🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#گامهای_عاشقی💗
قسمت152
از دفتر خارج شدم و یه دربست گرفتم رفتم سمت خونه داخل کوچه که شدیم نگاهم به یه موتوری افتاد که دم در خونمون ایستاده بود
بعد از رسیدن کرایه رو حساب کردمو از ماشین پیاده شدم
به سمت موتور سوار رفتم
_سلام ،ببخشید باکسی کاری داشتید؟
سلام ،احضاریه آوردم ولی کسی خونه نیست؟
_احضاریه؟احضاریه چی؟
فک کنم واسه طلاقه!
اینقدر شوکه شدم که خندم گرفت: ببخشید فکر کنم اشتباه اومدین ،اینجا کسی قرار نیست جدا بشه؟
ببخشید مگه اینجا منزل خانم آیه هدایتی نیست؟
(با شنیدن اسمم ،انگار ضربان قلبم برای چند ثانیه ایستاد)
_بله
&:میشناسین؟
_بله خودم هستم
موتور سوار با تعجب نگاهم میکرد : اگه میشه اینجا رو امضا بزنید و احضاریه رو تحویلتون بدم
دستام خشک شده بود
به هر جون کندنی بود
خودکار و به دستم گرفتم و امضا زدم
احضاریه رو گرفتم وارد حیاط خونه شدم
به سختی خودمو به تخت نزدیک حوض رسوندم و روی تخت نشستم
جرأت باز کردن نامه رو نداشتم
در حیاط باز شد و مامان وارد حیاط شد
نزدیکم شد و به صورت رنگ پریده ام نگاه میکرد با دیدن نامه داخل دستم
نامه رو برداشت و بازش کرد
ولی با خوندن نامه چیزی نگفت
انگار منتظر این نامه بود ...
اصلا چرا هیچ کس این چند روزی حرفی از علی نزدانگار همه منتظر این نامه بودن
انگار همه منتظر ویرانی زندگیم بودن ....
چه راحت تصمیم گرفتن برای من ....
چه راحت بریدن و دوختن...
چه راحت سیاه بخت شدم ...
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#ارسالی_از_کابران
سلام علیکم
روزتون بخیر
لطفا میشه دو تا پارت دیگه بگذارید ؟!ما که تا فرداشب دق میکنیم 🤦♀️🤦♀️😐
#ادمین_نوشت
من به ایشون ایا میتونم نه بگم چشم الان میزارم بزرگوار الهی خوشبخت بشید و سعادتمند
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#پارت_هدیه
#گامهای_عاشقی💗
قسمت153
بدون هیچ حرفی نامه رو از دست مامان گرفتم و به سمت اتاقم رفتم ای کاش میشد فریاد کشید ای کاش میشد ناله زد
ای کاش میشد به بی وفایی دنیا زجه زد
ای کاش میشد گریه کرد
ولی انگار اشکهام هم به من رحم نمیکنن و نمیبارن واسه دل خسته ام
دلم میخواست با علی صحبت کنم
اما درباره چی صحبت کنم
وقتی کسی دلش به بودن در کنارت نیست
باز حرفی نمیمونه برای توضیح....
ولی حرفها توی دلم مونده بود
باید گفته میشد
گوشیمو برداشتم شروع کردم به نوشتن :
سلام آقا سید ...
سلام بیمعرفت...
سلام رفیق نیمه راه ...
چقدر خوب ثابت کردی خودت رو به من ...
چقدر راحت گذشتی از عشقمون ..
چقدر راحت عهد شکستی آقا سید ...
مگه نگفته بودی از چیزهایی که دوست نداری بنویس
مگه تو حرم امام رضا قول ندادیم که با هم بمونیم تا آخرش ..
چقدر راحت زیر قولت زدی آقا سید ....
الان آروم شدی؟
ولی من آروم نیستم !
من شکستم ! تو تمام آرزوهای من بودی ..
با آرزوهام چیکار کردی ؟
مگه نگفتی با هم همراه بشیم،
همراه حضرت زینب ،پس چرا رفیق نیمه راه شدی، جواب بی بی رو چی میخوای بدی؟ من که سپرده بودمت دست بی بی...
تو منو دست کی سپردی که اینجور بی وفا شدی،پیام رو واسش فرستادم و صدای گریه هام بلند شد...
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#پارت_هدیه
#گامهای_عاشقی💗
قسمت 154
در اتاق باز شد و مامان وارد اتاقم شد
نزدیکم شد و بغلم کرد
_شما خبر داشتین مگه نه؟ خبر داشتین و چیزی نگفتی؟
مامان: الهی قربونت برم ،خوده آقا سید اینو میخواست ،گفت آیه آینده اش بامن تباه میشه ، گفت من نمیتونم آیه رو خوشبخت کنم ،گفت بلاخره یه روزی با این وضعیتی که من دارم خسته میشه
_چه طور تونستین جای من تصمیم بگیرین برای زندگیم گریه میکردمو فریاد میکشیدم
نمیبخشمتون ،،نمیبخشمتون نمیبخشمتون ...
اینقدر گریه کردم که مامان مجبور شد یه مسکن و قرص خواب آور به من بده
نفهمیدم چند ساعتی خواب بودم
وقتی چشمامو که باز کردم همه جا تاریک بود
ای کاش هیچ وقت بیدار نمیشدم
با باز شدن در اتاق چشمامو بستم ،دلم نمیخواست با کسی صحبت کنم از بوی عطر پیراهنش متوجه شدم که امیر بود بعد از چند دقیقه در بسته شد
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
بلند شدمو گوشیمو از روی میز کنار تخت برداشتم
نگاه کردم حاج اکبر بود
به حاج اکبر چی باید میگفتم،جوابش رو ندادم
چند دقیقه بعد صدای پیامک گوشیمو شنیدم
نگاه کردم
حاج اکبر پیام داده بود
تاریخ رفتن به کربلا رو فرستاده بود
دقیقا پنج روز دیگه
چشمم به احضاریه افتاد
نامه رو باز کردم و تاریخش رو نگاه کردم
دقیقا چهار روز دیگه
گوشیمو خاموش کردمو انداختم گوشه تخت .
آهی کشیدمو روی تخت دراز کشیدم...
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دلش بیتاب شده بود...
سه روزی میشد مجید زده بود به دریا و نیامده بود...
در پستوی ذهناش فکر میکرد، این اولین بار است که دلواپس کسی میشود...
شاید اولین بار است که کسی را دوست دارد....
داستان
#آنجایی_که_گریستم
روایت فداکاری زن و مردی که قلب شکسته یکدیگر را التیام میبخشند...
به زودی از رسانه مجردان انقلابی
به قلم حاء_رستگار
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´6
🖤"ﺣﺴﻴـــﻦ(ﻉ)"🖤
امـــش🖤ـــب مــــی خـــــوام بـــشـــیـــنــم از آرزوهـ🖤ـــام بــنــویـــســـم
بــــه نــــام خـ🖤ــــــدا
کــربـ🖤ــلا
تـــــمـــام . . .🖤
گریه کردم🖤 محل بذار
بی تو گرفتار🖤 میشم ای آبرودار....
#شبتون_حسیتی
#پابان_فعالیت
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´6
مجردان انقلابی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 #پارت_هدیه #گامهای_عاشقی💗 قسمت 154 در اتاق باز شد و مامان وارد اتاقم شد نزدیکم شد و ب
#نظر_دوست_خوبمان_راجب_رمان
سلام ،وقت بخیر،،،میگم این علی آقای داستان ما ،مگه نمیدونست که داره میره به جنگ شقی ترین دشمنان حال حاضره شیعه،و از عواقب جنگ و جانبازی هم مگه خبر نداشت،بنظر من یا نباید از اول پای آیه خانوم را به زندگیش باز میکرد و یا الان نباید به راحتی و یکطرف سمت جدایی و طلاق میرفت ،اینجوری و با این سبک قلم وجهه واقعی و از جانگذشتی و جانبازی مدافعان وطن و حرم زیر سۏال میره ،،من به شخصه نمیپسندم چنین رفتاری را از کسی که عاشقان شهدا و شهادت و مدافع حرم بود، البته هستند آدمهایی که آرمانشون با علی آقای رمان ما فرق داره و با اینجور نقص عضوها دنیاشون دگرگون و خراب میشه ،اما سید داستان ما باید با گذشت تر و صبور تر میبود و شرایط را با روحیه و شادی میپذیرفت،،نه اینکه بشین خونه و کاسه کوزه را بشنکه و نا امید و سرشکسته بشه،،،
❤️
سلام علیکم.وقتتون بخیر..وای از دست این علی آقای داستان. از یه بچه مذهبی عاشق اینطور برخورد کردن بعیده😭ان شاءالله پایان داستان خوب میشه حتما خوب میشه چون مذهبی ها عاشقترن😂
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#روز_خود_را_با_قران_شروع_کنید
#یک_فنجان_آرامش
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
#قرار_عاشقی
#سلام_ارباب_دلم
#حسین_جانم
و "؏ــشق"
معنای نامِ توست
که به هزاران واژه ترجمان شده ..
#صلی_علیک_یا_ابا_عبدالله
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
••|💚🦋|••
#السلام_ایها_غریب
#سلام_امام_زمانم
#مهدےجانم❤️
بیا اے آنڪہ بـر عـالم امیرے
بشر را وارهان از این اسیرے
بیا تا عدلِ حیدر زنده گردد
تو فرزندِ برومندِ غـدیرے
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´