هدایت شده از - ژیهات
- همیشه آدمی که ترس از دست دادنشو داشتم خودم رها کردم ؛
چون خسته شده بودم از اولیت آخر بودن ؛ خسته شده بودم از دوییدن دنبال توجه ؛ دنبال ابراز علاقه ؛ دنبال اینکه میشه قاطی برنامه هات ؛ قاطی دوست و رفیقات قاطی عادی ترین برنامه های زندگیت منم ببینی؟!
منی که ثانیه به ثانیه جلوی چشمامی و هرجا هرکی رو تو میبینم رو ببینی ؟!
هیچی نگیااا ؛ فقط ببینی !
چشماتو باز کنیو ببینی ؛ ببینی که دوست دارم ببینی که میترسم ؛ میترسم که بری ؛ که نداشته باشمت که از دستت بدم اونقدر که خودم رفتم ؛ خودم تموم کردم ..
چون خستم ؛ از شستن یه کوه از ظرف های یکبارمصرف که دیگه هیچ اهمیتی نداره تمیز یا کثیف بودنشون ؛ میفهمی چی میگم مگه نه ؟!
از درجا زدن ؛ از غصه خوردن ؛ از نرسیدن نرسیدن نرسیدن خستم !
از اینکه هی خودم به در دیوار بکوبم تا متوجه بودنم بشی خستم ؛
از تک نفره بودن تو یه رابطه تو یه رفاقت تو یه جاده حتی تو یه خونم خستم !
اونقدر خسته که میتونم سرت فرو کنم تو آب انقدر نگه دارم تا دست پا زدن و جون دادنت ببینم ! بعد که مطمئن شدم خفه شدی سرت بالا بیارم تو چشمای نیمه بازت زل بزنم بگم چرا ؟! چرا منو ندیدی ؟!
من بلدم ؛ من رفتن خیلی بهتر از بقیه بلدم !
من مردن در عین نفس کشیدن غذا خوردن راه رفتن کتاب خوندن بلدم :)
واگویههایمسیح
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
+ بنظرت دربارهم چه فکری میکنه؟
- بنظرم اصلا فکر نمیکنه بهت... کلا فکر نمیکنه.