یک روز ، روزی دور ، با موهای سپید بلند و دستانی استخوانی که رگهای آبیش بیرون زده ، می نشینی کنار شومینه و شعرهای مرا می خوانی ، با لبخند . کم کم یادت می آید که چقدر دوستت داشتم ، و چگونه تمام هستی ام بودی . گریه ات می گیرد . من ایستاده ام کنار اتاق ، روحی سرگردانم بی توان پاک کردن اشک از گونه های استخوانی پیرزنی که تمام سهمم از عشق بود.
-حمیدسلیمی
غم پیراهنی بود که در آن راحت بودی.
مثل لباسی که سراسر مهمانی منتظری
به خانه برگردی و بپوشی.
-حمیدسلیمی
ملتهب"
-کاش پیراهنت بداند چقدر خوشبخت است.
پيراهنت در باد تكان ميخورد،
اين تنها پرچميست كه دوستش دارم.
-گروسعبدالملکیان
و تو عزیزِ هزار نفر میشوی
اما عزیزِ دلِ عزیزت نیستی
واین غم انگیز است.
-عباسمعروفی