eitaa logo
مجردان انقلابی
13.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 فقط جهت تبلیغات پیام دهید 👇 @mahfel_adm متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 دوباره چشماش از تعجب باز موند : -چ.... چی؟محرمیت ؟ -آره صیغه مدت دار اخمی بین ابروهاش نشست و گفت: -ولی من نمیتونم قبول کنم این آینده من رو درگیر میکنه می فهمید که چی میگم دوباره حس حسادت به دلم چنگ انداخت توی دلم گفتم تو حق نداری آیندت رو بجز من با کسی دیگه تقسیم کنی حسین:چرا باید درگیر کنه؟ -یعنی چی آقای مرادی ؟ من قراره با کسی محرم بشم چطور روی آیندم تاثیری نداره ؟ مردم چی میگن ؟ -ولی قرار نیست کسی از این موضوع خبر دار بشه این یه عقد صوری و موقته و ما تضمین میدیم که هیچ مشکلی براتون پیش نیاد بعد عملیاتم فسخ میشه و نه خانی اومده نه خانی رفته کمی فکر کرد و گفت : -چه تضمینی هست... با دلخوری از اینکه به من اعتماد نداشت بین حرفش پریدم و گفتم: -من تضمین می کنم خیالتون راحت باشه این مدت هیچ مشکلی برای شما پیش نمیاد هر تضمینی بخواید من می نویسم و امضا می کنم با این حال شما مختارید می تونید رد کنید... حسین بین حرفم اومد: -ولی امیر... دستم رو به نشانه سکوت جلوش گرفتم و رو به دریا گفتم:.... اگه راضی نیستید مشکلی نیست من کسی دیگه رو پیشنهاد می کنم یک لحظه اخم ی بین ابروهاش نشست به عادت همیشگی لبش رو به دندون گرفت: دریا: باید...فکر کنم و با مادرم صحبت کنم حسین نفس راحتی کشید و گفت : -شما این حق رو دارید که فکر کنید ولی ما وقتمون خیلی کمه کمتر از پنج روز دیگه شروع عملیاته ما باید خیالمون از پزشک راحت باشه -باشه تا فردا شب به آقای فراهانی خبرش رو میدم -خیلی خیلی ممنون ببخشید اگه حرفی زده شد که ناراحت شدید -نه خواهش میکنم - ممنون که اومدید من دیگه باید برم بازم ممنون از اومدنتون بعد از رفتن حسین ما هم راهی بیمارستان شدیم تا رسیدن به بیمارستان هر بار که نگاهم از آینه به دریا می افتاد اخماش درهم بودو این حسابی کلافم کرده بود: -خانم مجد ببخشید که من این پیشنهاد رو دادم انگار خیلی ناراحت شدید ، گفتم که شما مختارید که قبول نکنید الانم لازم نیست فکر کنید من خودم شب با حسین تماس میگیرم و میگم شما راضی نبودید تا کسی دیگه ای رو جایگزین کنن نگاه دلخورش توی آینه روی چشمام نشست از دلخوری توی نگاهش دلم آتیش گرفت : -نه لازم نیست واقعا لازمه فکر کنم به سختی نگاه ازش گرفتم و گفتم : -ممنون بازم ببخشید سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت نویسنده : آذر_دالوند @mojaradan 🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نام رمان: باعجله به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم. بالاخره اون خانومو سوار ماشین کردن زهرا سوار شد و منم سوار شدم. ماشینو روشن کردم و گفتم: - برم بیمارستان‌؟ زهرا با نگرانی گفت: - اره بریم بیمارستان فقط عجله کن تا از دست نرفته! با سرعت به سمت بیمارستان رفتم و بعداز رسیدن به بیمارستان بلافاصله بستریش کردن. زهرا توی اتاق پیشش بود و منم بیرون منتظر بودم. بعداز چند دقیقه زهرا اومد بیرون و گفت: - تبش خیلی شدید بوده خداروشکر زود رسوندیمش وگرنه تشنج می‌کرد! الانم بخاطر آمپولایی که توی سرمش زدن خوابه اما نمی‌دونم چرا توی خواب همش داره اشک می‌ریزه! با تعجب گفتم: - اخه چرا باید توی خواب اشک بریزه؟ ازش آدرس خونشون رو پرسیدی؟ زهرا گفت: - وقتی بهش گفتم حالت خیلی بده آدرس خونتون رو بده تا برسونمت گفت جایی واسه رفتن نداره! گفتم: - تلفن همراه چی؟ نداشت؟ زنگ بزنیم خانوادش بیان! زهرا با کلافگی گفت: - انقدر سوال نپرس مهدی، نمی‌دونم تلفن همراهش هست یا نه! گفتم: - الان مسئولیتش رو دوش ماست خب باید برسونیمش دست خانوادش یا نه؟ زهرا گفت: - خب معلومه اما برادرِ من تا وقتی بیدار نشده تو چجوری می‌خوای اطلاعاتی از خانوادش بگیری و برسونیش خونشون؟! گفتم: - باشه درسته حالا برو ببین بیدار نشده؟ زهرا رفت داخل و گفت: - مهدی برو پرستار رو صدا کن بیدار شده! (از زبان نیلا) چشام رو که باز کردم دوباره اون دخترو دیدم. قشنگ میتونستم حس کنم الان بیمارستانم چون دیگه به بستری شدن عادت کرده بودم! دختره که نمیدونستم اسمش چیه گفت: - عزیزم الان بهتری؟ سری تکون دادم که نفس عمیقی کشید و گفت: - الان که بهتر شدی می‌خوان مرخصت کنن میشه آدرس خونتون رو بگی که برسونیمت؟ گفتم: - قبلا هم بهت گفتم که خونه ای واسه رفتن ندارم یعنی دارما اما دیگه جای امنی واسم نیست. با گیجی گفت: - یعنی چی؟ نمیتونی واضح تر توضیح بدی؟ گفتم: - یه کلام اینکه من درحال حاضر جایی واسه رفتن ندارم و خانواده ای هم ندارم. با تعجب گفت: - پس تاحالا کجا زندگی می‌کردی؟ با ناراحتی گفتم: - ماجراش طولانیه! در باز شد و یه طلبه با یه پرستار داخل اومدن. پرستار ازم سوالاتی راجب حالم پرسید و بعدش سرم رو از دستم کشید و گفت: - دیگه مرخصی و تبت هم پایین اومده! از روی تخت بلند شدم و چادرمو روی سرم مرتب کردم و از اون دختر تشکر کردم. دخترِ با ناراحی گفت: - الان کجا می‌خوای بری؟ تو که گفتی جایی واسه رفتن نداری! قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید و گفتم: - نمی‌دونم، من اصلا هیچی نمیدونم فقط اینو خوب میفهمم که دیگه واقعاً هیچکس رو ندارم. اون دختر گفت: - اینطوری که نمیتونیم ولت کنیم بری! می‌تونی بیای خونه‌ی ما بمونی تا وقتی که محلی واسه زندگیت پیدا کنی. اون مردی هم که کنارش ایستاده بود فقط سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت. گفتم: - نه عزیزم خیلی ممنون اما نمی‌تونم قبول کنم. گفت: - نه دیگه نشد، تو حتما باید بیای نمیتونم وقتی جایی واسه رفتن نداری بزارم بری! گفتم: - اما.. گفت: - اما و اگر نداره! و دستم رو کشید و برد سمت ماشینشون! اون مرد هم رفت که هزینه‌ی بیمارستان و پرداخت کنه. سوار ماشین شدیم که گفتم: - اون طلبه همسرته؟ زد زیر خنده و گفت: - نه بابا خدانکنه! و بازم خندید و گفت: - داداشمه، چندسالی هست که داره طلبگی می‌خونه و جدیدا توی مسجد محله‌ی خودمون فعالیت داره. لبخندی زدم و گفت: - میشه اسمتو بپرسم؟ گفت: - ای وای فراموش کردم خودمو بهت معرفی کنم! من زهرا سادات هستم. بعدش داداشش که سوار ماشین شد بهش اشاره کرد و گفت: - ایشونم سید مهدی هستن و لبخند دندون نمایی زد و گفت: - شما خودت رو معرفی نمیکنی؟ لبخندی زدم و گفتم: - نیلا هستم! ادامه دارد..♥️ نویسنده: فاطمه سادات @mojaradan 🌸🌸🌸🌸🌸🌸