5.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[📽✨]
#فایل_صوتی
پاسخ دڪتر انوشہ به دخترے ڪه خیلیا روش #کراش داشتن👀😂
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
#حرف_حساب
❌این که ما ازدواج را صحنهی تفاخر قرار بدهیم، غلط اندر غلط است
💍رهبر انقلاب: بعضیها #ازدواج را که یک امر عاطفی و انسانی و وجدانی است، به صحنهی #تفاخر تبدیل میکنند. مثلاً میگویند که #جهیزیه ی ما اینچیزها را داشت؛ آیا جهیزیهی دختر شما هم اینها را دارد؟! تفاخر و تنافس! اینکه ما اینجا را صحنهی تفاخر قرار بدهیم، غلط اندرغلط است. هم محیط ازدواج را آلودهی به مادّیات میکند، هم این صحنهی پاک و لطیف وجدانی را صحنهی تفاخرها و تنافسها و زیادهرویها میکند، بعد هم این دختر و پسر از اول عادت میکنند که بایستی زندگی آنان بر #تجمل و #تشریفات بگذرد؛ چرا؟ بگذارید از اول به یک زندگی متوسط عادت کنند. ۷۰/۰۴/۲۰
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#ارسالی_از_کابران
📌آریاییهای وطنی!!
▫️کاری که بعضی آریایی ها!!! تو #حافظیه موقع #قرآن خواندن کردن مثل اینه که بری #مسجد بعد موقع #نماز کف بزنی!!!
دیوونه ها حافظ خودش #حافظ قرآن بوده...
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دعای روز ششم ماه مبارک رمضان 🌙
🍃💐 بسم الله الرحمن الرحیم 💐🍃
🤲 اللهمّ لا تَخْذِلْنی فیهِ لِتَعَرّضِ مَعْصِیتِکَ ولا تَضْرِبْنی بِسیاطِ نَقْمَتِکَ وزَحْزحْنی فیهِ من موجِباتِ سَخَطِکَ بِمَنّکَ وأیادیکَ یا مُنْتهى رَغْبـةَ الرّاغبینَ 🤲
🤲 خدایا در این روز مرا به نفس سرکشم, وامگذار تا پی طغیان و نارضایتی تو روم و مرا با تازیانه خشم و غضبت ادب مکن، مرا از موجبات ناخرسندیت, بر کنار بدار، به حق مهربانی و نعمت نوازیت، ای نهایت آرزوی مشتاقان 🤲
التماس دعا 🤲
🌺🌹🌺
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
tahdir 06.mp3
4.04M
••|📿🤗|••
جــزء ششم✨🌱
⛄️🐾•••|↫ #جزء_ششم
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´خرداد
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
••『🧡🌾』••
اسم های خـدا رو فارسی خوندن
چه قدر قشنگـه... 😍
🧡•••|↫ #قشنگيجآت
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
#ارسالی_از_کابران
طاعاتتون وعباداتتون قبول درگاه حق ان شاءالله
ممنون از کانال خوب و مفید شما
نزدیک مراسم عقد محضری هست
ولی مادربزرگ همسرم بستری شده از دیشب بیمارستان از شما واعضای التماس دعا فراوان دارم لطفاً براشون امن یجیب وحمد شفابخونید ممنون از شما
#ادمین_نوشت
ان شاءالله مبارکتان باشه و خوشبخت دو عالم باشید بزرگواران و دوستان دعا کنید مادر بزرگ همسر ایشون هر چه زودتر سلامتیشون به دست بیارن جاش این بزرگوار سر خطبه عقد خواندن همه مجردان کانال دعا می کنند که ازدواج کنند و خوشبخت بشن و ازدواج بدون پشیمانی داشته باشن
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
مجردان انقلابی
#آنجایی_که_گریستم 🍂 🍁 قسمت بیست و هفتم به قلم حاء_رستگار محبوبه اما در میان جنگل خشکش زده بود. دس
#آنجایی_که_گریستم
🍂 🍁 قسمت بیست و هشتم
به قلم حاء_رستگار
مجید عرق کرده بود. تمام وجودش شده بود گوش و به صحبت های محبوبه گوش میکرد.
نمیدانست باید چه بگوید. رعشه به تنش افتاده بود. این اولین مواجه اش با احساسات محبوبه بود. همه چیز خيلي سریع رخ داد. آنقدر سریع که نمیدانست حالا باید به چشم های منتظر این زن چه بگوید. اصلا نمیتوانست حرفی بزند. بارها خودش را لعن کرد که زبانش الکن است و شکایت کرد از گنگی زبانش. حالا که دلش را سپرده بود به دست کسی، حالا که محبت از میان دست هایش چکه میکرد، حالا که وقت صحبت کردن بود، تقدیر نامیزان مانع سخن گفتنش میشد.
برای همین سرش را پایین انداخت و آرام دستان محبوبه را گرفت. دستان سبزه زن در دست های بزرگ مجید عجیب کوچک جلوه میکرد. دیگر برایش هیچ چیزی مهم نبود. او سهم خودش از زندگی را یافته بود.
دستان محبوبه را بالا آورد و آرام لبخند زد. محبوبه شروع به گریه کرد و اشک هایش را حواله نگاه مجید داد.
مجید بدون هیچ حرفی دستش را کشید و سمت پنجره برد.
او را لبه ی طاقچه نشاند و پنجره را گشود.
عطر سبزه و بهار نارنج به مشام شان حمله ور شد.
آسمان از ستاره دم کرده بود. مجید در سکوت خیره شد به ستاره ی بزرگی که در آسمان وسیع عجیب جلوه میکرد.
بعد انگشت اشاره اش را به سمت آن گرفت و محبوبه را متوجه آن ساخت.
محبوبه با چشمان اشکی ستاره را دنبال کرد و لبخند زد.
مجید دست چپش را مشت کرد و کوبید روی قلبش. بعد با لبخند آن را مقابل محبوبه باز کرد و به صورت نمایشی محتوای آن را به سمت او پوف کرد.
محبوبه میان گریه به خنده افتاد و عین همان کار را انجام داد.
محبوبه با خودش اندیشید درست آنجایی که گریسته، عشقی نو متولد شده بود.
#آنجایی_که_گریستم
🍂 🍁 قسمت بیست و نهم
به قلم حاء_رستگار
دو روزی میشد که مجید با ملاهادی رفته بود به گلستان تا زمین های پسر عموی ملاهادی را زنده کنند.
محبوبه دست و پا شکسته از ملاهادیو فهمیده بود پول خوبی نصیبشان میشود. اما محبوبه تنها حضور مجید را میخواست، نه چیز دیگری.
در این مدت کوتاه با مجید نوشتن را تمرین کرده بود. مجید استعداد خوبی از خودش نشان داده بود و توانسته بود کلمه محب را بنویسد.
محبوبه فهمید مجید دوست دارد او را محب صدا بزند. همین محب نوشتن هم شده بود رمز بینشان.
هنوز تازه همه چیز به آرامش رسیده بود که ملاهادی مثل کاسه نشسته پریده بود وسط و مجید را از او دور کرده بود.
این دو روز را نمیدانست چطور سپری کرده بود. و حالا غم اینکه چرا روز ها کش می آیند وجودش را به آتش کشیده بود.
تصمیم گرفت برود در جنگل تا کمی قدم بزند.
سبد حصیری اش را برداشت تا در جنگل کمی سبزی کوهی جمع کند.
بوي مطبوع سبزه ها وجودش را پر کرده بود.
سبد حصیری اش که پر شد عزم برگشت کرد. قصد داشت با آمدن مجید آش درست کند. میدانست مجید آش دوست دارد.
به چند متری خانه که رسید از تعجب و ترس میخکوب شد.
نگاهش دوخته شده بود به در کلبه شان و نمیتوانست تکان بخورد.
آن چیزی که میدید برایش باور کردنی نبود.
باباحاجی و برادرانش در کلبه منتظرش بودند.
یک آن سرش گیج رفت. باور نمیکرد که آنها را دوباره میبیند.
بعد از آن بلاهایی که سرش آورده بودند، حالا چگونه پیداش کرده بودند؟
میدانست خطر و دردسر در چند قدمی اش لانه کرده.
برای همین قدم کج کرد که بزند به دل جنگل که یک لحظه حاجی بابا متوجه اش شد و دو برادرش، یحیی و یاسر را صدا زد و دنبالش افتادند.
محبوبه از ترس شروع به دویدن میکرد
قلبش چون گنجشک یتیمی که از ترس چنگال عقاب شروع به پریدن کرده، به طپش افتاده بود.
قدم هایش را بلند برمیداشت و بی توجه به فریاد برادرانش تنها میدوید.
اشک از گونه هایش سرازیر شده بود و با تمام وجود آرزو میکرد کاش مجید آنجا بود.
4_6021408745853029079.mp3
11.09M
••|🎓💬|••
#اسرار_روزه
🔅مهمانیِ عجیبی است، با قوانینی دقیقاً برعکسِ همهی مهمانیهای عالم!
٭ حتماً عزیزترین مهمانانش هم، عجیبترین مهمانان این مهمانیاَند!
یعنی چگونهاَند؟
#استاد_شجاعی 🎤
🎤•••|↫ #سـخنرآنی
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´