🕋بِسمـِاللهِالرَّحمنِالرَّحیمِ🕋
#داستان_راستان_۲
#داستان_بیستوسوم
⚫️مهمانان علی⚫️
مردی با پسرش، به عنوان میهمان، بر علی - عليهالسلام - وارد شدند. علی(ع) با اكرام و احترام بسيار آنها را در صدر مجلس نشانيد و خودش روبروی آنها نشست.
موقع صرف غذا رسيد. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قنبر غلام معروف علی(ع)، حولهای و طشتی و ابريقی برای شستن دست آورد.
علی (ع) آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست میهمان را بشويد.
میهمان خود را عقب كشيد و گفت: مگر چنين چيزی ممكن است كه من دست هايم را بگيرم و شما بشویيد.
علی(ع) فرمود: برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نيست، می خواهد عهده دار خدمت تو بشود، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا می خواهی مانع كارثوابی بشوی؟"
باز هم آن مرد امتناع كرد. آخر علی(ع) او را قسم داد كه: من می خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم، مانع كار من مشو.
میهمان با حالت شرمندگی حاضر شد. علی فرمود: خواهش می کنم دست خود را درست و كامل بشويی، همان طوری كه اگر قنبر می خواست دستت را بشويد می شستی، خجالت و تعارف را كنار بگذار.
همين كه از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمد بن حنفيه گفت: دست پسر را تو بشوی. من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی.
اگر پدر اين پسر در اينجا نمی بود و تنها خود اين پسر میهمان ما بود من خودم دستش را می شستم، اما خداوند دوست دارد آنجا كه پدر و پسری هر دو حاضرند، بين آنها در احترامات فرق گذاشته شود. محمد به امر پدر برخاست و دست پسر میهمان را شست.
امام حسن عسكری(ع) وقتی كه اين داستان را نقل كردند، فرمودند: شيعه حقيقی بايد اين طور باشد."
✍شهید مرتضی مطهری
ادامه دارد...
🏴 @ch_bekhan 🏴
🔸سلام
قراره یه رمان بسیار جذاب و کاملا واقعی به نام "مردی در آینه" به قلم شهید ایمانی رو اینجا شروع کنیم👇🌸
یه رمان پلیسی جذاب با کاراکترهای خارجی و ایرانی البته #واقعی
و یک معجزه که در دل این قصه اتفاق میافته
عاشقانه هم داره😍
عاشقآنہ برتر♥️
همراهمون باشید به زودی شروع میشه💥
⚠️اینجا قبلا #کارگاه داستان نویسی نویسنده رمان کانال #قلم بود که حالا منتقل شده به لینک زیر کسانی که میخوان آموزشا رو دنبال کنن هر چه سریعتر وارد لینک زیر بشن👇
http://eitaa.com/joinchat/2678128666C1841f45cfb
💛🍂💛🍂💛🍂💛🍂💛🍂
♡﷽♡
#معجزه
#قسمت_2
قهوه رو برداشتم و رفتم بیرون ...
افسرپشت میز، زل زده بود بهم ...
چهره اش جدید بود ...
نهایتا بیست و چند ساله ...
سرم تیر می کشید ...
تحمل نگاهش رو نداشتم ...
- به چی زل زدی تازه کار؟ ...
-هیچی قربان ...
و سریع سرش رو انداخت پایین ...
قهوه رو گذاشتم روی میزش و رفتم رختکن ...
شلوارم رو عوض کردم و بدون اینکه برم سمت دفتر، راهم رو گرفتم طرف در خروجی ...
- هی کجا میری؟ ...
با بی حوصلگی چرخیدم سمتش ...
- می بینی دارم میرم بیرون ...
- کور نیستم دارم می بینم ...
منظورم اینه کدوم گوری میری؟ ...
همین چند دقیقه پیش بهت گفتم یه پرونده جدید داریم ...
منتظر نشدم جمله اش تموم بشه ...
رفتم سمت خروجی ...
- توی ماشین منتظرت می مونم ...
در ماشین رو باز کرد ...
تا چشمش به من افتاد با عصبانیت، پرونده های دستش رو پرت کرد روی صندلی عقب ...
- با معده خالی؟ ...
همین چند دقیقه پیش هر چی توی شکمت بود رو بالا آوردی...
هنوز هیکلت بوی گند میده ...
اون وقت دوباره ...
- هر احمقی می دونه قهوه ... هر چقدرم قوی، خماری رو از بین نمی بره ...
شیشه های ماشین رو کشید پایین ...
و با عصبانیت زل زد توی صورتم ...
- می دونی چیه توم؟ ... من یه احمقم که نگران سلامتی توئم ...
و اینکه معلق یا اخراجت نکنن ...
اما همه اش تا الان بود ...
دیگه واسم مهم نیست ...
هر غلطی می خوای بکنی بکن ...
دیگه نمی تونم پشت سرت راه بیوفتم و کثافت کاری هات رو جمع کنم ...
با بی حوصلگی چشمم رو چرخوندم و نیم نگاهی بهش انداختم ...
- من ازت خواسته بودم کثافت کاری هام رو جمع کنی؟ ...
تکیه دادم به صندلی و چشم هام رو بستم ...
- وقتی رسیدیم صدام کن ...
🔺صحنه جرم ...
مقتول: کریس تادئو ... 16 ساله ... سفیدپوست ...
دانش آموز دبیرستانی ...
ساعت تقریبی قتل: 9 صبح ...
برداشت اول از علت مرگ ...
خونریزی شدید بر اثر برخورد ضربات متعدد چاقو ...
دو ضربه به شکم ...
سه ضربه به پهلو ...
🎋 @mojezeyeshgh 🎋
💛🍂💛🍂💛🍂💛🍂💛🍂