eitaa logo
مجردان انقلابی
13.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 فقط جهت تبلیغات پیام دهید 👇 @mahfel_adm متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺موانع و مشکلات ازدواج ترس از مشکلات مالی در ازدواج ، بدگمانی به خدا 🎙حجت الاسلام استاد دهنوی .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
🔴 💠 معمولاً هر شب هنگام پخش سریال در تلویزیون، قسمت‌های قبل، به صورت آنچه گذشت نمایش داده می‌شود تا بیننده، موضوع اصلی سریال را نکند و با دیدن خلاصه‌‌ی آن، داستان فیلم را مرور کرده و تسلّط بیشتری به ابعاد آشکار و پنهان سریال پیدا کند. 💠 چه خوب است زن و مرد گاه در تنهایی خود به ویژه در ، با تفکّر و یا دیدن آلبوم و فیلم‌های قدیمی، سریال زندگی خود با همسرشان را در ذهن، کنند. تصوّر و مرور صحنه‌ها و خاطرات تلخ و شیرین زندگی، تصوّر صحنه‌های گذر از سختی‌ها و مشکلات، تلاش‌‌های من و همسرم در رسیدن به اهداف و شرایط ایده‌آل، تصوّر روزهای اوّل زندگی عاشقانه و بطور کلّی مرور ایّام سپری شده‌ی زندگی، و فواید خوبی دارد. 💠 این‌کار تلنگر خوبی برای یادآوری زودگذر بودن، بودن و بی‌وفایی دنیاست و روحیه‌ی گذشت، درک همسر، قدر یکدیگر دانستن و نگاه را در ما زنده می‌کند. 💠 این‌کار باعث می‌شود برخی از واقعیّت‌های شده‌‌ی زندگی و نقش مثبت همسر و تلاش‌های او در زندگی‌مان دیده شود و این نکته را به ما یادآوری کند که هردو باهم تا این نقطه از زندگی را پیموده‌ایم در نتیجه حسّ اتّحاد و را در ما تقویت کند .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
✨⃟ ⃟🌈•> 📱 .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
16.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با حرفش همه زدن زیر گریه.... .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
تحدیر_+جزء+نهم+قرآن+کریم+.mp3
4.2M
🌸 جزء‌ نهم🔗 به‌نیابت‌ازشهیدمحمدمهدی‌ لطفی‌نیاسر🍂.. هدیه‌به آستان‌مقدس‌ امام‌زمان(عج)🌼🌿.. بانوای‌استادمعتزغلامی🎙 .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨️ ❣ مناجات تامل برانگیز شهید چمران با خدا پر از قشنگی و حرفِ دله...🥺🌱 .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
••|😎👳🏻‍♂|•• از آقا افطاری می‌خواد جواب آقا دیدنیه 😂 🇮🇷•••|↫ .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مجردان انقلابی
#آنجایی_که_گریستم 🍂 🍁 قسمت سی و دوم مادرش تاب نمی آورد و می‌رود به حیاط. می افتد به پای خان بابا و
🍂 🍁 قسمت سی و سوم چشم هایش را که باز کرد، دید توی اتاق تاریک خانه حاجی بابا، وسط یک عالم لحاف و تشک خوابش برده. دلش در هم می‌پیچید و حالش رو به افول بود. از جا برخواست و نزدیک در رفت. دستگیره را پایین کشید اما در از بیرون قفل شده بود. چندین بار دستگیره را تکان داد اما باز نشد. شروع کردبه کوبیدن در و حاجی بابا و یاسر و یحیی را صدا زد. چند دقیقه ایی گذشت که یاسر از پشت در سبز شد و بلند داد زد :چته؟ هار شدی؟ محبوبه آب دهانش را قورت داد و با صدای بریده ایی گفت :منو چرا آوردین؟ چی از جونم میخواین؟ میخوام حاجی بابا رو ببینم، این در و باز کن یاسر پوزخندی زد و گفت :زیادی زر زر نکن. تو کی باشی که بخوای حاجی بابا رو ببینی؟ حالا حالا باید تقاص بی حیایی تو بدی. حالا حالا باید اینجا بمونی و عذاب بکشی. خودم با دستای خودم گورت رو میکنم. محبوبه شروع با فریاد کشیدن کرد و گفت :میخوام حاجی بابا رو ببینم. این در لعنتی رو باز کن. یاسر لگدی به در زد و صدای داد و بیداد محبوبه را خفه کرد و رفت. محبوبه با صدای بلند زد زیر گریه و پشت در سر خورد. دلش از همه چیز گرفته بود. این گذشته رهایش نمی‌کرد. ذهنش رفت سمت مجید. درست لحظه ایی که احساس می‌کرد همه چيز درست شده، وقتی که احساس می‌کرد صاحب قلب مجید گشته و دلش به آرامش رسیده بود، گذشته مثل یک میهمان ناخوانده سر رسیده بود و شده بود ماتم پشت ماتم. مجید اگر به خانه می آمد و او را پیدا نمی‌کرد با خودش چه فکری درباره محبوبه می‌کرد؟ چگونه می‌توانست او را پیدا کند؟ وقتی ذره ایی از گذشته او خبر ندارد. وقتی که زبان پرس و جو ندارد. دلش برای آن خانه کوچک و از همه مهمتر آن مرد ساکت تنگ شده بود. با خودش فکر می‌کرد هیچ مردی به پای مجید نمی‌رسد. مردی که هرگز تا به حال کسی مثل او اینگونه آرامش نکرده بود. حالا با این غصه باید چه کند؟ غصه ی از دست دادن رویاهایش. غصه از دست دادن مردی که با سکوتش دوست داشتنی تر است.... .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
🍂 🍁 قسمت سی و چهارم ماهرخ دویده بود روي سقف بام و از داخل دریچه، تمام وجودش را گوش کرده بود تا بفهمد توی اتاق خان بابا چه می‌گذرد.... کدخدا درخواست دیدار خان بابا را کرده بود و سراسیمه خودش را رسانده بود پیشش تا سخن مهمی را بگوید. مادرش به لطف دمنوش های سکینه ننه به خواب رفته بود و خبر آمدن کدخدا به گوشش نرسیده بود وگرنه ذره ایی تاب نمی آورد و خودش را به اتاق خان می‌رساند. کدخدا با طمانینه سخن می‌گفت و خان بابا تنها میشنید کدخدا :شما سرور عاقلان روستایی خان. تقی خان دشمن امروز ما نیست. کینه ی شما از چندین سال قبل توی سینه ش ریشه کرده. یادتون نشده که به هر بهانه دنبال خراب کردن چهره شما بین مردم بود و هست؟ خود شما همیشه میگفتید وای به روزی که قرعه به نام تقی خان بیوفته و ما زیر دندونش گوشتی داشته باشیم. اونوقت یک عالم باید دست به دعا شن تا بلکه از شر دست بکشه و ما رو به حال خودمون رها کنه. حالا اون روز رسیده خان. از بد حادثه و زمونه، ما زیر دندون تقی خان گوشت داریم. پسرت سیاوش اسیر درستشه و تا رضایت نده نمیتونی صداشو توی این خونه بشنوی خان. من اومدم اینجا پا درمیونی کنم بلکه این ماجرا ختم به خیر بشه. خان بابا چند دقیقه ایی سکوت کرد و گفت :من یک عمر با ابرو زندگی کردم کدخدا. نمیخوام فقط به خاطر اینکه پاره تنم دست اونه، باج بهش بدم. بین من و اون خدا و حکم خداست. من حراج نمیزنم به حیثیت و آبروم کدخدا بلافاصله جواب داد :صحبت که فقط حیثیت و جون پسرت نیست خان؟ تقی خان با مردم این روستا هم میونه خوشی نداره... شما دو نفر نباید سر کینه ی دیرینه تون جون این مردم رو به خطر بندازید. بیا و ایندفعه هم تو عاقل باش و کار درست رو بکن. خان بابا از پشت میز بلند شد و آرام گفت :برو خدا رو شکر کن کدخدا که خدا پدرت نکرده. اولاد نعمته اما گاهی اوقات می‌شه سوهان روح. داغت میکنه محبتش. کمرت رو میشکونه نبودنش. حاضری بابتش هر خفتی رو تحمل کنی. برو خدا تو شکر کن... حالا بگو چه فکری داری؟ کدخدا چند دقیقه ایی مکث کرد و گفت :تقی خان راضی شده به محکمه. یعنی پا در میونی ریش سفیدای دور و برش جواب داده و راضی شده بیاد و بشینه و چند کلامی حرف بزنید سر این قضیه... حالا هم باید هر چی توی چنته داری رو کنی برای گرفتن رضاش... از مال و منالت باید بگذری برای سیاوش... تقی خان به کم راضی نمیشه... فکراتو بکن. کدخدا این را گفت و از خان بابا خداحافظی کرد و بیرون رفت. ماهرخ تمام وجودش شده بود نگرانی. به زودی اتفاقی رخ می‌داد که از کنترل همه ی آنها خارج بود.... .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
لااله‌الاالله ۴.mp3
15.13M
✦ آدمها برای رسیدن به هر چیزی، همان چیزی را که می‌خواهند هدف می‌گیرند و همه چیز را فقط برای رسیدن به همان یک هدف، جهت می‌دهند و آنقدر می‌دوند تا برسند... - ما برای عاشق شدن، - برای محبوب شدن، - برای رفیق شدن .... با خدا، از چه چیزهایی گذشتیم؟ و چقدر به مشاهده و لمسِ خدا رسیدیم؟ ❤️•••|↫ .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´