#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی
#رمان_اینک_شوکران 📚
#قسمت_چهل_و دوم🎬
میگفت: "من دوستت دارم، ولی هر چیزی حد مجاز داره. نباید وابسته شد."
بعد از عید دیگه نمی تونست پاشو زمین بذاره. ریه اش، دست و پاش، بیناییش و اعصابش همه به هم ریخته بود....
ان قدر ورم کرده بود که پوستش ترك می خورد. با عصا راه رفتن براش سخت شده بود. دکترا آخرین راه رو براش تجویز کردن.
برای اینکه مقاومت بدنش زیاد شه، باید آمپولایی میزد که 900 هزار تومن💶 قیمت داشتن. دو روز بیشتر وقت نداشتیم بخریم. زنگ زدم بنیاد جانبازان، به مسؤل بهداشت و درمانشون...
گفت: "شما دارو رو بگیرید. نسخه ی مهر شده رو
بیارید، ما پولشو میدیم "
من 900 هزار تومن از کجا می آوردم؟
گفت: "مگه من وکیل وصی شما هستم؟"
و گوشی رو قطع کرد...
وسایل خونه رو هم می فروختم، پولش جور نمی شد. برای خونه و ماشین هم چند روز طول می کشید تا مشتری پیدا شه. دوباره زنگ زدم بنیاد...
گفتم: "نمیتونم پول جور کنم. یه نفر و بفرستید بیاد این نسخه رو ببره و بگیره. همین امروز وقت دارم"
گفت: "ما همچین وظیفه ای نداریم "
گفتم: "شما منو وادار می کنید کاری کنم که دلم نمی خواد. اگه اون دنیا جلوی من رو گرفتن میگم شما مقصر هستید "
به نادر گفتم هر جور شده پول رو جور کنه. حتی اگه نزول باشه. نذاشتیم منوچهر بفهمه، وگرنه نمیذاشت یه قطره آمپول بره توی تنش. اما این داروها هم جواب نداد....
اومدیم خونه بعد ظهر از بنیاد چند نفر اومدن. برام غیر منتظره بود. پرونده های منوچهر رو خوندن و گفتن: "میخوایم شما رو بفرستیم لندن "
اصرار کردن که "برید خوب میشید و به سلامت بر می گردید"
منوچهر گفت: "من جهنمم که بخوام برم، همسرم رو باید با خودم ببرم "
قبول کردن...
#ادامه_دارد...
📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق
✍نویسنده:مریم برادران
@mojaradan
#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی
#رمان_اینک_شوکران 📚
#قسمت_چهل_و_سوم🎬
نمی تونستم حرف بزنم چه برسه به این که شوخی کنم. همه قطع امید کرده بودن. چند روز بیشتر فرصت نداشتیم.
لباساشو عوض کردم که در زدن.
فریبا گفت: "آقایی اومده با منوچهر کار داره "
چادرم رو سرم کردم و درو باز کردم. مرد یا الله گفت و اومد تو.
علی رو صدا زدم بیاد ببینه کیه. میدید اومده کنار منوچهر نشسته، یه دستش رو گذاشته روی سینه ی منوچهر و یه دستش رو روی سرش و دعا میخونه....
من و علی بهت زده نگاه می کردیم. اومد طرف ما پرسید: "شما خانم ایشون هستید؟ "
گفتم: "بله "
گفت: "ببینید چی میگم. این کارا رو مو به مو انجام می دید. چهل شب عاشورا بخون { دست راستش رو با انگشت اشاره به صورت تاکید بالا آورد} با صد لعن و صد سلام. اول با دو رکعت نماز حاجت شروع کن. بین دعا هم اصلا حرف نزن."
زانوهام حس نداشت. توی دلم فقط امام زمان رو صدا می زدم. اومد بره که دوییدم دنبالش.
گفتم: "کجا میرید؟ اصلا از کجا اومدید؟"
گفت: "از جایی که دل آقای مدق اونجاست "
می لرزیدم....
گفتم: "شما منو کلافه کردید. بگید کی هستید "
لبخند زد و گفت: "به دلت رجوع کن"
و رفت.....
با علی از پشت پنجره توی کوچه رو نگاه کردیم. از خونه که بیرون رفت، یه خانوم همراهش بود. منوچهر توی خونه هم دیده بودش. ما ندیده بودیم.
منوچهر دراز کشید روی تخت، پشتش رو به ما کرد و روی صورتش رو کشید...
زار میزد.
تا شب نه آب خورد، نه غذا.
فقط نماز میخوند.
به من اصرار می کرد بخوابم.
گفت: "حالش خوبه چیزی نمیشه"
تا صبح رو به قبله نشست و با حضرت زهرا حرف زد...
می گفت: "من شفا می خواستم که اومدی و منو شفا بدید؟ اگه بدونم شفاعتم رو می کنید، نمیخوام یه ثانیه ی دیگه بمونم. تا حالا که ندیده بودمتون دلم به فرشته و بچه ها بود، اما حالا دیگه
نمیخوام بمونم".
اینا رو تا صبح تکرار می کرد.
به هق هق افتاده بودم.
گفتم: "خیلی بی معرفتی منوچهر. شرایطی به وجود اومده که اگر شفات رو بخوای، راحت میشی.
ما که زندگی نکردیم. تا بود، جنگ بود. بعدشم یه راست رفتی بیمارستان. حالا میشه چند سال با هم راحت زندگی کنیم"
گفت: "اگه چیزی رو که من امروز دیدم میدیدی، تو هم نمی خواستی بمونی"
#ادامه_دارد...
📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق
✍نویسنده:مریم برادران
@mojaradan
9.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⪻ ℒℴνℯ ⪼
خداوندا ...🤲
من برای از تو گفتن
نه آنقدر شاعرم ، نه آنقدر عالم
فقط با زبان ساده میگویم
انسانم😊
مرا به قدر انسانیتم پناه و آرامش ده🤲
•.
🤍¦⇢ #پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ❥︎✿•••
🍁¦⇢ #پایان_فعالیت
𝓶𝔂 𝓬𝓱𝓷𝓵 ↷
🤍🍁﴾ @mojaradan
8.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روز_خود_را_با_قران_شروع_کنید
#یک_فنجان_ارامش
فراز سوره مبارکه جاثیه از
🌼 استاد سعید مسلم
@mojaradan
#یامظلوم
.❤️🍃.
#قرار_عاشقی
#سلام_ارباب_دلم
گل خوش رنگ و بوی من حسین است
بهشت آرزوی من حسین است
مزن دم پیش من از لاله رویـان
ڪه یار لاله روی من حسیـن است
#صلی_علیک_یا_ابا_عبدالله
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
#انچه_مجردان_باید_بدانند
❓چرا در بحث ازدواج، ارتباط غیررسمی برا شناخت رو، به این دلیل که عشق و محبت ایجاد میشه، رد میکنیم؟ مگه در خواستگاری رسمی عشق و محبت ایجاد نمیشه؟
1⃣ خیلی از ارتباطای غیررسمی فقط به قصد دوستی برقرار میشه و بعد که به هم وابسته شدن تصمیم به ازدواج میگیرن، ولی در خواستگاری رسمی واقعاً دو طرف قصد ازدواج دارن، نه تبادل احساسات و عواطف.❎
2⃣ نمیشه این نکته رو کتمان کرد که از نظر روانی، روابط مخفیانه، با ایجاد محبت و تشدید اون، ارتباط مستقیم داره. یعنی هر چی روابط مخفیانه تر، ایجاد محبت هم بیشتر.📛
♨️♨️شاید دلیل این رابطۀ مستقیم این باشه که وقتی دو طرف قبول میکنن با هم ارتباط مخفیانه داشته باشن، در واقع این پیام رو به زبون حال به هم میگن که: «من تا این اندازه تو رو پذیرفتم که میتونم بدون اطلاع پدر و مادرم با تو ارتباط داشته باشم.»🤭
#نیمه_دیگرم
#انتخاب_همسر
#محسن_عباسی_ولدی
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
5.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_تصویری
▫️تاثیر پوشش بر سلامت اخلاقی جامعه
🔸بخش یازدهم:
راه های جذب خواستگار
@mojaradan
*💥❆﷽❆💥*
*🔔#تــلنگــ⚠️ـــر امــروز*
*💢 مشکلاتت رو قورت بده*
💠 انسانها دو دستهاند:
1. انسانهای ضعیف
2. انسانهای قوی
♦️ انسانهای ضعیف از مشکلات، شکایت میکنند اما انسانهای قوی مشکلات را به شکلات تبدیل میکنند.
🔹 آدمهای ضعیف در مواجه با مشکلات، دچار چالش میشوند اما آدمهای قوی، مشکلات را به چالش میکشند.
✍️ انسانهای قوی، نه از مشکلات گریزانند و نه گرفتاریها آنان را از پیشرفت باز میدارد؛ آنها تهدیدها را تبدیل به فرصت میکنند.
❇️ قویترین آدمها، کسانی هستند که نه تنها مشکلات را به چالش میکشند، بلکه برای خودشان چالش میسازند.
━━═━━⊰❀🌷❀⊱━━═━
@mojaradan
━━═━━⊰❀🌷❀⊱━━═━
🔥 #توهین و جسارت وقیحانه گرگیج ناصبی به اهل بیت علیهم السلام در کشور اسلامی، آیا غیرتمندی هست که این سخنان را محکوم کند؟😑
راست راست در مملکت شیعه توهین میکنند و کسی همکارشون نداره این عدل علویه🚶🏿♂👊🏾 ؟؟!!!
#این_صاحبنا💔
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan