات و دانشجوها بسیار التماس دعا دارند
😂😂😂
امروز هم کنکور بود برای کنکوریهای عزیز هم دعا کنید موفق بشن
@mojaradan
19.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا این مطلب خوب فهمیده نشود هدف از ازدواج فهمیده نخواهد شد
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کم_مصرف_کن_چقدر_بگیم
دمای آسایش ۱۸الی۲۱ درجه سانتیگراد هست
@mojaradan
ببین..!
تو مجازی📱نه برای نامحرم کامنت📩 بزار،نه فالو کن ،نه ریپلای بزن
میدونم اینکارا به تنهایی گناه نیس ولی مقدمه ی خیلی از گناهاس رفیق...
اگهمیخوایگناهنکنی باید اولجلویمقدمشو بگیریدیگه😊
پس نه کامنت بزار نه لایک کن👍 نه فالو کن👊
شیطون مدام منتظره تو یکی ازینا رو انجام بدی تا فرصت گناه رو فراهم کنه...اون یه موجودهخیلی فعال و فرصت طلبه😒
جون من زرنگ باش و بهش فرصت نده
باشهه؟؟!
باور کن کم نبودن کسایی با همین رفتارا به گناه کشیده شدن😐از رفتاری که یه درصد تورو به گناه میکشونه باید دوری کنی✖️
زرنگ باش و الکی الکی خودتو گرفتار نکن...
ایول!👊
#نه_به_روابط_حرام🔥
@mojaradan
13.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ویدئو - مغز، چطور گول مون میزنه؟
🔥یکی از دلایل اهمال کاری، مفهومیه تحت عنوان «فوکالیزم»
💥مغز با این روش کاری میکنه که تو پیش بینی های غلط کنی و تصمیمات غلط بگیری
🔥این ویدئو میتونه درک بهتری از عملکرد مغز برای اهمال کاری به تو بده.
💥تو دوره «کالبدشکافی اهمال کاری» به طور مفصل در مورد همه دلایل اهمال کاری برات گفتم
@mojaradan
6.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
••|☀️🤓|••
بدونِ وجود بــاران
هیچ چیز رشـد نمیکند !
گاهی لازم اســت
که طوفانهای زندگیمان را
در آغوش بگیریم ...
خداهست رفیق مــن نگران نباش... 😊
میدونستید...؟
※ 5 گام هست رسیدن به اهدافـمون...
دکتر محمود معظمی میگه...
5 گام برای رسیدن به اهدافت:
پیـگیری
پیـگیری
پیـگیری
پیـگیری
پیـگیری
اگه نـشد؟!
دوباره پیــگیری کن..!👌🏽
@mojaradan
🔹اینجا پر از «شن آرایی» های جذابه
اگه میخوای بقیه ی طرح ها رو ببینی، بزن روی لینک زیر
👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2293367059C3dd2ff9223
👆👆👆👆
🛑 توی هر مناسبتی منتظر آثار جدید و جذاب مجموعه شن آرا باش
مجردان انقلابی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نام رمان: #راهنمای_سعادت پارت9 با تعجب جواب دادم. - سلام از صداش میشد فهمید فاطمه هست با خو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نام رمان:
#راهنمای_سعادت
پارت10
- ممنون که هستی و کمکم میکنی
خندید و با شیطنت گفت:
- هنوز که کاری نکردم پس زودتر بگو کی وقت داری تا پشیمون نشدم.
مثل خودش خندیدم و گفتم:
- فردا بعداز مدرسه خوبه؟
- ساعت چند تعطیل میشی؟
- فردا قراره فقط برم امتحان بدم و بیام ساعت شش عصر تموم میشم.
- پس با محمد میایم دنبالت!
- باشه پس منتظرتم، خیلی ممنونم
- حتما گلم، خب دیگه کاری نداری؟
- نه عزیزم سلام برسون خداحافظ
- چشم حتما، سلامت باشی خدانگهدارت
از فاطمه خداحافظی کردم و رفتم سراغ سیبزمینی هایی که نزدیک بود بسوزه
زیر گاز رو خاموش کردم و امشب هم سعی کردم با همین مقدار سیبزمینی سر کنم.
برای فردا خیلی ذوق داشتم آخه خیلی وقت بود خرید نرفته بودم آخه منو چه به خرید پولم کجا بود؟!
حالا بازم خوبه فاطمه رو دارم وگرنه معلوم نبود فردا بعداز مدرسه کار گیر بیارم یا نه، آخه دم عیدی کار گیر نمیاد!
خلاصه با کلی شوق و ذوق واسه فردا چشام رو روی هم گذاشتم و به عالم خواب رفتم.
(صبح روز بعد)
با برخورد نور آفتاب به چشام آروم لای چشمام رو باز کردم و ساعت رو نگاه کردم!
ساعت هشت بود.
تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خونه بکشم و برم دوش بگیرم.
بعداز کلی تمیزکاری رفتم حمام، موهام رو باز کردم و کمی سرم رو ماساژ دادم چون موهام رو بالا بسته بودم الان سرم درد گرفته بود ازبس موهام بلنده منم مجبورم همیشه بالا ببندمشون، رفتم زیر دوش و سرحال از حمام بیرون اومدم و بازهم رفتم سراغ درس خوندن و دورهی مطالب خوانده شده.
انقدر خوب خوندم که مطمئن بودم بیست میگیرم.
نگاهی به ساعت انداختم ساعت سه بود و دو ساعت تا شروع امتحانمون نمونده بود.
گشنم بود اما چیزی نداشتیم که بخورم بخاطر همین سعی میکردم گرسنگیم رو به روی خودم نیارم!
فرم مدرسهام رو تنم کردم و لباسی که فاطمه بهم داده بود رو توی کیفم گذاشتم تا وقتی دیدمش بهش برگردونم.
همه چیز رو آماده کرده بود و خیلی خسته بودم و تا به خودم بیام خوابم برده بود.
نمیدونم بعداز چند ساعت چشام رو باز کردم که دیدم ای وای نیم ساعت بیشتر وقت ندارم که خودم رو به مدرسه برسونم پس با عجله کیفم رو برداشتم و به سمت مدرسه دویدم.
همیشه همین کارم بود آخه کرایه تاکسی گرون بود، نفس زنان به مدرسه رسیدم و دویدم داخل تا به امتحان برسم.
حیاط مدرسه خالی بود که نشون میداد همه سر کلاسن سریع خودم رو به کلاس رسوندم و در زدم و با اجازه معلم وارد شدم.
همه سرشون رو برگه هاشون بود که فهمیدم امتحان شروع شده!
خانم معلم گفت:
- چرا دیر کردی؟ ده دقیقه از امتحان گذشته بدو بیا برگه امتحانیت رو بگیر و شروع کن تا عقب نیافتادی!
رفتم جلو و برگه رو ازش گرفتم و گفتم:
- دیگه تکرار نمیشه، چشم ممنونم
سری تکون داد منم رفتم نشستم و به سوالات نگاهی انداختم خیلی آسون بود.
سریع همه رو حل کردم شاید بیست دقیقه شایدم کمتر اما بیشتر طول نکشید برگه رو تحویل دادم و از جلوی چشمای متعجب معلم بیرون رفتم!
خب تعجبم داشت آخه ده دقیقه دیر تر رسیدم اما زودتر از همه اومدم بیرون و از همه مهمتر مطمئنم بیست میگیرم.
چنان با افتخار توی حیاط مدرسه قدم میزدم که هرکی نگاهم میکرد میگفت انگاری مدال طلای المپیک گرفته.
توی دلم به خودم و حرکات بچهگانم خندیدم.
داشتم راهم رو میرفتم که دستی از پشت چشام رو گرفت!
با تعجب برگشتم و فاطمه رو دیدم با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:
- چقدر زود اومدی!؟
با حالت خاصی گفت:
- اخه خیلی دلم برات تنگ شده بود واسه همین زودتر اومدم.
گفتم:
- الهی بگردم بچم دلش تنگ شده
فاطمه زد زیر خنده و گفت:
- کی به کی میگه بچه؟! تو خودت بچهای کوچولو!
نویسنده: فاطمه سادات
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نام رمان: ر
#اهنمای_سعادت
#پارت11
فاطمه خندید و گفت:
- کی به کی میگه بچه تو خودت بچه ای کوچولو!
- بنظرم بحث کردن با تو فایده نداره، بچه هم خودتی
فاطمه بازم خندید و گفت:
- قهر نکن خانوم کوچولو باشه، بیا بریم تا دیر نشده
- باشه بریم
باهم به سمت ماشین آقا محمد رفتیم فاطمه جلو نشست منم سلامی کردم و عقب نشستم اونم به سر تکون دادن اکتفا کرد و حرکت کرد!
واقعا دلیل این حجم از خشک بودنش رو نمیفهمم؟!
با صدای فاطمه افکار مزاحم رو کنار گذاشتم:
- نیلا امتحان رو چکار کردی؟ خوب بود؟
با ذوق مثل دختر بچه های کلاس اولی گفتم:
- وای اره عالی بود مطمئنم بیست میگیرم دیروز خیلی خوب درس خوندنم اما با اینکه دیر هم رسیدم و ده دقیقه از امتحان گذشته بود زودتر از همه امتحان رو تموم کردم و بیرون اومدم.
فاطمه به ذوق بچگانهام خندید و گفت:
- من میگم بچه ای بعد تو قهر میکنی!
سنگین باش دخترم
- چشم مادرم
چشم رو جوری کشیدم که فاطمه خندش گرفت حتی محمد هم دیدیم که گوشه لبش کش اومده بود اما سعی میکرد خودش رو کنترل کنه!
فاطمه خندش رو کنترل کرد و گفت:
- محمد همینجا نگهدار.
محمد نگه داشت و ما پیاده شدیم.
نگاهی به پاساژ رو به روم انداختم چقدر باکلاس و شیک بود!
اگه به خودم بود مطمئنم حتی تا بیست سالگیم هم همچین جایی نمیومدم یا شایدم از کنارش هم رد نمیشدم.
به افکارم لبخندی زدم و از عالم هپروت بیرون اومدم..!
فاطمه با محمد خداحافظی کرد و گفت:
- اگه تا دوساعت دیگه نتونستی بیای دنبالمون تاکسی میگیریم میایم.
محمد با جدیت گفت:
- نه خودم میام دنبالتون وقتی کارتون تموم شد بیاید همینجا باهام تماس بگیر خودم رو میرسونم.
فاطمه گفت:
- اما تو الان میخوای بری پایگاه معلوم نیست کی برگردی!
محمد بازم مثل قبل با جدیت کامل گفت:
- فاطمه جان گفتم میام یعنی میام دیگه!
فاطمه هم دیگه اصراری نکرد و گفت:
- چشم آقا
محمد خندید و رفت!
تعجب کرده بودم آخه مگه اونم میخندید؟
چه چال گونه ای هم داشت!
حالا چی میشد همیشه میخندید و ما هرروز خندش رو میدیدیم؟!
با تکون دادن دستی جلوی چشمم به خودم اومدم و سری تکون دادم.
فاطمه گفت:
- کجایی دختر یک ساعته دارم صدات میزنما
گفتم:
- ببخشید
فاطمه چیزی نگفت و دستم رو گرفت و باهم از خیابون رو به روی پاساژ رد شدیم.
با دیدن چیزی که رو به روم بود چشام برقی زد!
فاطمه با دیدنم خندش گرفته بود و گفت:
- پله برقی دوست داری؟!
خندیدم و سری تکون دادم که دستم رو گرفت و به سمت پله برقی رفتیم.
ادامه دارد..♥️
نویسنده: فاطمه سادات
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸