eitaa logo
مجردان انقلابی
13.9هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 فقط جهت تبلیغات پیام دهید 👇 @mahfel_adm متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
پشیمانی از رابطه با نامحرم ایا از لحاظ شرعی باید رابطه قبلی را به خواستگار بگوید؟! .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
976_10633631328833.mp3
5.19M
🎙️سمینار ازدواج موفق⁦💕 ▫️قسمت: ۱ ▫️زمان: ۳۳ دقیقه ▫️دکتر: شاهین فرهنگ قسمت بعدی در راه هست .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´ ‌
🌱 •بیست روش برای اینکه همیشه خوشحال باشید : 1- اجتماعی باشید. 2- مثبت فکر کنید. 3- باور داشته باشید که زندگی مثل یک بازی است. 4- کاری را انجام بدهید که از آن لذت می‌برید. 5- با افراد خوش‌بین دوست شوید. 6- از داشتن یک زندگی یکنواخت و بی‌روح اجتناب کنید. 7- لبخند بزنید. 8- برای خود ارزش قائل شوید. 9- گاه و بی‌گاه بخندید. 10- خلاق باشید. 11- تغذیه‌ سالم داشته باشید. 12- بر اتفاقات مثبت پیرامون خود تمرکز کنید. 13- آفتاب بگیرید. 14- سخت نگیرید. 15- خلاق باشید. 16- با طبیعت دوست باشید. 17- از انجام کارهای هنری غفلت نکنید. 18- باور کنید که خوش ‌شانس هستید. 19- به دنبال جذابیت باشید. 20- ورزش کنید. . .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
6.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| دعای روز هفدهم ماه مبارک رمضان خدایا در این ماه حاجت‌ها و آرزوهایم را برآور 🗓 پنج‌شنبه ۹ فروردین (۱۷ رمضان) .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
679_38059066154179.mp3
10.31M
| تقدیری که شب قدر رقم می‌خورد برای شما را؛ خود شما می‌نویسید! فرمول‌های جذب تقدیرات عالی را در این پادکست بشنوید! منبع: کارگاه نقش انسان در تقدیرات شب قدر ( کتاب نقش انسان در تقدیرات شب قدر ) .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
افکار منفیتو حذف کن... .•°``°•.¸.•°``°•                             @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
6.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 «ماه امید» 🌸 استاد 🌺 همانطور که ماه محرم ماه امام حسین(ع) است، ماه رمضان هم ماه امام زمان(عج) است. 🌙 ماه ماه امید برای ظهور و فرج امام زمان(عج) است. 🌹 اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ 🌹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
9.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زار و گریون اومدم، بی سر و سامون اومدم از همه جا رونده شدم، تا به خراسون اومدم 🎙 خوانی حاج محمود کریمی در شب هفدهم .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
🛐مراسم احیای شب های قدر 🎤 قرائت دعای جوشن کبیر  و مرثیه سرایی  🎙سخنرانی و مراسم قرآن به سر ⏰ شروع مراسم ساعت: 20:30 🕌 صحن پیامبر اعظم(ص) ⚜️اطلاعات بیشتر را در تصویر بالا  ببینید👆👆👆 .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
مجردان انقلابی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 #پارت_هدیه شکسته_هایم_بعد_تو 🇮🇷قسمت ۶۵ و ۶۶ حاج علی لبخندی زد و گفت: _خودت تعبیرشو میدونی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 شکسته_هایم_بعد_تو 🇮🇷قسمت ۶۷ و ۶۸ _....یادم نبود من خود دردم... خود اشکم؛ منِ همیشه تنها مونده‌ی روزگار رو چه به داشتن زن و زندگی؟ من رو چه به شریک تنها شدنِ یادگار سیدمهدی؟ آیه لب گزید: _کم آوردید؟ لبخند ارمیا تلخ بود. _حرفم کم آوردن نیست، کم بودنه. آیه با ریشه‌ی شالش بازی کرد _من هنوز رفتنش رو باور ندارم؛ تنهایی رو باور ندارم؛ این شرایط برام سخته. ارمیا نفس عمیقی کشید و سرش را به سمت بالا خم کرد: _برم؟ آیه سرش را بالا گرفت و به صورت خسته‌ی ارمیا نگاه کرد: _منظورم این نبود! ارمیا خیره‌ی چشمان همسرش شد. _برات چیکار کنم؟ برای زینبت چیکار کنم؟ برای این زندگی که هنوز زندگیمون نشده؟ آیه لب باز کرد چیزی بگوید ، که زنگ در به صدا در آمد. ارمیا سری به افسوس تکان داد و در را باز کرد. رها سراسیمه ببخشیدی گفت و وارد خانه شد. صدرا لبخند بر لب سری تکان داد و دست بر شانه‌ی ارمیا گذاشت: _بازم شروع شد. ارمیا ابرویی بالا انداخت: _چی شروع شد؟ صدرا که به رها و آیه نگاه کرد، ارمیا هم نگاهش را چرخاند. رها: _دکتر صدر زنگ زد... آماده شو؛ یه روستا سمت زاهدان رفته زیر شن. گروه‌های امدادی از دیروز اونجان، امشب حرکته. آیه برای اولین بار نگاه نامطمئنش را به ارمیا دوخت: _نمیدونم. رها متوجه منظور آیه شد: _شما که مشکلی ندارید؟ ارمیا گیج شده، ابرویی بالا انداخت: _با چی؟! صدرا: _با رفتنشون دیگه! ارمیا گیج‌تر به صدرا نگاه کرد. _کجا؟! صدرا: _خانوما جزء گروه امداد دکتر صدرن! یه گروه روانشناس که برای کمک به استرس‌های بعد از حادثه به محل حادثه میرن. رها اصلاح کرد: _استرس پس از آسیب عزیزم! ارمیا شگفت زده گفت: _میخواید به اون روستا برید؟ تو سیستان؟! عقلتونو از دست دادید؟ رها اخم کرد: _نخیر؛ عقلمون سرجاشه! ارمیا: _این دیگه کمک به بچه‌های مناطق محروم نیست، اینجا جونتون در خطره! رها: _جون شما تو سوریه در خطر نیست؟ اینجا که دیگه وطن خودمونه! ارمیا: _من برای این شرایط آموزش دیدم، شما چی؟ اونجا هوا آلوده‌ست، آب و غذا کم گیر میاد، امکانات رفاهی کمه! رها به آیه گفت: _راست میگن، هرچی وسیله میتونی بردار؛ غذا، لباس، پتو؛ حتی دارو و آب... اینطور که دکتر صدر گفت، بچه‌های جهادی آماده شدن برای اعزام، قراره روستا رو بازسازی کنن. صدرا: _مهدکودکتون یادتون نره، بچه‌ها نیاز به آموزش و سرگرمی دارن. رها: _اونکه همیشه آماده‌ست؛ فقط چندتا دفتر و برگه آچهار بخر. مدادرنگی و آبرنگ و مدادشمعی از سری قبل هست. ارمیا مداخله کرد: _تو چی میگی صدرا؟! میدونی میخوان چیکار کنن؟ صدرا لبخند زد: _خودم بهت گفتما! کار همیشه‌شونه. منم فردا یک دادگاه دارم. باقی کارا رو میدم دست همکارم و بعدازظهر با وسایل بیشتر حرکت میکنم. ارمیا: _مگه توئم میری؟ .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
صدرا: _اونقدر اینجور جاها منو دنبال خودشون کشیدن که رسما برای خودم عمله شدم! اینقدر خوب سیمان درست میکنم و آجر میندازم بالا که باید ببینی! ارمیا: _تو دیگه چرا؟ صدرا: _وقتی تو و حاج علی و مامان زهرا این دوتا اعجوبه رو دست من فلک زده میسپارید، منم مجبورم دنبالشون اینور اونور برم دیگه!😁 موبایل صدرا زنگ خورد: _سید محمده _سلام سیدجان، خبرا به اونجا هم رسید؟ حرکت کردی؟ خب، پس بیا اینجا؛ نه... من به حاج علی زنگ زدم، اونم داره آماده میشه. مامان زهرا میاد اینجا پیش مامانم تا بچه‌ها رو نگهدارن؛ منتظرتیم، یا علی... ارمیا: _حاج علی و سید محمد هم هستن؟ آیه: _آقامسیح و آقایوسف هم چند وقتیه هستن. ارمیا اخم کرد: _پس فقط منو جا گذاشتید؟ صدرا: _نخیر؛ شما خط مقدم بودید! ارمیا: _پس چرا ایستادید؟ بجنبید دیگه! آیه لبخند زد.... ساعاتی همگی به سرعت مشغول بودند؛ حتی برخی از اقوام محبوبه خانم هم، لباس و غذا و داروهایی که در خانه داشتند را آورده بودند. سیدمحمد، مشغول دسته‌بندی داروها و یادداشت‌برداری برای خرید داروهای موردنیازشان بود. سایه در حین کمک به همسرش گفت: _تو که فردا عمل داشتی، چطوری میخوای بری؟! سیدمحمد دست از کار کشید و به همسرش لبخند زد: _خانم، بری نه‌ئو بریم!مگه رفیق نیمه‌راهی؟ سایه دستی به روسری سرمه‌ای رنگ مدل لبنانی بسته‌اش کشید و موهای خیالی‌اش را داخل داد: _نخیرم؛ من با گروه دکتر زند میرم، مثل همیشه اونجا میبینمت؛ حالا مریضات؟ اتاق عمل فردا؟ +با دکتر رضایی صحبت کردم به جای من میره اتاق عمل. _مگه برگشته ایران؟ سید محمد: _دو سه روزی میشه که برگشته. _محمد! سیدمحمد همانطور که دوباره مشغول به کار شده بود.... 🥀ادامه دارد.... ❤️‍🩹 نویسنده؛ سَنیه منصوری .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 شکسته_هایم_بعد_تو 🇮🇷قسمت ۶۹ و ۷۰ سید محمد همانطور که دوباره مشغول به کار شده بود با لبخند، زیرچشمی نگاهی به سایه‌اش کرد: _جانم؟! سایه: _با آیه حرف بزن، داره به آقا ارمیا سخت میگیره؛ نمیدونم چرا آیه اینقدر عوض شده! سیدمحمد پوفی کرد و سری از کلافگی تکان داد: _برای منم عجیبه، این آیه‌ی اون روزا نیست؛ حتی آیه‌ی بعد از رفتن مهدی هم نیست... داداش که بود آیه فرق داشت، داداش که رفت آیه فرق کرد؛ اما الان، این آیه... انگار اصلا نمیشناسمش! سایه: _فقط تویی که میتونی یک کاری بکنی. سید محمد: _این طوفان شاید در رحمتی برای زندگی اونا باشه! سایه: _فقط امیدوارم طوفان زندگیشون نشه؛ آقا ارمیا خیلی سختی کشیده، این حقش نیست. سید محمد: _میدونم... ******** مریم دستی روی صورت بانداژ شده‌اش کشید. قرار بود فردا به تهران اعزام شود. این درد به کدام گناه بر جانش نشسته بود؟ به کدام گناه مستحق این درد و ترس بود؟ میترسید از آینده‌ای که چشم‌اندازی جز درد و بیماری از آن نداشت. چه کسی باید خرج مادر و خواهر و برادرش را بدهد؟ چطور باید زندگی در شهری به پر اشوبی تهران، را برای کودکی‌های زهرا و محمدصادقش راحت کند؟ وقتی توان نگاه کردن به صورت خود را هم ندارد؟ با درد شدید شده‌ی قلب مادر چه کند؟ هجوم این افکار برای او که هنوز نمیدانست، آن زن‌های سنگدل همسایه چه بر سر صورتش آورده‌اند، زیادی سنگین بود. آنقدر که ضربان قلبش بالا برود و پرستار با آرامبخش او را به خواب عمیقی بفرستد که دردها در آن جایی نداشته باشند. ** رها هنوز در حال بحث با صدرا بود. نمیدانست چرا اصلا کارشان به بحث کشید؟ حرف بدی نزده بود. صدرا نمیتوانست با آنها بیاید! یکنفر باید بود که به کارهای آمدن مریم و خانواده‌اش رسیدگی کند. چه کسی بهتر از صدرا میتوانست بر این کارها نظارت کند؟ میتوانست لوازم شخصی خودشان را جمع کرده و به طبقه‌ی پایین ببرد، مادر و زهرا و محمدصادق را در این خانه مستقر کند، ترتیب مدرسه محمدصادق را بدهد، مریم را بستری کند و بعد به آنها ملحق شود. صدرا همانطور که قدم میزد غرغر کرد: ِ_من بمونم و خانوم بره؟ چشمم روشن؛ از کی رفیق نیمه راه شدی؟ منو باش فکر میکردم زنم یاره! نگو این سال‌ها اشتباه میکردم. میخواد تنها بره... نامرد رو ببینا! رها کلافه از غر زدن‌های صدرا گفت: _بسه دیگه؛ بچه شدی؟! خب تو هم چند روز دیگه میای دیگه، مگه دارم میرم سیزده به‌در؟ شرایط بحرانیه دیگه! صدرا اخم کرده به رهایش نگاه کرد؛ انگار اصلا نمیفهمید طاقت دوری از این خاتون سیه چشم چقدر برایش سخت است: _تو هم بمون با هم بریم. رها از این بحث خسته شده گفت: _اونجا نیاز به کمک دارن، من اینجا چیکار میتونم بکنم؟ صدرا: _هر کاری تا دیروز میکردی، برو مرکز. رها: _آخه چرا؟ چرا گفتن دلتنگ شدن‌ها اینقدر سخت است؟ چرا میخواهد زور بگوید و نگوید این دل نمیخواهد از دلدارش دور باشد؟ گاهی خودخواهی‌ها زیاد میشود و بی‌موقع لب‌ها بسته میشود و دل عزیزت را ترک که نه، میشکند. صدرا کلافه دستی در موهایش کشید: _اصلا مسیح خودش بمونه و کارهاشو انجام بده، به من چه؟ رها خنده‌اش گرفت: _اون اصلا مرخصی نداره که بیاد! صدرا:_پس چرا ارمیا داره میاد؟ رها: _مرخصی آقا ارمیا هنوز تموم نشده. صدرا: _پس خودش بره انجام بده و بذاره من به زن و زندگیم برسم! ******* آیه سوار ماشینش شد. تنها کسی که کارهایش را انجام داده بود و حالا بیکار بود تا برای خرید دارو برود او بود، تمام شب از فکر و خیال خوابش نبرده بود و کارهایش را برای فرار از آنهمه فکر، تمام کرد و آفتاب طلوع کرد. نگاهی به لیست خریدهایی که سیدمحمد داده بود کرد. به جز دارو مقداری غذای کنسروی و آب هم باید میخرید. دنده را جا زد و حرکت کرد. تازه وارد خیابان اصلی شده بود و داشت سرعت میگرفت که ماشینی از پشت با حداکثر سرعت به ماشین او زد و کنترل از دست آیه خارج شد. خیابان آن وقت صبح حسابی شلوغ بود، و برخورد ماشین آیه با خودروهای دیگر صحنه‌ی دلخراشی ایجاد کرد. چشمان آیه داشت بسته میشد که صدای زنگ تلفن همراهش آمد و دیگر چیزی نفهمید. **** ارمیا کلافه راه میرفت. .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´