eitaa logo
مجردان انقلابی
13.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 فقط جهت تبلیغات پیام دهید 👇 @mahfel_adm متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃 مردی بزرگی خرید. مدتی نگذشت اش آتش گرفت و سوخت. رفت و خانه دیگری با و زحمت خرید. بعد از مدتی سیلی در شهر برخاست و تمام شهر به خانه او ریخت و خانه‌اش فرو ریخت. شیخ را ترس برداشت و سراغ شهر رفت و راز این همه بدبیاری و مصیبت را‌ سوال کرد. ابو سعید ابوالخیر گفت: می‌دانی که اگر این همه مصیبت را الهی بدانیم، از توان تو خارج است و در ثانی آزمایش مخصوص نیک اوست. 💠 شیخ گفت: تمام این به خاطر یک لحظه بدی است که از دلت گذشت و خوشحالی ثانیه‌ای که بر تو وارد شده است. شیخ گفت: 🔻 روزی خانه بودی، از دلت گذشت که، خدایا مادرم پیر شده است و عمر خود را کرده است، می‌مرد و من مال پدرم را زودتر تصاحب می‌کردم. 🔻 زمانی هم که از دنیا رفت، برای لحظه‌ای شاد شدی که می‌توانستی، پدری‌ات را بفروشی و خانه بزرگتری بخری. تمام این بلاها به خاطر این توست. مرد گریست و در سجده گذاشت و گفت: خدایا من فقط فکر شدن کردم، با من چنین کردی اگر عاق می‌شدم چه می‌کردی؟؟!! سر بر سجده گذاشت و کرد. 🆔 @mojaradan
💭 روزی سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به ای افتاد که گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد، سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او آب رسید. 💭 در همان لحظه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت، سلیمان مدتی در این مورد به فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود آن مورچه آز دهان او آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید. 💭 و داستان او را پرسید مورچه گفت : ای پیامبر خدا در این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و در درون آن زندگی می کند خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا شود و من روزی او را حمل می کنم خداوند این قورباغه را 'مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد این قورباغه مرا به سوراخی که در آن سنگ است می برد. 💭 و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم. 🔵 سلیمان به مورچه گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا از اول شنیده ای ؟ مورچه گفت آری او می گوید : «ای خدایی که و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی را نسبت به با ایمانت فراموش نکن» @mojaradan
🕯 گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد. جوان به امید رسیدن به معشوق، گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی پادشاه برمکان او افتاد، احوال وی راجویا شد و دانست که جوان، بنده ای با از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد. همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان خود را جمع کرد و به نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: تو در رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟ جوان گفت: « اگر آن دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ » @mojaradan