🌿مردسالاری یا زنسالاری
استاد علی صفایی حائری
سوال کردید آیا مرد محوری و مرد سالاری باشد یا زن سالاری❓
حقیقت امر این است که نه این و نه آن. یعنی در یک زندگی #متفاهم و زندگی سالم، یعنی؛ زندگی که ″هدف″ دارد، «هدف #حاکم است». وقتی که ما می خواهیم مسائلمان را بسنجیم باید #بسنجیم این کار یا آن کار، کدام ما را به آن مقصود می رساند...
اگر ″خدا″ مطرح است باید با او #محاسبه بشود... باید ما آن ″هدف″ را فراموش نکنیم و در رابطه با آن هدف #برنامه ریزی کنیم، نه این حکومت کند و نه آن.
اگر اینجا ″#خدا″ را ″حاکم″ گرفتیم، حکم او را در نظر بگیریم و برای #حکم او آماده باشیم.
📚 روابط متکامل زن و مرد، ص ۵۵
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
#داستان_شب
✨ #امانت_داری ✨
روزی #مردی قصد سفر کرد ،پس خواست پولش را به #شخص امانت داری بدهد.
به نزد #قاضی شهر رفت و به او گفت: به مسافرت می روم، می خواهم پولم را #نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو# پس بگیرم.
قاضی گفت: اشکالی ندارد پولت را در آن #صندوق بگذار... پس مرد همین کار را کرد.
وقتی از سفر #برگشت، نزد قاضی رفت و #امانت را از خواست.
قاضی به او گفت: من تو را #نمی شناسم.
مرد #غمگین شد و به سوی #حاکم شهر رفت و قضیه را برای او شرح داد...
حاکم گفت: فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که# در حال صحبت هستیم تو وارد شو و امانتت را بگیر.
در روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد، حاکم به او گفت: من در #همین ماه به حج سفر خواهم کرد و می خواهم #امور سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جزء #امانتداری ندیده ام.
در این وقت صاحب امانت داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت: ای قاضی من نزد تو #امانتی دارم. پولم را نزد تو گذاشته ام. قاضی گفت: این #کلید صندوق است، پولت را بردار و برو.
بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم #صحبت کنند.
حاکم گفت:
ای قاضی امانت آن مرد را پس نگرفتیم مگر با #دادن کشوری به تو!
حالا با چه چیزی کشور را از تو #پس بگیریم؟
و بدین ترتیب دستور به #برکناری وی داد.
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
💫✍
#داستان_شب
#حاکم نیشابور برای گردش و تفریح به بیرون از شهر رفته بود، در آن حال #مردی میان سال در زمین کشاورزی خود مشغول کار بود.
حاکم تا او را دید #بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به #کاخ بیاورند.
روستایی بی نوا با # ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم #لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت بهترین #قاطر به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید سپس حاکم از تخت #پایین آمد و گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم #کشیده ای محکم پس گردن او نواخت.
همه #حیران از آن عطا و بیاطلاع از حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم پرسید : مرا می شناسی؟
بیچاره گفت : شما حاکم نیشابور و# تاج سر رعایا و مردم هستید.
حاکم گفت: آیا #قبل از این همه مرا میشناختی؟ مرد با درماندگی و سکوت به معنای #جواب نه سرش را پایین انداخت.
حاکم گفت: بخاطر داری #بیست سال قبل با هم دوست بودیم و در یک شب بارانی که در #رحمت خدا باز بود دوستت گفت خدایا به حق این بارانِ رحمتت مرا #حاکم نیشابور کن و تو #محکم بر گردن او زدی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا #یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم میخواهم هنوز #اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که میخواستی ، این کشیده هم #تلافی همان کشیده ای که به من زدی.
فقط میخواستم بدانی که برای #خداوند دادن حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط #ایمان و اعتقاد من و تو به خداست که فرق دارد.
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan