🌸🌸🌸🌸🌸
🍁جدال عشق و نَفس🍁
پارت 58
منتظر نشسته بودم رو صندلی و نمیدونستم تکلیفم چیه.
یه افسر پلیس اومد روبه روی من وایساد.
--شما چه نسبتی با این آقا دارین؟
استرس سرتاسر وجودمو گرفت،ولی یه حسی بهم میگفت راستشو بگم.
-- نسبتی ندارم.
--میتونید چند لحظه همراه ما بیاید؟
یه افسر خانم واسم ویلچر آورد و منو بردن تو یه اتاق.
یه مرد مسن اونجا بود و با دیدن من لبخند زد
--سلام دخترم.
--سلام.
افسرخانم یه گوشه وایساد و همون مرد مسن گفت
--قدم نو رسیده مبارک.
--ممنون.
--راستش میخوام چندتا سوال ازت بپرسم و انتظار دارم راستشو بگی.
--چشم.
همون موقع آمین از خواب بیدار شد و شروع کرد گریه کردن.
افسر خانم اومد سمتم بغلش کرد و خواست از اتاق بره بیرون
مضطرب گفتم
--ببخشید...
مرد مسن حرفمو قطع کرد
--نگران نباش دخترم میبردتش اتاق نوزادا.
خیالم راحت شد.
--شما همسر آقای میثم سبحانی هستید؟
--بله.
--خیالتون راحت من از تمامی قضایایی که اتفاق افتاده خبر دارم.
با یادآوری اون روزا بغضم شکست و گریم گرفت.
--ببخشید ولی من اصلاً نمیخواستم مشکلی بوجود بیاد.
--بله من شمارو درک میکنم و میدونم که در طی این چند ماه چقدر به نفع نیروهای سوری کار کردید.
میتونم بپرسم شما از کی با آقای مهراب راد آشنا شدید؟
همین که خواستم جواب بدم ضربه ای به در خورد و یه نفر اومد تو.
یه فلش گذاشت رو میز.
--اینو از بین وسایل شخصی سرگرد راد پیدا کردیم.
با شنیدن اسم سرگرد کنجکاو گفتم
--مهراب چیزه یعنی آقا مهراب پلیسه؟
مرد مسن خندید
--بله ایشون یکی از بهترین افسران نیروانتظامیه کشوره.
فلشو برداشت زد به لپ تاپ و چند ثانیه بعد صدای مهراب پخش شد.
--نمیدونم شمایی که این فیلمو میبینی از نیروهای خودی هستی یا غیر خودی.
نمیدونم وقتی داری این فیلمو میبینی من هستم یا رفتم پیش رفقام ولی ازت میخوام از همسر و فرزند بهترین دوست و رفیقم مراقبت کنی و نزاری تو زندگیشون سختی بکشن.
این اولین و آخرین خواسته ایه که به عنوان وصیت دارم.
با شنیدن این جمله بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن.
خودمو مقصر تیر خوردن مهراب میدونستم چون رفته بود واسه آمین من قطره بگیره که این بلا سرش اومد.
مرد مسنی که حالا فهمیدم اسمش سرهنگ امیریه با اطمینان گفت
--نگران نباش دخترم.
با اینکه میدونم واستون سخته تو این شرایط با یه بچه ولی چاره ای نیست.
ازتون خواهش میکنم آروم باشید.
افسر خانم اومد منو برد تو یه اتاق و کمکم کرد حموم کنم و لباسمو عوض کردم.
دراز کشیدم رو تخت و همون افسر خانم رفت بچمو آورد تو اتاق.
با دیدن آمین بغلش کردم و کلی قربون صدقش رفتم.
نمیدونم چقدر گذشت که بهم خبردادن مهراب به هوش اومده.
سرگرد رفیعی(همون افسر خانم) اومد تو اتاق و گفت مهراب میخواد منو ببینه.
وای خدایا حالا چجوری تو چشماش نگاه کنم؟
جبا اینهمه بلا که به خاطر ما سرش اومده!
ناچار بچمو خوابوندم رو تخت و سرگرد رفیعی منو برد پیش مهراب و از اتاق رفت بیرون.
با دیدنش شروع کردم گریه کردن و با صدای گریم برگشت سمتم
لبخند زد و با صدای بی جونی گفت
--تو که هنوز داری می گریی!
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم
--حالت خوبه؟
--سرتو بگیر بالا ببینم.
-- همش تقصیر من بود که این بلا سرت اومد.
حس کردم عصبانی شد
--نخیرم اتفاق بود میخواست بیفته الانم سرتو بگیر بالا.
مکث کرد و ادامه داد
--دلم واست تنگ شده...
با این حرفش ضربان قلبم بالا رفت و حس کردم مغزم داغ کرده.
آروم سرمو گرفتم بالا و به یقه ی لباسش خیره شدم.
خندید
--ما چیکار کنیم که چشمای شما از یقه یه دوسانت بالاتر بیاد؟
خجالت کشیدم و مطمئن بودم گونه هام گل انداخته.
مهراب شروع کرد خندیدن
--خیلییی خب حالا آب نشی؟
راستی آمین کجاس؟
--اجازه ندادن بیارمش اینجا.
--اوخییی نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده.
خوب شد یادم اومد کادوی تولدتو ندادم بهت.
--منظورت همون کادوئیه که موند تو بیمارستان؟
خندید
--نبابا اون که کادوی آمین بود.
از تو کشو کنار تختش یه جعبه درآورد و درشور باز کرد گرفت سمتم
--بفرمایید.
با دیدن انگشتر عقیق زنونه و ظریف نقره ای ناخودآگاه لبخند زدم
خندید
--امیدوارم اندازه باشه.
انگشترو برداشتم و دستم کردم.
دقیق اندازه بود.
--خیلی ممنون.
--خواهش میکنم.
همون موقع سرگرد رفیعی اومد و منو از اتاق برد بیرون.
با دیدن آمین که از خواب بیدار شده بود و داشت دست و پا میزد شروع کردم باهاش حرف زدن.......
دوروز بعد مهراب از بیمارستان مرخص شد. همونجا پا مصنوعی گرفتم تا راحت تر بتونم راه برم.
خیلی واسم سخت بود ولی چاره ای نداشتم.
با صدای مهراب از فکر و خیال دراومدم و برگشتم سمتش
--چیه تو فکری؟
--هیچی.
به پنجره ی هواپیما اشاره کرد
--نگاه کن این ساختمونای بلند ،ماشینای گرون قیمت و خیلی چیزای دیگه که واسه ما خیلی با ارزشه اصلاً پیدا نیستن.
--منظورت چیه؟
تلخند زد.....
حلما
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگرمشکل ازدواج داردیاخواستگار ندارد روزانه آيات32الي40سوره نور
#آيه #قران #دعا #ازدواج #قران_درمان #ازدواج_آسان
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این منم که دارم ترکتون میکنم 🥺
چون حمایتم نکردید 😂😂😂
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚪️در روز زیارتی
🤍سلطان عشق آقا امام رضا علیه السلام
⚪️آرزو میکنم همیشه ایام
🤍سرشار از بارش بی وقفه ی
⚪️رحمت الهی باشد
🤍تقدیم به شما
⚪️حاجت روا باشید
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
8.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گرفتارم
خبر داری از تموم اسرارم
طبیبم میشی حالا که بیمارم
مگه من کی جز ام البنین دارم
دوست دارم...❤️
🎤 کربلایی #حسین_ستوده
#شبتون_فاطمی
#پایان_فعالیت
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
10.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روز_خود_را_با_قران_شروع_کنیدد
#یک_فنجان_ارامش
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
°•~🖤
#قرار_عاشقی
#سلام_اربابم_حسین
بهچهمشغولڪنمدیدهودلراکهمدام
دلتورامےطلبد،دیدهتورامےجوید🌱💔'!
#صباحڪم_حسینے
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
ـ ـ ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#السلام_ایها_الغریب
#سلام_مولای_من
و اما میآید آنکه باید بیاید..
آمدنش نوری در دل تاریکی؛
و رویش امیدی در وجودِ ناامید است..🥺🫀'
[ #اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج..🌱']
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
📌اشتغال خانم
در فرهنگ جامعه ایرانی، کار بیرون از منزل و تامین مایحتاج زندگی به عهده مردان و کار در منزل و رسیدگی به امور فرزندان به عهده زنان است . با پیشرفت تحصیلات در بین دختران، در حال حاضر بسیاری از دختران در پست های مدیریتی و جایگاه های متفاوتی مشغول به کار هستند از این رو توافق بر سر این مسأله که این روند بعد از ازدواج هم ادامه داشته باشد باید صورت پذیرد. 💟
این توافق باید با شرایط زیر باشد:💞
✅اگر قرار بر ادامه کار خانم باشد توقع همسر از ایشان از لحاظ مشارکت در امور مخارج منزل چقدر است؟ (یعنی چه سهمی از درآمدشان را در منزل خرج می کنند.)
✅برای اینکه خانم بتواند در محیط بیرون کار کند همسر چگونه می تواند در امور خانه با ایشان همکاری کند؟
✅کار در بیرون از منزل تا کی قرار است ادامه پیدا کند؟
✅آیا بعد از تولد فرزند توقع بر این است که خانم استعفا دهد؟
✅آیا در صورت اشتغال خانم، آقا مسائل مالی مربوط به خانم ( مثل خرید اساس، هزینه های درمانی و ...) را می پذیرد؟
این ها نمونه ای از سوالاتی بود که قبل از شروع زندگی باید در مورد آن به توافق برسید تا بعد از ازدواج کمترین چالش بین شما و همسرتان وجود داشته باشد.
💯می توانید این شرایط را برای اطمینان بیشتر در شروط ضمن عقد ذکر کنید تا بعد از ازدواج دچار مشکل نشوید.
#قبل_از_ازدواج
#انچه_مجردان_باید_بدانند
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❇️ به دو نفر زیاد محبت کن،
تا هیچ وقت فقیر و درمونده نشی!
{وَ اْحرِصْ في الدنيا على الاِثنين}
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´