هر چه قدر هم بگیم
تا لحظاتی دیگر صبح طلوع میکند
فردا صبح میشود
طبال ها بر طبل جنگ میکوبند
دل بچه ها می ریزد
ظهر میشود
عطش بالا میگیرد
اصحاب یک به یک میروند
بنی هاشم میروند
علی اکبر تکثیر میشود
دختر امیر مومنان میان دشت می آید
قاسم عسل را میچشد
عطش بالا میگیرد
مشک پاره میشود
ابرو میریزد
علی اصغر بغل تکان آخرش را محکم میخورد
به آسمان میرود
رباب میماند
حسین تنها میشود
وداع میکند
سه ساعت میگذرد
دیر میگذرد
کند میگذرد
مثل خنجر شمر
۱۱ ضربه
زن میدود
نمیرسد
عبدالله گل سینه میشود
سر به نیزه بلند خواهد شد
مادر آه میکشد
صدای هلهله می اید
زن می ایستد
رو به مدینه چیزی میگوید
دختر بچه ها فرار میکنند
صدای گریه هشتاد زن و بچه
رد خون گوشواره ها روی شن های داغ
زنی میدود
صدای سوختن پارچه خیمه ها
نصفه شب میشود
زن هنوز میدود
ساربان به طمع انگشتر می آید
هول کرده
انگشت هم میبرد
زن نشسته نماز شب میخواند
زنی دیگر پشت خیمه ها بالای خاکی که زیر و رو شده نشسته است
صبح طلوع خواهد کرد ..
هدایت شده از ‹آبینه.›
هر چی بیشتر به غروب نزدیک میشیم بیشتر دلم میخواد سرمو رو به اسمون بگیرم و بگم ای بی وفا بارون.