eitaa logo
مجردان انقلابی
13.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 فقط جهت تبلیغات پیام دهید 👇 @mahfel_adm متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿مردسالاری یا زن‌سالاری استاد علی صفایی حائری سوال کردید آیا مرد محوری و مرد سالاری باشد یا زن سالاری❓ حقیقت امر این است که نه این و نه آن. یعنی در یک زندگی و زندگی سالم، یعنی؛ زندگی که ″هدف″ دارد، «هدف است». وقتی که ما می خواهیم مسائلمان را بسنجیم باید این کار یا آن کار، کدام ما را به آن مقصود می رساند... اگر ″خدا″ مطرح است باید با او بشود... باید ما آن ″هدف″ را فراموش نکنیم و در رابطه با آن هدف ریزی کنیم، نه این حکومت کند و نه آن. اگر اینجا ″″ را ″حاکم″ گرفتیم، حکم او را در نظر بگیریم و برای او آماده باشیم. 📚 روابط متکامل زن و مرد، ص ۵۵ @mojaradan
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼 🌸🍃🌼🌸🍃🌼 🍃🌼 🌸 ✨ روزی قصد سفر کرد ،پس خواست پولش را به امانت داری بدهد. به نزد شهر رفت و به او گفت: به مسافرت می روم، می خواهم پولم را تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو# پس بگیرم. قاضی گفت: اشکالی ندارد پولت را در آن بگذار... پس مرد همین کار را کرد. وقتی از سفر ، نزد قاضی رفت و را از خواست. قاضی به او گفت: من تو را شناسم. مرد شد و به سوی شهر رفت و قضیه را برای او شرح داد... حاکم گفت: فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که# در حال صحبت هستیم تو وارد شو و امانتت را بگیر. در روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد، حاکم به او گفت: من در ماه به حج سفر خواهم کرد و می خواهم سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جزء ندیده ام. در این وقت صاحب امانت داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت: ای قاضی من نزد تو دارم. پولم را نزد تو گذاشته ام. قاضی گفت: این صندوق است، پولت را بردار و برو. بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم کنند. حاکم گفت: ای قاضی امانت آن مرد را پس نگرفتیم مگر با کشوری به تو! حالا با چه چیزی کشور را از تو بگیریم؟ و بدین ترتیب دستور به وی داد. @mojaradan
💫✍ نیشابور برای گردش و تفریح به بیرون از شهر رفته بود، در آن حال میان سال در زمین کشاورزی خود مشغول کار بود. حاکم تا او را دید مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به بیاورند. روستایی بی نوا با # ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت بهترین به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید سپس حاکم از تخت آمد و گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم ای محکم پس گردن او نواخت. همه از آن عطا و بی‌اطلاع از حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند. حاکم پرسید : مرا می شناسی؟ بیچاره گفت : شما حاکم نیشابور و# تاج سر رعایا و مردم هستید. حاکم گفت: آیا از این همه مرا میشناختی؟ مرد با درماندگی و سکوت به معنای نه سرش را پایین انداخت. حاکم گفت: بخاطر داری سال قبل با هم دوست بودیم و در یک شب بارانی که در خدا باز بود دوستت گفت خدایا به حق این بارانِ رحمتت مرا نیشابور کن و تو بر گردن او زدی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می‌خواهم هنوز نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟ یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد. حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می‌خواستی ، این کشیده هم همان کشیده ای که به من زدی. فقط می‌خواستم بدانی که برای دادن حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط و اعتقاد من و تو به خداست که فرق دارد. @mojaradan