25.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
「 𝓗𝓮𝓼 𝓐𝓻𝓪𝓶𝓮𝓼𝓱 」
-
فیلم دلاوریهاحضرتعلی (ع) 💖
#فیلمسینمایی🤍
#قسمت_دوم
#به_متاسبت_شهادت_امام_علی (ع)
#ادامه_دارد
@mojaradan
🔴 #رایحه_رفتارها_و_حرفها
💠 حرفها و رفتارها #عطر و رایحه دارند و تا مدتها روی جان و تن مینشینند.
💠 زن و شوهرها مواظب باشید با کسانی معاشرت کنید که عطر رفتار و حرفهایشان، روحتان را بدبو نکند. کسانی که به همسر خود احترام نمیگذارند، همیشه #نق میزنند و یا #بدگویی همسر میکنند و سیستم آنها فاز #منفی دادن است از این قبیل هستند.
💠 در مواجهه با این افراد، فضا را با حرفهایی که #عطر دعوت به صبوری، خوشبینی، سازگاری و #مدارا دارد پر کنید.
💠 حتماً پس از جدا شدن از چنین انسانهایی، نقاط #مثبت همسر و زندگیتان را در ذهن خود پرورش دهید و روحیه #شکرگزاری را در خود تقویت کنید تا رایحه متعفّنِ حرفهایی که شنیدید شما را #آزار ندهد.
@mojaradan
📌 شمشیر جهل...
▪️ سکوت همهجا را فرا گرفته است… از در و دیوارِ کوفه غم میبارد. مردی بزرگ برای آخرین بار به نماز میایستد و لحظهای بعد، نه فقط محراب مسجد، که تمام عالم رنگ خون میگیرد. و صدایی که فریاد میزند «تهمدت والله ارکان الهدی»… شمشیر جهل، فرق عدالت را میشکافد و علی رستگار میشود…
▫️ ننگِ عدالتکُشی بر پیشانی کوفه میماند و پاک نمیشود تا روز ظهور… تا آن هنگام که فرزندش مهدی بیاید و در همان محراب به نماز بایستد و حکومت و عدل علی را دوباره زنده کند…
🏴 سالروز ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام تسلیت باد.
@mojaradan ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
*حرم مولا علی سیاه پوش شد🏴*
*شب قدر*
*ماه رمضان*
*🌟اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج*
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صلوات حضرت امیرالمومنین علیه السلام
@mojaradan
اوج قله تقدیر ۴.mp3
10.49M
#اوج_قله_تقدیر ۴
#استاد_شجاعی
#استاد_پناهیان
🌠 من میخوام " شبهای قدر " #قدر و اندازهی آرزوها و نیازهام رو بلد باشم، و بدونم باید چجوری برای دریافتِ تقدیراتم دعا کنم!
🌠 من میخوام، تقدیراتم رو جوری بچینم، که در شأنِ قیمت و قدرِ واقعیِ من، باشه!
@mojaradan ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
مجردان انقلابی
*🍀﷽🍀 رمـان #نــگـــــاهخـــــــــــدا 👀🕋 #پارت۳۵ 📜 سلما: خوب شروع کن - نوچ ،اول تو سلما: باشه
*🍀﷽🍀
رمـان #نــگـــــاهخـــــــــــدا 👀🕋
#پارت۳۶ 📜
سلما: خوب حالا نوبت توعه ،بگو میشنوم
- من به غیر از ناراحتی و غصه چیزی ندارم بگم
سلما: اخه چرا ،چی شده مگه ؟
( همین لحظه صدای در اومد)
خاله ساعده: بچه ها بیاین شام بابا هاتون اومدن
سلما : ای بابا ، سارا بعد شام باید تعریف کنیاااا
- باشه
( شامو که خوردیم ،با سلما میزو جمع کردیم ،ظرفارو شستیم ،شب بخیر گفتیم به همه و برگشتیم توی اتاق)
- سلما اتاقت یه آرامش خاصی داره ،خیلی دوست دارم اتاقت و
سلما: قابلت و نداره
- حیف که تو چمدونم جا نمیشه وگرنه میبردمش 😉
سلما : خوب ،من پایین میخوابم ،تو رو تختم بخواب
- نه بابا زشته ،بیا باهم بخوابیم ،جا میشیمااا
سلما: نه قربون دستت ،جنابعالی میخوابین حواستون نیست مثل مدار ۱۰ درجه میچرخین ،از جونم سیر نشدم
- نه دیگه الان بچه خوب شدم فقط درجه میچرخم
سلما : همینش هم خطر مرگ داره برام
،خوب حالا تعریف کن ماجرای خودتو چی شده
- بزاریم واسه فردا ،؟ امشب اینقدر حرفای قشنگی شنیدم نمیخوام با گفتن حرفام حالم بد بشه
سلما: باشه
- قربونت برم من ، راستی شوهرت کی نمیاد ببینمش؟
سلما: چرا دو روز دیگه میاد میبینیش
- چه خوب ، حالا بخوابیم خستم
سلما : واااییی دختر ،از دست تو
،
(باز با صدای اذان بیدار شدم ، چشممو باز کردم دیدم سلما با اون چادر نماز قشنگش داره نماز میخونه
چقدر این دختر شبیه فرشته هاست ،ای کاش اون مردی که این دختر عاشقش شده ،قدرشو بدونه )*
✍🏻فــــاطـــــمــه.ب
ادامـــــــه. دارد....
@mojaradan
*🍀﷽🍀
رمـان #نــگـــــاهخـــــــــــدا 👀🕋
#پارت۳۷ 📜
سلما: پاشو ،پاشو سارا،چقدر میخوابی تو دختر
- مممم بزار یه کم بخوابم
سلما: دختر لنگ ظهره دیگه ،اگه قرص خوابم خورده بودی تا حالا باید بیدار میشدی
پاشو میخوایم بریم بازار
- باشه الان بلند میشم
بلند شدم و دست و صورتمو شستم ،لباسامو پوشیدم
رفتم بیرون
- سلام
خاله ساعده: سلام سارا جان بیا بشین صبحانه بخور
سلما : سارا زود باش
- چشم
چند تا لقمه نون پنیر خوردم و از خاله ساعده خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون
آدمای مختلفی میدیدم،هم با حجاب ،هم بیحجاب ،با سلما رفتیم یه کم خرید کردیم بعد هوا اینقدر گرم بود رفتیم یه کافه آبمیوه خوردیم
منم کل ماجرایی که برام اتفاق افتاده بود و براش تعریف کردم
سلما هم مثل عاطفه قاطی کرد
هر چی دلش خواست بهم گفت
بعدش باهم برگشتیم خونه ،رسیدیدم بابا و عمو حسین هم خونه بودن
بابا رضا: سارا جان خوش گذشت
سلما: عموجان از دستای پر ما نگاه کنین متوجه میشین
- اره بابا جون ،عالی بود
عمو حسین: امشب جایی قرار نزارین میخوایم بریم بیرون
من و سلما: آخ جوووون
بعد ناهار منو سلما رفتیم تو اتاق،روی تخت دراز کشیدیم
سلما: سارا؟
- جانم
سلما: یه موقع با سرنوشتت بازی نکنی
- خیالت راحت هرچی باشه از اوضاعی که الان دارم میدونم بهتر میشه
سلما: نخند دارم جدی صحبت میکنم باهات،تو دختر خیلی خوبی هستی ،نزار آینده ات خراب بشه
- هییی،بگذریم بخوابیم ،شب برین بیرون
سلما: واااییی باز بخوابی
- اره خستم
غروب همه سوار ماشین عمو حسین شدیم و رفتیم شهر بازی وااایییی از شهربازی تهرانم خطرناک تره
ولی خیلی جای قشنگی بود ،
بعدش شام عمو حسین مارو برد یه رستوران شیک شام رو اونجا خوردیم بعد رفتیم یه کم دور زدیم تا برگردیم خونه ساعت ۱ شب شد
شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاق
- واااییی سلما فردا علی جونت میاد
سلما: اره
سلما به خاطر دیدن یارش خوابش نمیبرد ،هر از گاهی چشمامو به زور باز میکردم میدیدم بیداره و داره قرآن میخونه ،چه صدای دلنشینی داشت
نزدیکای صبح خوابش برد
صبح با صدای خاله ساعده از جا مثل موشک پریدیم
خاله ساعده: سلما ، سلما پاشو علی اقا اومد
سلما: واااییی مامان شوخی نکن ،آبروم رفت
- میگم خواب منم به تو سرایت کرده هااا
( بالشتشو پرت کرد سمتم )
سلما: واااییی خدا تو نپوسیدی اینقدر خوابیدی
- دیگ به دیگه میگه روت سیاه
خاله ساعده: زشته بابا ،بیچاره خیلی وقتع اومده نزاشت بیدارت کنم ،سارا هم تو اتاق بود نتونست بیاد داخل
- اه چه حیف شد ،خوب خاله جون بیدارم میکردین میاومدم بیرون ،علی آقا میاومد کنار عشقش
سلما: کوفت نخند ،پاشو پاشو
سلما رفت دست صورتشو شست ،یه بلوز و شلوار اسپرت پوشید موهاشو هم بالا دم اسبی بست ،رفت بیرون
منم دست و صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم ،تعریفایی که سلما از علی کرده بود،یه پیراهن بلند پوشیدم با شال گذاشتمو موهامو زیر شال بردم
رفتم بیرون
دیدم اقا سید دستش یه دسته گله با گلای رنگارنگ
سلما هم صورتش سرخ شده نشسته کنارش*
✍🏻فــــاطـــــمــه.ب
ادامـــــــه. دارد.....
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan