eitaa logo
مجردان انقلابی
13.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 فقط جهت تبلیغات پیام دهید 👇 @mahfel_adm متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
👫 🦋 زن یا مرد عاقل، ناملايمات كوچك را ناديده ميگيرد.👌 🦋اگر قرار باشد كه سر هر مساله كوچك و پيش پا افتاده اي جار و جنجال به پا كنيد، واقعا بعد از يك مدت از نظر روحي مريض خواهيد شد. 🦋 بعضي از زنها و مردها  آنقدر انرژي روحي و عصبي به خرج ميدهند و درگیر مسائل پیش پا افتاده هستند که اگر همان وقت را صرف مسائل عاشقانه با همسر خود کنند قطعا زندگی شاد و معنادار و پایدارتری خواهند داشت. .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عشق زمانی هست که کنار کسی میشینی و هیچ کاری انجام نمیدی با این حال عمیقا احساس خوشبختی ميکنی. سپاس از همراهی شما خوبان🤍🌿🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴مراقب نقاط ضعف همسرتان باشید! 🔗هر انسانی حساسیت‌هایی دارد. درست باشد این حساسیت یا نادرست، دلیل داشته باشد یا نه، مثلا یکی از دماغش خوشش نمی‌آید، یکی حرف زدن در مورد شغلش را دوست ندارد، یکی از تحصیلات پایینش شرمنده است، یکی روی وزنش حساس است و ... ‼️وظیفه ماست که مواظب حساسیت‌های همسرمان باشیم، و نه تنها بحث در مورد آنها را پیش نکشیم که حتی اگر در مهمانی‌ها و بین دوستان و آشنایان حرفی در این مورد زده می‌شود، جریان بحث را عوض کنیم. . . 🔥سر این حساسیت‌ها هیچ شوخی با هم نداریم. حق نداریم به بهانه «دارم شوخی می‌کنم!» دست بگذاریم روی حساسیت‌های همسرمان. . . ⚠️این کار می تواند به سردی رابطه و دلخوری و کینه تبدیل شود و مراقبت از این حساسیتها می تواند عشق را بین همسران پایدار کند. ‼️این مسئله نه تنها در خصوص همسران که در خصوص فرزندان و دوستان نیز صادق است. .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔔 🔸بعضی از دخترا چیزهایی که پدرشون با سال ها زحمت به دست آورده رو یه شبه از پسری که اومده خواستگاری انتظار دارن داشته باشه❗ 😐 👈🏻یه علت بالا رفتن سن ازدواج همین توقعات نابجاست👉🏻 .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو راهی و 😂😂😂 ‌‌   .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
13.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 قانون پیدا کردن همسر خوب ✨ بیان نکته قرآنی حاج آقا درباره انتخاب همسر .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مجردان انقلابی
💗رمان سجاده صبر💗قسمت پنجاه شش با وجود تمام اتفاقاتی که افتاده بود اما هنوز هم شک و دو دلی بدی توی و
💗رمان سجاده صبر💗قسمت پنجاه هفت چاره ای نبود، پوشه رو گرفت و مشغول مطالعه شد که آقای خانی جلوی در ظاهر شد و چند تقه به در زد. سها و آقای اصغری هر دو به سمتش برگشتند و سلام کردند. محسن هم جواب سلامشون رو داد و وارد شد و رو به سها گفت: -بفرمایید بشینید، امروز برگه مرخصی خانم شاه حسینی رو دیدم، اتفاقی افتاده؟ +بله، صبح شما تشریف نداشتید، من درخواست رو تنظیم کردم و دادم مش رجب بذاره روی میزتون. ایشون تصادف کردند. محسن ابرویی بالا انداخت و گفت: - تصادف؟ با چی؟ کِی؟ +دیروز تصادف کردند، از جاده منحرف شدن و به گارد ریل ها خوردند، بیل بورد تبلیغاتی ای هم که اونجا بود افتاد روی ماشینشون. -چه وحشتناک؟ خودشون که چیزیشون نشد؟ +نه خدا رو شکر، فقط پاشون شکست و یک کم هم ضرب دیدگی داشتند، در واقع میشه گفت معجزه براشون رخ داد. محسن سری به تایید تکون داد و گفت: - خدا رو شکر که چیزیشون نشد، حیف شدکه توی این نمایشگاه نمی تونن حضور داشته باشن. سلام من رو بهشون برسونید و بگید اگر نمونه کاری دارند که میخوان توی نمایشگاه قرار بگیره، بفرستند. +باشه، چشم. محسن لبخندی زد و خواست بره بیرون که سها گفت: +ببخشید آقای خانی، میشه من هم یک هفته نیام؟ محسن که تعجب کرده بود، گفت: - نیاید؟ شمام توی اون تصادف بودید؟ سها که حرسش گرفته بود گفت: +نخیر من مشکلی دارم. -متاسفانه حضور شما ضروریه. سها که از جمله قاطعانه محسن سر خورده شده بود گفت: +باشه. محسن ریز بینانه نگاهی به سها انداخت و گفت: - نکنه با نبود زن داداشتون احساس غریبی میکنید اینجا؟ +نخیر، با بودن کسان دیگه ای احساس غریبی میکنیم محسن خنیدید وگفت: -منظورتون کیه؟ +هیچی آقای خانی، نادیده بگیرید. بعد هم نشست سر جاش و بدون توجه به محسن شروع کرد به ورق زدن پوشه. آقای اصغری و محسن نگاهی به هم انداختند و شونه ای بالا انداختند. کارهای نمایشگاه خیلی زیاد نبود، تقریبا همه چی آماده بود چون سابقه برگزاری نمایشگاه رو داشتند و برای همین هم وسایل و هم جا و مکانش آماده بود، دعوت نامه ها هم از یک ماه قبل فرستاده شده بود و فقط میموند چیندن که شیدا چند نفر رو برای این کار مامور کرده بود، سها که تا به اون لحظه تمام تلاشش رو کرده بود تا شیدا نبینتش، دیگه چاره ای نداشت جز این که بره و خودش رو به شیدا معرفی کنه، با خودش گفت: -اه، این خانی هم عجب آدم گیریه ها، خوب نمی خوام ببینمش اونو ... .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
💗رمان سجاده صبر💗 قسمت پنجاه هشت اما مجبور بود، برای همین خودش رو مرتب کرد و به سمت محل نمایشگاه رفت. شیدا که از دور سها رو میدید با دیدن این قیافه آشنا به فکر فرو رفت، خیلی زود یادش اومد که سها رو کجا دیده، اما متعجب به سمتش رفت و با لبخندی گفت: -سلام سها جان +سلام عزیزم، خوبی؟ -ممنون، تو کجا اینجا کجا سها که کلافه بود پوفی کرد و گفت: +متاسفانه مدتیه که توی این کارگاه کار میکنم؟ شیدا ابروی تکون داد و گفت: - خوبه. خیلی از دیدنت خوشحالم سها جوابی نداد و به اطراف نگاه کرد که دوباره شیدا گفت: -فاطمه جون چطوره؟ آقا سهیل؟ علی و ریحانه؟ سها بی حوصله گفت: + خدا رو شکر کل فامیل حالشون خوبه عزیزم، با اجازتون من دیگه برم به کارم برسم. شیدا که رفتار سرد سها رو دیده بود توی دلش گفت: -عین داداشش آدم لج باز و کله شقیه. با دیدن سها یاد پروژه و سهیل افتاد، بالاخره سهیل پروژه رو قبول کرده بود و داشت زمینه های کار رو فراهم میکرد، شیدا هم از این که نقشش گرفته بود خوشحال بود، دیگه سهیل مجبور بود به خاطر پروژه هم که شده دائم با شیدا در تماس باشه و بهش گزارش بده، از طرفی تو چنگش بود و دیگه نمی تونست وسط پروژه از اون همه موقعیتی که به دست می آورد چشم بپوشه. شیدا حتی دقیقا زمان مناسب برای به چنگ آوردن سهیل رو هم میدونست و فقط منتظر بود... *** نمایشگاه به خوبی و خوشی برگزار شد و جمع شد، همه چیز مرتب بود، بعد از اتمام نمایشگاه شیدا دیگه توی کارگاه نیومد، فاطمه هم که مرخصیش تموم شده بود، برگشت سر کارش، سها هم قضیه شیدا و ارتباطش با کارگاه رو برای فاطمه توضیح داد، که باعث شد فاطمه آروم بشه و حداقل مطمئن بشه سهیل این وسط کاری نکرده. اما کارهای پروژه سهیل به قدری سنگین بود که سرش شلوغ بود، شبها دیر می اومد خونه و صبح زود هم میرفت سر کار، پروژه سنگینی بود، فاطمه هم که در جریان پروژش بود اینو در ک میکرد، برای همین سعی میکرد همه چیز برای شوهرش محیا باشه و دغدغه فکری ای نداشته باشه، تا اینکه بعد از یک ماه که قرار بود سهیل بیاد دنبالش تا برن گچ پاشو باز کنند، سهیل بدقولی کرد. قرار بود ساعت 5 بیاد، اما ساعت از 6 هم گذشته بود، فاطمه تلفن رو برداشت و به موبایلش زنگ زد. سهیل گوشی رو برداشت و گفت: - سلام +سلام ، سهیل میدونی ساعت چنده؟ -نه، چنده؟ +6 و ربع، قرار نبود 5 اینجا باشی که بریم گچ پامو باز کنیم -آخ، یادم رفت. الان میام در همین لحظه فاطمه صدای زنی رو شنید که از اون ور خط داد زد، نه الان نرو، کار داریم. سهیل فورا گفت: -لباس بپوش میام الان فاطمه نمی تونست حرف بزنه و حتی وقتی سهیل بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد، همچنان بدون حرکت ایستاده بود. بالاخره خودش رو جمع و جور کرد و لباس پوشید و منتظر روی مبل نشست تا بعد از یک ساعت سهیل زنگ در خونه رو زد و از توی آیفون گفت: - بیا پایین.