گیرم ک
به هرحال، مرا بردهای از یاد
گیرم که زمان ،
خاطرهها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی
نه شنیدی
نه تو بودی ..
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد .
با آن همه دل بستگۍ و عشق چه کردی ؟
یک بار دلت
یاد من خسته نیوفتاد ؟
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی ؟
یک ذره دلت تنگ نشد خانهات آباد؟
این بود سزای من دل خستهۍ عاشق؟
شیرین رقیبان شدهای از لج فرهاد؟
باشد گلهاۍ نیست ؛
خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب ،
دمت گرم
دلت شاد :)
- ولی به همون خدا خوشگلیِ آدما بعد از 40 روز واستون عادی میشه ؛ اما آدمایی ک میدونن حالت بده و میخندوننتون ، بعدِ چهل وُ اندی سالم عادی نمیشن (:
وقتی گوشیت رو حالتِ بیصداست و دایی ک زنگ میزنه و وقتی میای میبینی و زنگ میزنی میگه دلم خواس زنگ بزنم قطع کنم .
اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس میپرسن اينه که از يک تا ده به دردت چه شمارهای ميدی؟
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن . .
و يادمه يه بار وقتی که نمیتونستم نفس بکشم
و قفسه سينهام تو آتش میسوخت ، با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم
و نُه رو نشون دادم . .
بعدا وقتی بهتر شدم پرستار اومد و بهم گفت که
من يه مبارز واقعی هستم .
ازم پرسيد : میدونی از کجا میدونم؟
چون دردی رو که ده بود، گفته بودم ۹
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت، به خاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹، دليل اينکه گفتم
۹ اين بود که درد شماره دهم رو نگه دارم برای
یه وقت دیگه . .
و الان وقتش بود ، ده بزرگ و وحشتناک از
دست دادن تو بود . .
رفتن تو درد شماره ده من بود .